قللک قرمز


صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد. مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست چقدر تنهاست و حتی فهمیده بود از امروز دیگر بابایی ندارد , ولی دلش نیامد مادرش را برنجاند بااینحال گفت: "آخه ...آخه..." چیزی میخواست ولی چیزی نگفت , مادرش اما , بااینکه دلش آشوب بود ولی وقتی پسرش را بغل کرد و بوسید , پسرک پلاستیک سیاهی به دستش داد و
گفت :" بیا فکرکردی یادم رفته چی ازم خواسته بودی .." .
کودک وقتی پلاستیک را باز کرد بعید میدانست از دل سیاهش قللک سفالی قرمزی بیرون بیاید که یک ماه تمام هوسش را کرده بود , بمادر نگاه کرد , قطره اشکی کنج چشمش پیدا شد مثل برق دستانش را دور کمر مادرش حلقه زد درحالیکه قللک در دستش بود و سرش روی شکم مادرش , مادر سرش را بوسید و گفت : "خوبه حالا..بسه دیگه مرد خونه..برو ببینم چه میکنی" .
پسر به سوی مدرسه دوید , نمی دوید, داشت پرواز میکرد , همینطور که می دوید قللک قرمز براقش را جلوی صورتش گرفته بود , باورش نمیشد , می خواست هیچ خرج نکند ,همه پولش را جمع کند و خواهرش را در یک بیمارستان خوب بستری کند ,دیده بود که دکتر درمانگاه سر کوچه هروقت مادرش را می بیند ,لبخند زشتی زده و چشمک میزد , مادرش مجبور بود دکتر بدچشم را تحمل کند ولی سرفه های خواهرش خشک و طولانی تر می شد و دستمال جلوی دهانش هر روز خونی تر می شد . می دانست مادر جوانش باید به خانه مردم برود و لباس هایشان را بشورد ولی هربار که به مادرش میگفت بگذارد او دنبال کار برود ,مادرش میگفت :"تو باید درستو بخوونی و دکتر بشی ...همین ".
دوباره نگاهش به قللک قرمزش افتاد, قللک را محکمتر فشار داد و خندید , فکر کرد بالاخره می تواند به خانواده اش کمک کند .
به مدرسه رسیده بود , هنوز دانش آموزان زیادی نیامده بودند به همین خاطر مدرسه خلوت بود , رفت به سمت بیدی که نزدیک دیوار و در سمت راست درب ورودی مدرسه بود , روی جدول سفید و آبی زیر درخت نشست , قللکش را خیلی آرام و باحتیاط مثل یک قطعه جواهر بوسید و کنارش روی لبه جدول گذاشت , در کیفش را باز کرد و بدون اینکه چشم از قللک بردارد , کیفش را باز کرد و ساندویچی را که مادرش برایش درست کرده بود از کیسه فریزر کوچکی درآورده , اول آنرا بو کرد ,بوی دست مادرش را حس کرد , شروع به خوردن کرد .
ابرهای سیاه در آسمان گرفته آنروز بیشتر شدند , همزمان باد تندی که شروع شده بود شدت یافت , کودک اما متوجه اطراف نبود و در حالی که چشمش به قللک بود , ساندویچش را میخورد .
باد تندی که میوزید یکباره متوقف شده و قطرات باران یکباره فرو ریخت , حالا دیگر حیاط مدرسه پر از بچه ها بود ,دوبار زنگ مدرسه را زدند و
خانم ناظم پلاستیکی روی سرش داشت تا باران خیسش نکند , از دفتر بیرون آمد و فریاد میزد : « بچه ها...بدوین بدوین بیاین تو کلاس...تو که پشت دری , تو که زیر درختی زود باشین... ».
کودک که رشته افکار آرامش پاره شده بود, یکباره از جا پرید و کیف از بغلش افتاد , کیفش گل شد و کتابهایش بیرون ریخت , آنها هم گلی شدند , رگبار شدیدتر شده بود , کتابهای گلی اش را بلند کرد ,زیاد خیس نشده بودند ولی گلی شده بودند و باید تمیزشان میکرد ,تازه آب داخل کیفش را هم باید خالی میکرد , خانم ناظم بازهم فریاد زد ,ساندویچ را انداخت و کتابها و کیفش را بغل کرد و دوید .
به موقع به کلاس رسید , کنار پنجره نشست , سرش را می چرخاند تا موهایش را خشک کند , ناگهان چشمش به قللک افتاد که بیرون روی جدول داشت به او چشمک می زد. بی اختیار بلند شد که برود ولی دیر شده بود , معلم وارد شد و مبصر برپا داد , جرات نکرد چیزی بگوید , دوباره نشست ولی همه حواسش به قللک بود .
باران رگبار زودگذری بود , ده دقیقه بعد باران بند آمد .
گنجشک کوچکی داشت قطرات ریز بازان را لابلای پرهایش می تکاند که چشمش به چیز قرمزی افتاد , گوجه ای بود که از ساندویچ پسر افتاده بود ,همزمان نوک میزد و جیک جیک کوتاهی کرد همین کافی بود تا پنج تا گنجشک دیگر هم او را دیده و در خوردن گوجه به او بپیوندند , چیزی از گوجه نماند , یک تیکه نان گلی شده را دیدند , به آن حمله کردند ولی گنجشک کوچولو ,ایستاد و بالا را نگاه کرد , سرش را به چپ و راست می چرخاند تا بهتر ببیند , چیز قرمز رنگ بزرگی دید که روی لبه جدول برق میزند , با خودش فکرکرد , این گوجه از اولی خیلی بزرگتره !!!
پرید و روی نوک بالای قللک نشست , سعی کرد چنگالش را در آن فرو ببرد , ولی سفت بود , شروع کرد نوک زدن , چند نوک که زد , نوکش افتاد توی شیار قللک , کمی از گوجه روی نوکش مانده بود که بااینکار وارد دهانش شد , دهانش را مزه مزه کرده و با خود فکر درون این چیز پر از این چیز خوشمزه است . باز به اطراف نوک زد ولی چنان سفت و سخت بود که نوکش درد گرفت , گنجشک کوچولو تسلیم نمی شد , بازهم نوک میزد . بقیه گنجشکها آمدند بالای جدول و از دور باتعجب او را نگاه میکردند .
گنجشک کوچولو برگشت عقب تر ,بازهم عقب تر و بال زنان قللک را نگاه کرد , یکباره با تمام توان بسوی قللک بال زده و خود را به قللک کوبید , دوباره اینکار را تکرار کرد , قللک تکان کوچکی می خورد ولی نمی افتاد , به دیگر گنجشکها نگاهی کرد , همه انها باهم بلند شدند و به تقلید از گنجشک دم بریده عقب عقب رفته و خود را به قللک کوبیدند , قللک یکبار دور خودش چرخید و افتاد و شکست , تکه بزرگش به شکل یک کف دست رو به آسمان تکان میخورد و گردی از آن به هوا می رفت .
زنگ مدرسه را زدند , پسرک اولین کودکی بود که از کلاس بیرون آمد مثل برق خودش را به قللک رساند , دستانش را که هنوز گلی بود , بی اختیار روی سرش کشید , دو زانو روبروی قللک قرمز شکسته اش نشست و آنرا بدست گرفت , قطره اشک گرمی از چشمش چکید و روی تکه قللک افتاد ....هوا که مرطوب بود قطره اشک خشک نشد ...انگار اشکی بود که میخواست به او بفهماند هنوز برای خشک شدن زود است .



