برخورد

همچنان داخل ماشین منتظر نشسته بودم. نگاهی به ساعت ماشین انداختم. ساعت نه و پنج دقیقه بود. منتظر مهدی بودم تا برای رفتن به خانه یک دوست قدیمی مشترک همراهم شود. دوستی که سالها خبری از او نبود. اما پس از این همه مدت دوباره پیدایش شد.
سالها از آن روزها می گذشت. دورانی که من و مهدی و رضا دور هم جمع می شدیم. خانه قدیمی پدری. حیاطی با یک حوض در وسط و یک باغچه کوچک در کنار دیوار. گل یاسی که در وسط باغچه جا خوش کرده بود و بر روی دیوار لمیده بود و تا لبه بالایی آن خود را کشانده بود. بوی خوب یاس هنوز در دماغم است. بوی کودکیهای دور که گویا سالها از آن روزگار می گذرد. دوران خوش بچگی. دوران خالی از غم. روزهای آفتابی تابستان ، حوض را از آب لبریز می کردیم و سه نفری وسط حوض آب بازی می کردیم. آب سردی که سرمایش در بدو ورود به حوض ، لرزه خوشایندی بر انداممان می انداخت و بعد از چند ثانیه بازیگوشی و آبتنی برایمان عادی میشد. خنکای آب و نسیم ملایم تابستان و هوای گرم و مطبوع ، حس خوب و خوشایندی به آدم القاء می کرد. ترکیبی از سرما و گرما که حسی دلپذیر بود. خنده های از ته دل و دوستیهای بی ریا...
نگاهم دوباره به ساعت ماشین افتاد. نه و دوازده دقیقه. همچنان خبری از مهدی نبود. خیابان شلوغ بود. صدای پی در پی بوق ماشینها گوش را آزار می داد. صدای همهمه عابرین. اتوبوسی که دود غلیظ سیاهی به وسعت تمام خیابان تولید می کرد ، به آرامی در حرکت بود. از کنارم که گذشت طعم و بوی گازوئیل را به معنای واقعی احساس کردم. سرفه خفیفی کردم و شیشه پنجره را تا آخر بستم. مهدی نیامد. معمولا آدم وقت شناس و منظمی بود. البته این ترافیک بی پایان تمام برنامه های آدم را در هم می ریزد. تا جایی که چشم کار می کند ماشین است که پشت به پشت هم می آیند و می روند و تمام نمی شوند. پنجره ماشین را که بستم دیگر از بوی دود خبری نبود. اما هوا گرم بود و این گرما کم کم کلافه ام می کرد.
صدای بلند جیغ لاستیک یک ماشین که روی آسفالت کشیده میشد ، از پشت به گوشم رسید. صدای برخورد با یک جسم سخت. از آیینه وسط ماشین نگاهی به عقب انداختم. وانت سفید رنگی وسط خیابان متوقف شده بود و از لاستیکهایش دود بلند می شد. شیشه وسطش ترکهای عمیقی برداشته بود و از وسط دچار فرو رفتگی نسبتا زیادی شده بود. کاملا مشخص بود که این فرورفتگی ، محل برخورد سر یک عابر نگون بخت بود.
بدون اینکه از ماشین خارج شوم ، به سمت عقب برگشتم تا بهتر صحنه تصادف را ببینم. مردم جمع شده بودند و هر لحظه به تعدادشان افزوده میشد. راننده وانت کاملا آرام و بیصدا گوشه ای از جمعیت ایستاده بود و به منظره ای که خلق کرده بود ، نگاه می کرد. مردی میانسال بود با ته ریش خاکستری رنگ و قیافه ای زمخت و مردانه. هیچ عکس العمل خاصی نداشت. هیچ احساسی در صورتش دیده نمی شد. به نظر آرام و خونسرد می رسید. درست برعکس چند نفر که با هیجان زیادی در حال فریاد زدن بودند و مدام به این سو و آن سو حرکت می کردند. یک مرد جوان در تلاش بود تا با دقت و وسواس ، آدرس محل تصادف را از پشت تلفن به طرف مقابل بفهماند. در لابلای صحبتهایش مدام تکرار می کرد "سریعتر آمبولانس رو بفرستین..." چند پسر جوان هم با گوشیهایشان از محل فیلمبرداری می کردند و یک نفرشان هم لبخند ریزی به لب داشت. به نظر می رسید موضوع هیجان انگیزی برای فیلمبرداری پیدا کرده و از این موضوع راضیست. هیچ وقت علاقه ای نداشتم در محل حادثه از نزدیک حضور داشته باشم. همیشه ترجیح می دادم از دور نگاهی بیندازم و عبور کنم. ساعت نه و بیست دقیقه بود. مهدی نیامد.
