قصه های هانی ومانی(2)

هانی گفت:"دو روز پیش که لانه را نظافت کردم سنجاق سینه به من آویزان بوداما یک مرتبه متوجه شدم که نیست واصلا نمی دانم چه بلایی سر سنجاق سینه آمد که... "یک مرتبه مانی میان حرفش پریدوگفت:"دوست من خواهش می کنم فقط تا شب صبرکن،فکر می کنم جواب سوالت را پیدا کردم!".هانی با تعجب به مانی نگاه کردوگفت:"مگر قرار است در شب چه اتفاقی بیافتد؟".مانی خندیدوگفت:"خواهش می کنم کمی صبر داشته باش".شب شدوتاریکی همه جا رافرا گرفت.مانی شمع کوچکی را برداشت وروشن کردبعد رو کردبه هانی وگفت:"حالا بیا با دقت همه جا را بگردیم مطمئم این بار پیدا خواهدشد اما مواظب باش با این نور کم تواین تاریکی پروبالت به جایی نخورد وآسیب نبینی!".هانی همان طور که با تعجب به مانی نگاه می کرد به دنبالش راه افتاد.ساعتی گذشت که یک مرتبه هانی با خوشحالی فریاد زد"خدای من این جاست! همین جا میان خوشه های گندم افتاده،ببین چه قدر زیباست،مثل شب تاب می درخشد".مانی با خوشحالی جواب داد:"خدا راشکر!وقت نظافت سنجاق سینه داخل این ظرف پر از گندم افتاده وتو متوجه نشده ای! من فهمیدم که سنجاق سینه درشب می درخشدمثل شب تابی به همین خاطر به فکرم رسید که در شب به دنبالش بگردیم".هانی با خوشحالی سرش را تکان داد وگفت:" آفرین دوست من". بالاخره آن دو گنجشکِ کوچولو با خیالی آسوده در کنار هم به خواب رفتند. صبحِ فردایِ آن شب دو گنجشک کوچولو با هم دیگر پنجره ی بازوآسمانِ آبی را نظاره گر بودند.


پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,آرمیتا مولوی ,سلمان ارژن ,آزیتا برزگر عباسپور ,علي مسلمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (27/6/1393),شیدا محجوب (27/6/1393),اذرمهرصداقت (27/6/1393),آرمیتا مولوی (27/6/1393),طیبه حسنی (27/6/1393),هستی مهربان (27/6/1393),کیمیا مرادی (27/6/1393),شیدا محجوب (29/6/1393),سلمان ارژن (29/6/1393),آزیتا برزگر عباسپور (30/6/1393),امین کریمی (31/6/1393),مهلا حسینیان (19/7/1393),علي مسلمی (19/9/1393),علي مسلمی (24/9/1393),علي مسلمی (24/9/1393),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 شهريور 1393 - 10:53

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم حسنی
بسیار عـــــــــــالییییییییییییییییی بـــــــــــود ......................


@آرمیتا مولوی توسط طیبه حسنی Members  ارسال در جمعه 28 شهريور 1393 - 18:57

سلام عزیزم.ممنونم!@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 شهريور 1393 - 06:23

از گنجشک شدن آخر داستان خیلی خوشم اومد
خیلی خوب نوشتید به نظر من شما استعداد خوبی در نوشتن داستان برای رده کودک و نو جوان دارید و البته کار بسیار سختیه و روحیه لطیف می خواد برای نوشتن که شما له راحتی این کار می کنید
لا خوند داستانتان به دوران خوش کودکی سفر کردم
ممنونم
موفق باشید بانو @};- @};-


@مریم مقدسی توسط طیبه حسنی Members  ارسال در جمعه 28 شهريور 1393 - 18:58

سلام آباجی ممنونم!@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :*


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 شهريور 1393 - 13:52

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام
@};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط طیبه حسنی Members  ارسال در شنبه 29 شهريور 1393 - 19:01

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.