مرغ یا بادمجان

یک جوک قدیمی
مسلمانی راه گم کرده و به صومعه ای رسید. کشیش به او گفت اگر میخواهی پیش ما بمانی باید مسیحی شوی. مرد قبول کرد.
کشیش طی مراسمی سه بار سر او را زیر آب کرده و بهرام میگفت تو دیگر مسلمان نیستی و مسیحی شدی.
شرط این صومعه آن بود که مرد گیاه خوار بوده و از خوردن گوشت پرهیز کند.
چند روز بعد کشیش متوجه شد که مرغهای صومعه که برای تخم مرغ نگهداری میشوند هر روز کم میشوند.
پس از مراقبت متوجه شدند مسلمان سابق مرغی را گرفته سرش را زیر آب کرده و میگفت تو دیگر مرغ نیستی و بادمجانی.. و سپس آنرا کباب کرد و خورد....

داستان ما مردم اهواز شبیه همین مرد راه گم کرده است
کارون را به سه جای مختلف منتقل کرده و کارونی که قبلا قابل کشتیرانی بود امروز حتی قابل خوردن نیست و ما آب خوردن را از دستگاههای تصفیه آب و بشکه ای میخریم.
از نفت هم فقط گرما و دودش به چشممان میرود.
گردوخاک مانند صحرا لیبی شده و دید مستقیم در هنگام اوج گردوخاک به یک متر میرسد.
با تمام اینها چند روز پیش برای درمان بیماری فرزندم که بعدا مشخص شد
لوسمی لنفویید!! است به تهران آمدم
وقتی با یک آقای تهرانی در مترو گفتگو کردم
گفت اهواز شهر قشنگی است آب و خاک حاصل خیز و کار فراوان دارد.
جوابی نداد لبخندی به نشانه ادب زدم و ساکت ماندم.
مانده بودم چه بگویم
فقط زیر لب گفتم
تو دیگر مرغ نیستی بادمجانی!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,سارینا معالی ,ف. سکوت ,احمد دولت آبادی ,سیدصالح علوی ,زهرابادره ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (12/3/1394),پریناز.ک (12/3/1394),شهره کبودوندپور (12/3/1394),الف.اندیشه (12/3/1394),م.ماندگار (12/3/1394),حسین روحانی (12/3/1394), ک جعفری (12/3/1394),سارینا معالی (12/3/1394),آزاده اسلامی (12/3/1394),فرزاد خدنگ (12/3/1394),احمد دولت آبادی (12/3/1394),شیدا محجوب (12/3/1394),منصور دیبا (12/3/1394),ب-اسدی (12/3/1394),احمد دولت آبادی (12/3/1394), ناصرباران دوست (12/3/1394),منصور دیبا (12/3/1394),الف.اندیشه (13/3/1394),ف. سکوت (13/3/1394),فرهاد کوهکن (13/3/1394),م.فرياد (13/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (13/3/1394),ب-اسدی (13/3/1394),رضا فرازمند (14/3/1394),سیدصالح علوی (17/3/1394),احمد دولت آبادی (17/3/1394),سیدصالح علوی (29/7/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 07:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقا سید عزیز
ضمن آرزوی شفای فرزند عزیزتان از خداوند مهربان
داستان خوبی بود
موفق باشید و تندرست @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 10:15

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آقای علوی عزیز
با امید شفای تمام بیماران مخصوصا فرزند شما.
خسته نباشید .جالب بود.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 12:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام همشهری عزیز و بزرگوارم@};-
داستان واقعی و بسیار جالبی بود. آن آقایی که در مترو چنین گفته لابد تفریحی برای چند روزی آنهم در ایان عید خوش خوشکی آمده است و البته برایش جالب بوده و مثل من و شما آن آفتاب مذاب و آن بارانهای گِلی و آن شرجیهای دم کرده را ندیده است.
تازه من مصائب دیگری هم به خاطر دارم. یادمه یک سال جیرجیرکها و سال بعدش قورباغه ها حمله کردندو. فکر کنم فقط توی یخچال نرفته بودند.
@};- @};-
امیدوارم خداوند در این ایام مبارک شفای کاملی به فرزند عزیزتان عنایت کند.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 16:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام عرض ادب و احترام

خاضعانه از خدای منان برای فرزند دلبندتان و تمام فرزندان بیمار از خداوند ارحم الراحمین تقاضای شفای عاجل و آجل دارم .
خداوند دلتان را به شفای فرزندتان شاد کند تمام کارونهای عالم پیشکش شما

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 17:09

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی استاد برایت موفقیت ارزومندم. برای سلامتی فرزندت دعا می کنم. اما متن امروز شما مرا همه گونه متاثر کرد. اگر چه پیشتر شنیده بودم اما دیگر نفرتم از این نظام ...


