عشق اول و آخر

صادق هدایت می گفت :
در زندگی زخمهایی هست که روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد...
از نظر هدایت برجسته ترین نشانه های ماندگار زندگی ، زخمهایی هستند که به لطف میزان زجری که به ما می دهند به یاد می مانند ،
من اما معتقدم
در زندگی لحظاتی هستند
که مانند تصویری کوتاه زندگی مارا مانند
یک آلبوم شکل می دهند.
اولین روز مدرسه ،اولین کیف و کفش مدرسه ،بوی اسفند دم مینی بوس اعزام به جبهه ،بوق کاروان عروسی ،پرچم سبز حجاج ،دست نوازش مادر ،بوی اسکناس نو عیدی ،گریه نوزاد ،
بازی فوتبال با توپ پلاستیکی دولایه در زمین خاکی و جوجه گنجشکی که از آشیانه روی زمین افتاده و جیک جیک میکند.
تمام اینها در ذهن من نواری را تشکیل می دهند که شاید برای خواننده بی معنی باشد
ولی خودم با آنها می توانم زندگیم
را توصیف کنم.
اما اولین عشق همیشه سلطان لحظه هاست.

اول نوجوانی بود
شاید دوازده شاید پانزده سال.. به همان قدر که رنگ لبانش به یادم مانده ، سن خودم یادم نیست ،
ولی درست همانگونه که ایرج پزشکزاد در دایی جان ناپلئون نوشت
من هم در بعد از ظهر گرم یک روز تابستان عاشق شدم.
اسمش را نمیگویم
غیر از یادش ،اسمش هم فقط مال من است.
فرض کنید
لیلا...
مادرم سطل ماستی به من داد و. گفت : ببر به خانه همسایه آقای...!
و من که از دور لیلا را دیده بودم و جرأت نزدیک شدن نداشتم
مانند برق در خانه آنها رسیدم و در زدم.
قلبم مانند قلب گنجشکی در مشت ، به شدت می تپید ،
صدای پایی آمد
گلویم خشک شد ،آب دهانم را قورت دادم ،سرفه ای کردم
که دیگر از پشت نگوید :کیه ؟

در آرام باز شد
و لیلا در چارچوب در خانه ظاهر شد
و این لحظه
در زندگی من برای همیشه ثبت شد و
من...
من.. عاشق شدم.
صورت لاغر و سفید ،ابروهای نازک وگونه های برجسته با چشمان سیاهی
که حتی در تاریکی می درخشید،
مژه هایی بلند و سیاه و چندتار مویی که مثل رشته های کریستال روی پیشانی می لغزیدند.
تصور می کردم حرف میزنم و سلام کردم
ولی لبانم لرزشی خفیف کرده و صدایی شبیه خرخر خارج شد ،
بدون حرف هم مرا فهمید ،
به سطل نگاهی کرد و دستش را زیر دستان من گذاشت و به آنها چسباند ،
چیزی از پشت دستم درون رگهایم دوید ،
سطل را رها کردم و او آرام آنرا گرفت ،
حرکتی نکرد،انگار می خواست فرصتی بدهد تا سیر دل نگاهش کنم.
نمیدانم چقدر گذشت
ولی هردو چشم در چشم هم بودیم ،
چیزی بهم گفتیم
نمی دانم ،
مهم هم نیست ،
چشمان درشت سیاه و مژه های سیاهترش ،
از هزاران شعر زیباتر
هنوز در ذهن من است.



هر روز اول پشت سرش تا مدرسه اش می رفتم،فاصله زیادی بین مدرسه ما نبود ،اول او را می رساندم
و بعد به مدرسه می رفتم،
ظهرها هم درب مدرسه منتظر بودم و با فاصله تا خانه اش همراهی میکردم.
گاهی نیم نگاهی به پشت سرش می انداخت نگاهی کرده و لبخندی می زد که سرتاسر وجودم را تا به امروز
آتش می زند.
با لیلا سالها آمدم و رفتم ولی به جز چند بار و خیلی کوتاه و رسمی حرف نزدم.
همیشه نگاهم میکرد و با چشمان سیاه زیبایش تا عمق وجودم را می خواند.

دوم دبیرستان بودم
که سروصدای شادی از خانه لیلا آمد ،
نگران و با عجله بیرون دویدم ،
پسرعموی لیلا از عراق به خواستگاری لیلا آمده بود و از شادی حضار می شد جواب پدرش را حدس زد.
آن شب تا صبح نخوابیدم
اصلا به خانه نرفتم
اصلا یادم نیست چه کردم
و یا کجا بودم
فقط دردی مهلک به یادم می آید
که هنوز هم با یادآوری آن شب
دلم را می فشرد و
بقول
صادق هدایت
در زندگی زخمهایی هست.....!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,سیدصالح علوی ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,الف.اندیشه ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (20/5/1394),حسین شعیبی (20/5/1394),سحر ذاکری (20/5/1394), ناصرباران دوست (20/5/1394),سارینا معالی (20/5/1394),ف. سکوت (20/5/1394),آزاده اسلامی (20/5/1394),شهره کبودوندپور (20/5/1394),م.ماندگار (20/5/1394),احمد دولت آبادی (20/5/1394),پریناز.ک (20/5/1394),آرمیتا مولوی (20/5/1394),سیدصالح علوی (21/5/1394),آزاده اسلامی (21/5/1394),شهره کبودوندپور (21/5/1394),سیدصالح علوی (21/5/1394),سید علی الحسینی (21/5/1394),عباس پیرمرادی (22/5/1394),فرزانه بارانی (22/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),سید حسین (27/5/1394),سیدصالح علوی (29/5/1394),مریم موسوی (7/6/1394),سیدصالح علوی (29/10/1395),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 11:58

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب علوی
داستان بسیار زیبایی میشد اگر توضیحات ایرج پزشکزاد و هدایت نیود
حس، حس مشترکیه در دوران نوجوانی و جوانی
خاطرات ما و دختر همسایه را زنده کردی ;)
موفق باشی


@حسین شعیبی توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 05:47

دوست عزیز
ممنونم از حضور سبزت
کاریش نمیشه کرد
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 12:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام
داستان زیبایی بود از حس های نابی که در نوجوانی شکل می گیرد .

