شلوار عید

بعضي از خاطرات هيچ وقت از ذهن آدما محو نمي شوند، منم از اين قاعده مستثني نيستم با اينكه حافظه ضعيفي دارم اما بعد از گذشت 35 سال هنوز در ذهنم باقي مانده.



اون موقع پنج سال بيشتر نداشتم شايد باور كردنش براي خيلي ها سخت باشد ولي واقعيت اينكه من تا اون زمان يعني پنج سالگي شلوار نداشم! هرچي بود پيژامه بود كه معمولاً جنسش هم از پارچه چيت بود نمي دونم هنوزم اين نوع پارچه توليد میشه يا نه؛ ولي اون زمان بخاطر قيمت ارزونش هوادارای زيادي بين قشر پايين دست جامعه داشت. خوب من هم با توجه به اينكه پدرم كارگر ساده اي بود جزء همون طبقه پايين محسوب می شدم.



عصر بود كه بابام از سركار اومد نمي دونم چه اتفاق خاصي افتاده بود که دستم را گرفت و به اتقاق رفتيم بازار. جرأت سوال از بابام رو نداشتم ولي همين كه با اون به بازار مي رفتم برام غنيمت بود.



به بازار كه رسيديم بوتيك ها با اون چيدمان قشنگ لباسهاي زيبا هر عابري را به وسوسه مي انداختند چه برسد به من بيچاره كه با پيژامه رنگ و رورفته به اونجا رفته بودم.



تو همين فكرها بودم كه بابام گفت: اينجا آمده ایم که برایت كه شلوار بخرم، منو بگو انگار كه دنيا رو سند شش دانگ به نامم زده بودن، داشتم از خوشحالي پر مي زدم كه نهيب بابام رشته خيالاتمو پاره كرد: بچه ازم فاصله نگير، چقدر سر به هوايي مي خواي گم بشي تو این شلوغی؟



به خودم اومدم و با قدرت دست بابام رو فشار دادم، دوست داشتم بپرم و يك ماچ گنده از اون گونه چروکیده اش بگيرم ولي از اونجا كه بابام فوق العاده عصبي مزاج بود چنين جرأتي پيدا نكردم و تمام احساساتم رو با فشردن دستش بروز دادم. بخودم ميگفتم از ای ول آقا حميد بالاخره داري شلوار مي خري! فكر اينكه شلوار پام كنم و برم تو خيابون يه دور بزنم و همه بچه ها را تو كف بذارم، عجب حالي مي داد.



جلوي يك بساطي كه لباس هاي جور واجور مي فروخت ايستاديم، خوب ديگه معلوم بود با توجه به وضعيت مالي بابام نمي تونستيم از بوتيك بخريم.



بابا از بساطي پرسيد: شلوار اندازه اين بچه داري؟



بساطيه بعد از اينكه همچون بازپرس پوارو من رو برانداز كرد گفت: آره! خوبش هم دارم! و يه شلوار چوب كبريتي قهوه اي رودرآورد.



اينم يه شلوار عالي بهترين جنس قيمتش هم مناسبه.



بابام هم مثل شرلوك هولمز شلوار را برانداز كرد و با بي اعتنايي جواب داد حالا قيمتش چند؟



فروشنده جواب داد: مفت، 25 تومان



با شنيدن اين جمله بابام با صداي بلند گفت چه خبرته؟ اينكه 10 تومان بيشترنمي ارزه!



من بين اين دو، همچون كسي كه مسابقه پينگ پنگ تماشا مي کنه در هر لحظه سرم رو بطرف يكي بر مي گردوندم و تو دلم مي گفتم خدايا كاري بكن بابام قبول كنه.



خوب حالا آخرش12 تومان مي دي ببرمش؟



برو آقاي تو اصلا مشتري نيستي!



بابام دستمو گرفت و كشان كشان با خود برد، سرم را برگرداندم و از لابه لاي جمعيت اون دستفروش را نگاه مي كردم، همچون نگاه كسي كه بزور او را از عزيزش جدا كنند و آخرين نگاه را به او مي انداخت و با هر قدمي كه بر مي داشت به شعاع حلقه جدايي اش را مي افزود....



تو همين فكر بودم كه جلوي دستفروش ديگري ايستاديم و باز هم بابام سوالش را از او تكرار كرد.



آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟



دستفروش كه مشغول چانه زدن با يه خانم بود جواب بابام رو نداد.



- اي بابا خانم چقدر چونه مي زني شما بريد تمام بازار رو بگرديد اگر ارزانتر از اينجا ديديد بيائيد من اين بلوز رو مفتي به شما مي دم!



با شنيدن صحبت فروشنده قند تو دلم آب شد با خودم فكر كردم با توجه به اينكه اين آَقا (بقول خودش) كالايش را ارزانتر از همه جا مي فروخت پس حتما بابام شلوارم رو از او میخرد. براي بار دوم پدرم سوالش را تكرار كرد.



آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟



فروشنده بدون تامل پاسخ منفي داد اين دفعه انگار دنيا رو سرم خراب شده بود نتونستم جلوي خودم و بگيرم با لحن كودكانه گفتم: آقا حالايه كمي بگرد شايد اندازم بود.