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 18:38

نمایش مشخصات ب-اسدی با سلام وعرض احترام
استاد عزیز دعا گوی سلامتی فرزندتان هستم.@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 01:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، امیدوارم فرزندتان هر چه زودتر خوب شود.
وقتی فرمودید ارجاع داده شدید به بیمارستان شفا حدس زدم که بیماری فرزندتان یک چنین چیزی باشد. چون بیمارستان شفا بیمارستان آموزشی دانشگاه بود و معمولا بهش می گفتند ... بگذریم. امیدتان به خدا باشد. بچه را بیخود نگران نکنید. بهتر است چیزی از اسم بیماری اش نداند.
و دیگر نمی خواهم توضیحات زیر اون یکی داستانتان را درباره اهواز دوباره اینجا تکرار کنم. فقط تهرانی ها اگر راست می گویند توی مرداد ماه یک هفته بیایند خوزستان تا ببینند بادنجان کدام است و مرغ کدام! تا از توهم در بیایند! به خصوص مسئولین!


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 خرداد 1394 - 05:01

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي علوي عزيز@};-
حال فؤاد چطوره؟... انشاءالله هرچه زودتر خوب خوب بشه@};-
... كارون ما... كارون ما
بشنو حديث سوز ما
از حسرت ديروز ما
تا ماتم امروز ما...(زنده ياد كارو)
@};- @};- @};-
درياي وجودتون آرام@};-


@م.فرياد توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 03:47

فریاد عزیز

ممنون از احوالپرسی و دلسوزی صمیمانه شما
فواد من در حال شیمی درمانی
و در نوبت پیوند مغز استخوان
و محتاج دعای خیر شما است


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 خرداد 1394 - 23:18

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست عزیزم فقط استان شما اینطور نیست

استان اصفهان 20 سال پیش بیشترین فضای سبز سرانه را داشت

از روزی که آب زاینده رود به چند شهر دیگر منتقل شد والبته جهت مصارف دیگر کم کم آب ما هم داره سهمیه بندی میشه .وفقط از اصفهان بعنوان بزرگترین قطب صنعتی ایران برای مردم این دیار جز گرمی والودگی چیزی نمانده .سال قبل بزرگترین کانون سرطان از نظر آماری اصفهان بود.امیدوارم کا کول زری شما راهم خدا شفا بده@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 03:24

دوستان عزیز
ازحضور سبزتان ممنونم
استاد دولت آبادی
ناصر
آزاده
فریاد
رضا
و خانم بادره
از دعاهایی که کردید
خیلی ممنونم
خداوند خودش بشنود و اجابت کند
که این روزها
تنها تکیه گاه من و همسرم
دعاست

بله دوست عزیز بیماری فرزند من فواد
سرطان خون بوده
ولی من از ترس بیان نمیکردم
آرزو میکردم شاید کابوسی بوده و بیدار شوم
به خودم دروغ میگفتم
ولی در حال حاضر در بیمارستان مفید تهران بستری
و تحت شیمی درمانی ست

به فردا دلخوشم

و به دعاهای خیرتان چشم دوخته ام


الهی که به قول یکی از خواهران حاضر در سایت

خداوند هیچ پدری را با بیماری فرزندش
نیازماید

پاینده باشید
دل شاد لب خندان
سکوت
اندیشه
اسدی عزیز


نام: زهرا ف کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 15:31

با سلام

داستان جالب شمارا خواندم


نام: سیدلطیف   ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 05:27

داستان های شما که همیشه برای من الهام بخش است

زندگی انسان را روزنه ها میسازند روزنه هایی که در کودکی با دیدن شهر فرنگ عجین بود و در بزرگسالی با تعبیر اتفاقات خوب و بد روزگار سپری میکند
چقدر خوب است روزنه دید را در اوج درد آنقدر وسعت دهیم که در نهایت یک جمله زینت بخش لبهای ما باشد. وآن: ما رایت الا جمیلا باشد تا باشد که نیشخند سنگریزه ها تن رود را نوازش کند و زلال و پاک بمانیم.
امید بهترین سرمایه ست که شما دارید دوست عزیز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.