برقرار باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 13:11

سلام و درود
حضور شماست که امید و لطف و احساس دارد
فدای وجودت داداش


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 14:01

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب علوی عزیز
داستان زیبا و پراحساسی بود.این جمله صادق هدایت که اول و آخر داستان اوردید خیلی دوست دارم.
زیبا نوشتید.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 13:11

اندیشه عزیز
ممنونم که نوشته های خام مرا همیشه دنبال می کنی
خوشحالم که مثل من
از صادق هدایت خوشت میاد


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 15:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
ریبا و لطیف و پراحساس بود.
حرف از عشق هرگز تکراری نمی شود.
دست مریزاد
@};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 13:12

آزاده خانم عزیز
امیدوارم خوشحالی و خوشبختی همیشه در کنارت
و شادی مقیم دلت باشه


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 16:07

سلام آقای علوی گرامی
تابه امروز چند بار اتفاق افتاده که پاسخ کامنتهای بنده رو ندادین و ما اون رو از چشم افتادن فرض می گیریم امیدوارم علت دیگری نداشته باشد ..
حس پاک دوران نوجوانی و عشقهای بی شیله پیله آن را به زیبایی بیان کردین و زخم ناشی از آن را که گهگاهی خونابه ای از تن جان جاری می گردد
خونابه ی عشق با تمام دردمندیش..روح آدمی را جلا می دهد
لا آرزوی بهروزی و سلامتی برای شما و فواد دلبندتان @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 13:18

شهره بانوی بزرگوار
من به حکم غربت دسترسی به اینترنت پرسرعت
ندارم
اون روز که پاسخ همه را دادم به شما که رسیدم
گوشی هنگ کرد
بخدا قسم گفتم الان گله میکنی و حق داری
میدونم که میدانید چه حالی دارد
بااینکه الان چهل سال دارم
و سه فرزند و همسری زیبا و مهربان
نمی دانم این شکست عشقی دوره خام جوانی
چرا دست از سرم برنمیدارد

در جایی خواندم که بااین که داستایوسکی فقط چند رمان نوشته
و ارنست همینگوی نزدیک 125 رمان نمایشنامه
و داستان کوتاه
همینگوی همیشه شاکی بود که در سایه همان چند رمان داستایوسکی بوده و از دست آن خلاصی ندارد


داستان من و عشق جوانی چیزی شبیه این است

مرا ببخشید
شاد باشید و امیدوار


@سیدصالح علوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 00:58

سلامی دیگر
شما بزرگوارید
جسارت بنده از سر صمیمیت و علاقه به داستانهای شما بود
در کنار خانواده شاد و بهروز باشید @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:13

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب علوی
داستان زیبا و با احساسی بود
شاد باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 13:19

ماندگار عزیز

وجود شما در این صفحه زیباترین هدیه است ممنونم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 19:26

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر سید بزرگوار. درب مدرسه نه. جلو یا کنار یا ...مکان باید ذکر گردد.
ممنون از شما.
امیدوارم زخمهایتان هرچه زودتر التیام یابد. هرچند هدایت برای درد های خودش چیزی نگفت و برای نسل بعد خود گفت. البته در آن زمان همه گفتند هدایت به محیط پیرامون خودش بدبین است. من هرگاه مردان رجاله را در داستان هایش می خوانم با دنیای امروز دقیقا سنخیت دارد.


@احمد دولت آبادی توسط سیدصالح علوی   ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 14:35

استاد بزرگوار
راستش را بخواهید
غیبتتان را کردم
این داستان مرا دیر خواندید
باور کنید حضور شما را جدا افتخاری میدانم
مژده بدهم که احوال فواد من هم الحمدلله خیلی خوب شده
و فردا مرخص شده
عازم اهوازم
از شما ناصر فرزانه و همه دوستان پیگیر حال
پسرکم
ممنونم
و روزگار شاد و سلامتی برایتان آرزو میکنم


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 11:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) برایم بسیار جالب است ! (البته درود و سلام بر جناب علوی ) من هم فکر می کنم عشق اول هیچ گاه از ذهن آدم بیرون نمیره حتی اگه صد سال با یکی دیگه زندگی کنه ...
صادق هدایت درست میگه به نظر من ...


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 15:09

سلام آقا سید
با اینکه 28 سالمه ، اما یه سری خاطرات مشترک هم هستند;)
داستان خیلی زیبایی بود ، اما به تلخی تمام شد @};-
موفق و سر بلند باشید@};- @};-


@سید حسین توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 14:19

نمایش مشخصات سیدصالح علوی سلام پسرعموی عزیز
خوشحالم و در عین حال غمگین
که در این مورد خاص باهم مشترک هستیم
الهی که غم نبینی


@سید حسین توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 14:19

نمایش مشخصات سیدصالح علوی سلام پسرعموی عزیز
خوشحالم و در عین حال غمگین
که در این مورد خاص باهم مشترک هستیم
الهی که غم نبینی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.