قصه ی من

هفت سالم که شدیک روز بابا من را صداکردوگفت:دخترم تو باید دکترشوی!دیگرازآن روز به بعدهمه من را خانم دکترصدا می زدند.یک روز محکم پاهایم را کوبیدم به زمین وگفتم :بابا من می خواهم شاعر بشوم من می خواهم یک نویسنده بشوم.بابا اخمی کرد وگفت:دخترک خیره سر!می خواهی یک عمر باشکم گرسنه بخوابی؟ شروع کردم به گریه کردن!در حالی که گریه می کردم جواب دادم:بله بابا می خواهم گرسنه باشم راستی بابا چرا دخترک کبریت فروش کبریت هایش را می فروخت؟بابا آن روزسکوت کرد شاید به من اجازه داده بودتا شاعربشوم آن روزهای زیبا رفتند ومن حالا دلتنگم!دلتنگم برای آرزوی بزرگ بابا..........................!



طیبه حسنی(ساحل)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی ,پیام رنجبران(اکنون) ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (21/6/1395),محسن اسماعیلی (21/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (22/6/1395),مهدی دارویی (22/6/1395),م.ماندگار (22/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (22/6/1395),مریم حسین پور (22/6/1395),رضا فرازمند (23/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1395),زهرابادره (آنا) (25/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (28/6/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 12:14

سلام بانوی عزیز و مهربون@};-
خیلی خیلی خوشحالم که دوباره داستانی از شما می خونم
و از حس داخل داستانتون لذت بردم
سپاسگزارم از شما
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط طیبه حسنی   ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 17:40

سلام عزیزدلم خوش آمدی@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 23:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

زیبا بود

@};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 شهريور 1395 - 10:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم حسنی عزیز و گرامی
بگذریم کاش میسر میشد همه دوست داشتنی های خود دوست داشته باشند
داستان زیبایی بود
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.