فروشنده با خنده: بچه جون اصلا من شلوار نمي فروشم!



اين دفعه پدرم با لحن مهربون تري گفت بيا بريم بابا اون يكي حتماً داره و با دستش به بساطي كه روبري اون دست فروش بود اشاره كرد.



به بساطي مورد نظر كه رسيديم بعد از تكرار سوال هميشگي، فروشنده بلافاصله چندين شلوار رو جلوي بابام گذاشت و قيمت هر كدوم رو براي بابام گفت كلي تعريف و تمجيد از جنس پارچه آنها مي كرد و پدرم هم با بي حوصلگي به او گوش مي داد ولی من... برعكس بابام با جان و دل به او گوش مي دادم تو گويي شهرزاد قصه گو دارد شيرين ترين افسانه هايش را برايم بازگو مي كرد.



پدرم ديگه طاقت نياورد وسط حرفش پريد: خوب حالا چند حساب مي كني؟



- مفت 20 تومان!



- اي بابا چه خبرته خوب شلوار بچه گونه است



- شما بخر من ارزون حساب مي كنم



- حالا بزار ببينم اندازشه



- خب كاري نداره بزار بپوشه، فقط بايد پيژامشو در بياره چون روي اون تنگ ترنشون مي ده



- اينجاست كه انگار منو برق سه فاز گرفت! آخه فقط پيژامه پام بود تازه خبري هم از اتاق پرو كه نبود! نمي دونم انگار دوزاري بابام هم نيافتاد، حالا هي فروشنده اصرار مي كرد كه خجالت نكش و من که اصلا شورت پام نبود زیر بار نمی رفتم!



که بابام گفت د چرا معطل مي كني زود باش شلوار رو پات كن!



آهسته در گوش بابا گفتم آخه من كه شورت ندارم؛ بيچاره بابام تازه متوجه قضيه شد و گفت خب همينطوري از رو اندازه مي گيريم كاري نداره که.



رنگ شلوار خاكستري با خط هاي عمودي نوك مدادي بود حالا كه به خاطر ميارم ياد لباس زنداني هاي قديم كه تو فيلم هاي خارجي نشون ميدادن مي افتم. خلاصه بعد ازكلي چك وچونه بابام شلوار رو به قيمت 15تومان از فروشنده خريد من شلوار بدست، شاد وخندان، انگار که بر روي ابرها قدم مي زدم...که صداي بابام منو از ابرها با کله به زمين انداخت:



- فقط مواظب باش اين شلوار رو براي عيدت خريدم و تا اون موقع حق نداري بپوشيش.



- آخه چرا؟



- واسه اينكه اگه الان پات كني تا اون موقع كهنه مي شه



- حالا عيد كي مي رسه؟



- خيلي زود سه ماه ديگه



براي پدرم چيزي نبود اما براي من يكي قرار بود.... سه ماه تا عيد منتظر مي ماندم تا شلوار راه راهي خوشكل خودم را بپوشم .... حالا نمي شد اين عيد فردا برسه.



وقتي به خانه رسيدم قيافه مادرم خيلي گرفته بود؛ بابابزرگم مدتي می شد كه ناخوش احوال بود بنده خدا سن بالايي داشت با توضيحات مادرم متوجه شدم كه حالش خيلي بد شده و از آنجا كه بابابزرگم پيش عمويم در روستا زندگي مي كرد بابام بلافاصله آماده شد و راهي روستاي محل سكونت بابابزرگ شد.



وسوسه پوشيدن شلوار لحظه اي مرا رها نمي كرد ولي چه كنم كه مجبور بودم تا عيد صبر كنم با خودم مي گفتم حالا نمي شه اين عيد زود برسه.



صبح بود كه با صداي جيغ و ناله مادرم از خواب پريدم، خواهر بزرگم زودتر از من بيدار شده بود او نيز به همراه مادرم گريه و زاري می کرد؛ از شیون مادر متوجه شدم كه بابابزرگم فوت کرده؛ تو همين حین سه تا از زنان همسايه هم به خانه مان اومدن وسط حياط خانه کنار مادرم نشستند و آنها هم به جاي دلداري به مادرم شروع كردند به شیون و زاری... با خودم گفتم حالا خوبه اينا بابابزرگم رو نمي شناسن واين جوري به سر و صورت خودشون مي زنن، لابد اگه بابابزرگ خودشون بود خودكشي مي كردند.



تو همين حال و هوا بودم كه ناگهان فكري به مغزم خطور كرد..... شايد اين بهترين فرصت بود كه بتونم شلوار رو بپوشم و با اون يه دوري بزنم. مادرم و خواهرم و ديگران حسابي مشغول گريه و زاري بودند؛ پدرم هم خونه نبود پس اين بهترين فرصته. آهسته به اتاق رفتم ودر كمد رو باز كردم بدون لحظه اي درنگ شلوار رو پوشيدم! دوركمرش خيلي برایم بزرگ بود ولي فوري راه حلش را پيدا كردم با گذاشتن دستام توي جيبها! با اينكار دستام مانع مي شد كه شلوارم به پايين بيفته، البته من عشق مي كردم كه دستامو تو جيبام بزارم حالا حتي اگه كمرش هم اندازه ام نبود.



