مادر

خرمشهر
سالهای جنگ
خانه کوچک ما

من توی چارچوب در نشسته ام و تلاش بی وقفه
مادرم برای انجام کارهای خانه را می بینم.

مادر لباس ها را شست و چلاند و روی رخت پهن کرد.
رفتم جلو و گفتم : "مادر بذار من کمکت کنم" .
قامت رنجورش را بلند کرد و گفت:"
نه مادر تو برو مشقتو بنویس".

رفتم به مرغها آب و دانه دادم و
برگشتم در چارچوب در و در خنکی نشستم.
مادرم بلافاصله به تنور سر زد
صورتش از گرمای بیرحم تنور و هوای شرجی عرق کرده بود
ولی لبخند میزد
خوشحال بود که وقتی پدرم از سر کار می آید
ماهی صبور شکم پر با سبزی جلوش آماده خواهد بود.
همیشه روی سفره بهترین قسمت غذا را جلوی پدر میگذاشت، بعد نوبت ما ۸ تا بچه اش می رسید و دست آخر ته دیگ و باقی مانده را خودش می خورد.

مادر
چند دقیقه تنور رو رها کرد و آمد پیش من
گفت:" ننه مشقتو نوشتی؟"
گفتم:" بله. " و مشق خط خورده دیروز را نشانش دادم.
مادرم سواد نداشت ،ولی روح مرا از چشمانم می دید ،فهمید دروغ گفته ام، با این حال چیزی نگفت،
لبخندی زد
دست زبر و سوخته اش را روی سرم کشید
و رفت از توی سحاره(صندوق چه های رنگی و قدیمی) یک قوطی بزرگ درآورد و از توی آن چند خرمای دیری (خرمای خشک و شیرین) گذاشت توی دستم و پیشانیم را بوسید.
شیله (روسری زنانه عربی) مادرم بوی ماهی صبور و هیزم و نان می داد.
ولی من عاشق این بوها بودم.
صورت مادرم چروک داشت ولی لبخند قشنگش روی چروک ها را می پوشاند.
مادرم خالکوبی سبزی روی چانه داشت
که از خال دختران زیبای هندی هم زیباتر بود .
صورت مادرم همیشه خسته بود ولی نوری توی نگاهش داشت
که مثل مسکن به من آرامش میداد.

مادر که انگار از برنامه کاری عقب افتاده بود
ثوب (لباس توری نازکی که زنان عرب اهواز روی لباس می پوشند) را که شل شده بود از پشت سر جمع کرده و مثل سرباز رومی قامتش را صاف کرده و به صحنه کارزار یعنی حیاط خانه نگاهی انداخت و بلند شد و رفت.

مادرم از چارچوب در بیرون رفت
دیگر مادر را ندیدم
نوری بی نهایت سفید
چشمهای مرا سوزاند
چشمهایم خیس شده و اشکم فرو ریخت
گریه هایم بلند و سوزناک شد
و قطرات اشک
روی قاب عکس مادر فرو ریخت..


.....................................................

همسرم وارد اتاق شد
لحظه ای به من و قاب عکس مادر که روی سینه ام گرفته بودم نگاهی کرد
و آرام آنرا از دستانم درآورد
و روی دیوار آویزان کرد.

عکس مادر با خط سیاه قطوری در گوشه آن
روبروی من بود.

ولی من عکس را نمی دیدم

خود مادرم جلوی من ایستاده بود
ثوب زیبایش در باد تکان میخورد
و
صورتش دیگر چروک نبود
مادرم زیباتر از همیشه
لبخند می زد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,ف. سکوت ,احمد دولت آبادی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,سیدصالح علوی ,حسین شعیبی ,کریم پورکرم , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (17/5/1394),شهره کبودوندپور (17/5/1394),ف. سکوت (17/5/1394),آزاده اسلامی (17/5/1394), ک جعفری (17/5/1394),کریم پورکرم (17/5/1394),آزاده اسلامی (17/5/1394),ف. سکوت (17/5/1394), ناصرباران دوست (17/5/1394),رضا فرازمند (17/5/1394),احمد دولت آبادی (17/5/1394),آرش پرتو (17/5/1394),سید علی الحسینی (17/5/1394),حسین شعیبی (17/5/1394),سیدصالح علوی (17/5/1394),آرش پرتو (17/5/1394),پریناز.ک (17/5/1394), ناصرباران دوست (17/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/5/1394),م.ماندگار (18/5/1394),آرمیتا مولوی (18/5/1394),سارینا معالی (18/5/1394),شهره کبودوندپور (18/5/1394),منصور دیبا (19/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),سیدصالح علوی (7/6/1394),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 11:47

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب علوی عزیز
خوبید ایشالا؟نبودید آقا...
البته دیروز که اسمتونو پایین داستانم دیدم خیلی خوشحال شدم که اومدید و حالا می بینم که دست پر اومدید.
داستانتون خیلی زیبا بود.واقعن به دلم نشست.
خیلی بااحساس نوشتید و توصیف صحنه ها و حالتها عالی بود.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:13

خواهر بزرگوار من که به پای شما استاد گرامی نمیرسم
ولی همیشه پیگیر کارهای زیبایتان هستم
داستان من شرح یک لحظه کوتاه بود
که دلتنگ مادرم بودم
خداوند همه مادران را سلامتی بده
و به شما هم دلی شاد و لبی خندان عنایت کنه