علوی
تابستان 1393




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,سیدصالح علوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (5/5/1393),مریم مقدسی (5/5/1393),زهرا فیروزی (5/5/1393),شیدا محجوب (5/5/1393),کیمیا مرادی (5/5/1393), ناصرباران دوست (5/5/1393),زهرا فیروزی (5/5/1393),محمد طرهاني نژاد (5/5/1393),زهرابادره (6/5/1393),بی خودی (7/5/1393),اذرمهرصداقت (7/6/1393),سیدصالح علوی (28/12/1393),مریم مقدسی (3/1/1394),آرش پرتو (3/1/1394),امین قربانی (4/1/1394),سیدصالح علوی (6/1/1394),سیدصالح علوی (12/1/1394),سیدصالح علوی (13/1/1394),سیدصالح علوی (18/1/1394),عماد ممقانی (21/1/1394),سیدصالح علوی (22/1/1394),سیدصالح علوی (22/1/1394),سیدصالح علوی (23/1/1394),سیدصالح علوی (24/1/1394),سیدصالح علوی (4/3/1394),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مرداد 1393 - 14:01


عالی بود
همین
موفق باشید @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مرداد 1393 - 17:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
دستمریزاد
چرا قلک را برده مدرسه؟؟
چرا گنجشکا بد جنسند؟!


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مرداد 1393 - 18:12

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بادره   ارسال در دوشنبه 6 مرداد 1393 - 18:40

سلام
از نظر نگارش عالی و داستان اجتماعی خوبی هم بود
نویسا باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.