قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب

تقدیم به کودکان خوب وطنم

قصه ی یحیی کوچولو

یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان.
پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن
دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت.بین همه ی
گاوها یحیی کوچولو خال خالی را بیشتر از همه دوست داشت.
مدتی می شد که خال خالی یک گوساله ی قشنگ و سفید به دنیا آورده
بود.یحیی اسم گوساله را«ما ما»گذاشته بود چون هر وقت گوساله ی
شکمو گرسنه می شد شروع می کرد به ماع ماع کردن و در طویله سر و
صدای زیادی به راه میانداخت اما خال خالی برای گوساله ی کوچکش
شیر زیادی نداشت و ما ما هیچ وقت سیر نمی شد.پسر کوچولو برای ماما خیلی ناراحت بود.آن سال خشک سالی شد و باران نبارید و علوفه ی حیوانات کم بود،زمین مثل همیشه سر سبز و زیبا نبود وبه محصولات
آب کافی نمی رسید،بنابراین اهالی ده تصمیم گرفتند چاه بزنند به همین خاطر اطراف ده پر از چاه شده بود.یحیی صبح یکی از روزها تصمیم گرفت خال خالی را به صحرا ببرد.با خودش گفت:شاید بتوانم جایی که کمی علوفه داشته باشد پیدا کنم تا خال خالی شکمی از عزا در بیاورد.
یحیی پیش خال خالی رفت و گفت:سلام رفیق آماده ای که امروز بیرون
برویم؟خال خالی سرش را به آرامی تکان داد یعنی،بله
یحیی کوچولو وگاو مادر به راه افتادند،رفتند و رفتند و رفتند تا به یک
دشت بزرگ رسیدند اما دشت مثل همیشه سر سبز و پر از علف نبود.
خال خالی نگاهی به یحیی کوچولو کرد،یحیی سرش را پایین انداخت و گفت:حالا چه کار کنیم ؟ ما ما الان تو طویله گرسنه و تنها منتظر ما نشسته است.پسرک دستش را به پیشانی گاوش کشید و گفت:نگران نباش گاو قشنگم.باید هرچه زودتر راه بیافتیم تا هوا تاریک نشده به ده برگردیم،آن ها به راه افتادند.تو مسیر چاه های زیادی بود یحیی رو کرد به خال خالی وگفت:مواظب باش گاو عزیزم مبادا که.......

ادامه دارد


از کتاب زیر گنبد کبود
نویسنده طیبه حسنی(ساحل)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (30/5/1398),بهروزعامری (30/5/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1398 - 13:35

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.