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 12:52

سلام بر شما
توصیفات زیبایی از زن و مادران خطه ی جنوب کشور داشتید
ملموس و بی شیله پیله
وقتی کسی از مادر می نویسد قلمم عاجز میشود از نوشتن دلنوشته ای درخور مادر
خدا همه ی مادران را عمر باعزت عطا فرماید و رفتگان را قرین رحمت خویش
تنور دلتان گرم@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 13:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
خیلی وقت بود که زیارتتان نکرده بودیم.
داستان تان اشک را به چشمانم آورد.
بسیار زیبا و عاطفی بود. ممنونم.@};-


@ف. سکوت توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:28

سکوت عزیز
مدتی است که درگیر بیماری فواد پسرم بودم
و آواره تهران بزرگ
بحمدالله درمان تا الان خوب پیش رفته
از اینکه مدتی در محضرتان نبودم
عذرخواهی میکنم
انشاءالله که از این به بعد
مرتب کارهای زیبایتان را خواهم خواند
حق نگهدارتان


@سیدصالح علوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 22:54

نمایش مشخصات ف. سکوت امیدوارم هر چه زودتر خوب شوند.
از ما کاری جز دعا برنمی آید. چرا همان بیمارستان شفا و پیش دکتر پدرام و دکتر کیخایی درمان را شروع نکردید؟
لااقل آواره تهران نمی شدید. اونها هم پزشک های خوبی اند.


@ف. سکوت توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 03:10

نمایش مشخصات سیدصالح علوی سلام برادر
ممنون بابت دلسوزی و پیگیری شما
متاسفانه بیمارستان شفای اهواز
پزشکان خوبی داره
ولی وضعیت بهداشت و نظم اصلا خوب نیست
اینجا جدا وضع متفاوت و بهتره


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 13:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
زیبا و بااحساس و لطیف بود.
داستانتان به گرمی پراحساس تابستانهای جنوب بود.
قلمتان مانا
برای شما و خانواده عزیزتان سلامتی و نشاط را از خدا خاستارم
@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:19

آزاده عزیز
جنوب ما اینروزها فقط گرمای قدیم را دارد
نفت ما دیگر ثروت نیست وبال گردنمان شده
فقط دعا کنید زودتر تمام بشه خیال ماهم راحت
زنده باشید و شادمان


نام: کریم پورکرم کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 13:40

نمایش مشخصات کریم پورکرم اشکهایم بدرقه ی راه تمام مادرانی که دل و جان سوخته ی این مرز و بومند @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 17:25

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
زیبا

بود

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:07

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما . اول از همه باید پرسش می کنم که حال دلبند نازنینتان فواد چگونه است.
لباس ها را چلاند و روی رخت پهن کرد؟ رخت می شه لباس.
توصیف های آهنگین و غنی شده ات را همراه با رنج دوران پسندیدم و لذت جانانهای بردم از این شفافیت.
بسیار دوست داشتم استاد


@احمد دولت آبادی توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:15

استاد و نویسنده ای مانند شما که پیگیر باشد
مدال افتخاری است بر سینه ما
بحمدالله مراحل شیمی درمانی فواد هم رو به پایان است
از اشتباه کلمه رخت عذرخواهی میکنم
اصلاح میشه
محتاج دعای خیرتان هستم


@احمد دولت آبادی توسط سیدصالح علوی   ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:16

استاد و نویسنده ای مانند شما که پیگیر باشد
مدال افتخاری است بر سینه ما
بحمدالله مراحل شیمی درمانی فواد هم رو به پایان است
از اشتباه کلمه رخت عذرخواهی میکنم
اصلاح میشه
محتاج دعای خیرتان هستم


نام: سید علی الحسینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:44

نمایش مشخصات سید علی الحسینی سلام عرض کردم جناب سید بزرگوار آقای علوی .. کلمه (مادر )در داستان زیاد تکرار شده بود . اگر اسم دیگر و یاکلمه دیگری بود . حتما " ایراد داشت . اما مادر نه . تکرارش هم آرامش بخش است . فکر کنم منظور چلاند و روی بند رخت پهن کرد . بوده


@سید علی الحسینی توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:22

نمایش مشخصات سیدصالح علوی پسرعموی بزرگوار
از بابت اشتباه املایی عذر میخوام
اصلاح میکنم
از بابت کلمه مادر
دلیل تکرار این بود که از ذکر اسمش سیر نمیشدم
خدا به حق جدمان فاطمه زهرا
به همه مادران سلامتی عنایت کنه


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 19:23

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب علوی
داستان بسیار زیبایی بود ولی به نظرم بهتر است توضیح کلماتی مانند سحاره، دیری، شیله و ثوب در داستان آورده نشود و به صورت پانویس نوشته شود
شاد و سربلند باشید


@حسین شعیبی توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:08

نمایش مشخصات سیدصالح علوی سلام
دوست عزیز ممنونم که خواندید و نظر دادین
فکر کردم اگر توضیح بصورت پاورقی باشد
برای خواننده خسته کننده میشه
که بخواد هرچند خط به توضیحات مراجعه کنه
ولی بهرحال چشم
اصلاح میکنم


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 21:58

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
زیبا بود. بنظرمن هم بهتراست توضیح برخی کلمات نوشته شود. چکارکنیم دیگه بیسوادیم;)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.