واي خداي من! توصيف آن لحظه رويایي واقعاً غير ممكن است به حياط آمدم، با توجه به اينكه دستام توي جيبم بود حدس مي زدم كه بايد فيگور جالبي داشته باشم، خرامان دور جمعيت نسوان كه در حال شيون بودند قدم مي زدم درآن لحظه درست بالاي سر مادرم ايستاده بودم، احساس مي كردم با پوشيدن اون شلوار مرد شده ام! به سمت مادرم خم شدم و دستم رو به سرش كشيدم با لحني مردانه به مادرم گفتم: مامان بسه ديگه گريه نكن... انگار كه مادر صدام رو نشنيد ولي من همچنان دستم رو روي سر مادرم بود واون یکی دستم توجیبم؛ خوب ديگه با توجه به اينكه اينجانب حالا احساس بزرگي مي كردم وظيفه خودم مي دونستم به بقيه افراد خونواده دلداري بدم.



در همین اثنا ناگهان احساس كردم كه گونه ام آتیش گرفت مادرم ی كشيده جانانه اب داری نثارم كرده بود با همان صداي گريانش چند تا ليچار بارم كرد:



احمق بيشعور مگه بابات نگفت اين شلوار عيدته مگه نگفت تا عيد حق نداري بپوشيش...



اي خواهر اگر بدوني اون خدابيامرزچقدر مهربون بود اي خدا... چي مي شد چند سال ديگه بهش عمر مي دادي...



بي اختيار اشك از چشمم سرازير شد... بدجوري جاي كشيده مي سوخت ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و زدم زیر گريه...



اون روز من و مادر و خواهر و زنان همسايه، با همديگه حسابي گريه كردیم... اما گريه من با آنها تفاوت زيادي داشت من از شدت سيلي مادرم گريه مي كردم واینکه شلوارو بزور از پام دراورد و آنها بخاطر عزيز از دست رفته.



خاطره پوشيدن اولين شلوار زندگيم لذتي دردناك داشت لذتي كودكانه كه باگريه اي معصومانه بكلي محو شد.....البته تا... عيد آن سال
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ف. سکوت ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,سیدصالح علوی , ک جعفری ,ب-اسدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (20/1/1394),ف. سکوت (21/1/1394),زهرابادره (21/1/1394),علیرضا لطف دوست (21/1/1394),آرش پرتو (21/1/1394),محمود لچی نانی (21/1/1394),شهره کبودوندپور (21/1/1394),فاطمه مددی (21/1/1394),اردوان فرج پور (21/1/1394),ن.م (21/1/1394),مهرداد ادیب (22/1/1394),سیدصالح علوی (22/1/1394),شهره کبودوندپور (22/1/1394), ک جعفری (22/1/1394),سحر ذاکری (22/1/1394),رضا فرازمند (22/1/1394),آرمیتا مولوی (22/1/1394),ب-اسدی (22/1/1394),الهه سلیمی (22/1/1394),مرضيه اسلامي مهر (22/1/1394),سید علی الحسینی (22/1/1394),سیدصالح علوی (23/1/1394),سیدصالح علوی (24/1/1394),سارینا معالی (24/1/1394),سیدصالح علوی (26/1/1394),عباس پیرمرادی (27/1/1394),سیدصالح علوی (4/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (7/3/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 09:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای سید علوی
داستانی نوشتی که مرا هم گریاندی و هم خنداندی و هم متاثر کردی و هم متبسم کردی
آفرین بر این خاطره نویسی گوارایی که انجام دادی
قدرت تعلیق و کشش لازم را داشت ساده بود و ملاحت خاصی داشت
منتظر کارهای دیگر شما خواهم ماند
شاد و تندرست باشید @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 01:24

نمایش مشخصات سیدصالح علوی با سلام و عرض به هر دو بانوی نویسنده

ممنونم که داستان بنده که براساس یک خاطره واقعی از برادرم
نوشته شده بود را خواندید
از نظرات شما بسیار سود بردم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 14:50

سلام
داستان بسیار زیبا و قابل لمسی بود از حس و زندگی کودکانه دهه پنجاه و شصت
موفق باشید


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 22:26

سلام جالب بود
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 00:19

نمایش مشخصات مهرداد ادیب


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 11:32

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

ولی غمناک

دست مریزاد@};- @};- @};-


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 15:03

نمایش مشخصات ب-اسدی با سلام
داستان زیبایی بود.از دنیای جذاب وساده کودکانه
براتون آرزوی موفقیت دارم


نام: سیدصالح علوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 فروردين 1394 - 00:20

نمایش مشخصات سیدصالح علوی
از دوستان عزیز و ارجمند نویسنده ممنونم

این تجربه کودکانه برادرم بود
و بنده نقل قول کردم


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 فروردين 1394 - 21:49

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام
زیبا و دلنشین بود . البته یه کم غم انگیز
ممنون از داستان زیبای شما@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.