از انتظار خسته شدم. آهسته و با احتیاط از ماشین پیاده شدم. نگاهی به جماعت تماشاچی انداختم. فرد آسیب دیده جلوی ماشین جایی در میان انبوه جمعیت روی زمین بود. اما از آن فاصله چیزی دیده نمی شد. آرام ارام به سمت محل حادثه رفتم. به آهستگی راهم را از میان جمعیت باز کردم و از همان بین نگاهی به مصدوم انداختم. ظاهرا کار از کار گذشته بود. تکه پارچه کوچکی بر روی صورت او گذاشته بودند و مردم هم چند سکه و چند اسکناس ریز و درشت در اطرافش انداخته بودند. خون سرخ مایل به تیره از زیر سرش جاری شده بود و مسیر کوتاهی را بر روی زمین حرکت کرده بود. خون غلیظ و چسبناک. احساس بدی پیدا کردم. احساس فردی که گویا در مرگ این شخص مقصر است. حس می کردم این حادثه به نحوی غیر مستقیم به من مربوط می شود. به نظر مردی سی و چند ساله می رسید. پیراهن طوسی رنگی به تن داشت و شلوار کتان مشکی پوشیده بود.
چند ماه پیش بود. قبل از عید. با مهدی برای خرید لباسهای نو به بازار رفته بودیم. همیشه سلیقه من را قبول داشت و برای خرید خبرم می کرد. سرگرمی خوبی بود. گشتن در مغازه ها ، خرید ، خنده و شوخی. پیراهن طوسی رنگ را پسندیده بود. من هم طرح و رنگش را پسندیده بودم. مغازه دار پول را که دید لبخندی به لب زد و پیراهن را تحویلمان داد و با همان لبخند گفت:"مبارک است." ...
خدایا این همان پیراهن است. اندام این مرد با مهدی مو نمی زند. تمام مشخصات و ظواهر کاملا شبیه است. "خدایا! آیا این دوست من است که اینگونه در خون خود بر روی سطح آفتاب خورده خیابان آرمیده است؟ آیا تمام خاطرات و دوستیهای ما در یک لحظه به این پایان نازیبا انجامید؟" گلویم خشک شده بود. دستانم به وضوح میلرزید و پاهایم بی رمق شده بود. سرمای عجیبی در بدنم رخنه کرد. گرمای تابستان بی اثر شده بود. گویی در درونم زمستان سختی جریان داشت. دیگر به این باور رسیده بودم که او مهدیست. هیچ تفاوتی دیده نمی شد. یقین داشتم که اشتباه نمی کنم. با وجود ترس عمیقی که در دل داشتم ، تمام شهامتم را در وجودم جمع کردم. آرام آرام به سویش پیش رفتم. خودم را به بالای سرش رساندم. کمی خم شدم تا پارچه را از روی صورتش بردارم. می خواستم برای آخرین بار چهره اش را ببینم. چهره آشنای قدیمی...
دستی بر شانه ام زد."چیکار داری می کنی؟! ببخشید تو ترافیک گیر کردم. رضا زنگ نزد؟"

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

رضا فرازمند ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (11/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1394),الف.اندیشه (11/12/1394),فاطمه سادات حيدري (11/12/1394),رضا فرازمند (11/12/1394),سبحان بامداد (11/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (13/12/1394),زهرابادره (آنا) (14/12/1394),نیما موذن (16/12/1394),علی ببری (16/12/1394),رضا فرازمند (10/3/1395),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 اسفند 1394 - 00:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود
گل یاسی که بر روی دیوار لمیده بود...استفاده از فعل لمیده متناسب با گل یاسی نیست. غیرمانوس است. توصیه دارم تا از افعال مناسب تر استفاده کنید.
قلم تان پویا@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط علی ببری   ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 15:21

سلام. متشکرم.


نام: فاطمه سادات حيدري کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 19:05

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سلام دوست خوب قلمت زيباست و اميدوارم بهتر بشه @};-


@فاطمه سادات حيدري توسط علی ببری   ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 15:22

سلام. ممنوم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.