تاریکی

اتاق تنگتر و کوچکتر از هميشه به نظرش مي رسيد. سرش گيج مي رفت. نوعي ترس همراه با کرختي عجيبي در وجودش رخنه کرده بود که حس يک بيمار لاعلاج را به او القاء مي کرد. همانطور که گوشه اتاق نشسته بود سرش را پايين آورد و بين دو دستش نگاه داشت. چشمانش را بست و سعي کرد تمرکز کند. افکار او مشوش تر از آن بود که به موضوع مشخصي بيانديشد. اما باز هم سعي کرد تمرکز کند. به زندگي گذشته خود مي انديشيد. به دوران کودکي ، به نوجواني ، به جواني . . . اما حتي درست به ياد نمي آورد که چند سال دارد. شايد 30 سال شايد هم کمي بيشتر ، اما اهميتي نداشت. هيچ چيزي برايش اهميتي نداشت.
از جايش بلند شد. پرده را کمي کنار زد و از پنجره اتاق به بيرون نگاهي انداخت. هوا تاريک بود. درست نمي دانست چه ساعتي از شبانه روز است. اما احساس کرد که بايد صبح زود باشد ، کمي قبل از طلوع آفتاب. طبق عادت نگاهي به ساعت ديواري انداخت. اما ساعت خراب بود. مدتها بود که از کار افتاده بود. گويا همه چيز در آن خانه از حرکت ايستاده بود. همه چيز متوقف شده بود ، درست مانند زندگي خودش.
باز هم سعي کرد به زندگيش فکر کند. شايد دنبال نکته مثبتي مي گشت. اما نتيجه اي نگرفت. از پنجره دور شد. شروع کرد به قدم زدن در اتاق. مدتي قدم زد. بعد ناگهان از حرکت ايستاد به زمين نگاهي انداخت و زير لب کلماتي گنگ را زمزمه کرد. ناگهان تصميم خودش را گرفت: خودکشي.
اما يکبار ديگر همه چيز را در ذهن مرور کرد. در دادگاهها براي قاتلين و جنايتکاران حکم اعدام مي دهند ، اما او چه جنايتي مرتکب شده بود. خودش هم نمي دانست. فکر کرد شايد جرم او نا اميدي است. جرم او يأس است. پس او محکوم به فناست. چاره اي نبود. او بايد همه چيز را به پايان مي رساند. پايان همه سختيها ، پايان همه مشقتها ، پايان همه بدبختيها. . . به هر حال خودش را در دادگاه ذهنش محاکمه کرد و خودش را به اعدام محکوم کرد. اعدامي شيرين و دوست داشتني براي کسي که ديگر اميدي ندارد. براي کسي که هدفي ندارد. براي کسي که زندگي بي معنا و بيهوده اي دارد. در تصميم خود لحظه اي شک نکرد. او به آخر خط رسيده بود ، به پوچي مطلق ، به نااميدي.
نگاهي به سقف اتاقش انداخت. قلابي در سقف نصب شده بود که براي آويزان کردن چراغ يا چنين چيزي قابل استفاده بود ، ولي در اين لحظه کاربرد ديگري براي او داشت. نگاهي به اطراف اتاق انداخت. روي طاقچه چشمش به طنابي افتاد که قبلا براي آويزان کردن لباسهاي شسته شده خريده بود و هيچ وقت حوصله نصب آن را نداشت. آنرا برداشت و به شکل حلقه اي گره زد. گره را آنقدر محکم کرد تا مطمئن باشد مشکلي پيش نمي آيد. صندلي کهنه و خاک گرفته اي را که مدتها بود در کنج اتاق جا خوش کرده بود برداشت و در زير قلاب سقف قرار داد. از آن بالا رفت و حلقه دار را در حلقه سقف محکم کرد. احساس خوشايندي داشت. احساس آدمي که از لذت زياد دچار سرگيجه شده است. نوعي سرگيجه دوست داشتني همراه با هيجاني ملايم.
از صندلي پايين آمد. دوست داشت چند لحظه اي با خود فکر کند و از آخرين لحظات زندگي اش به نحوي استفاده کند ، اما نمي دانست چگونه؟ کار ناتمامي نداشت. اما دوست داشت در اتاق قدم بزند و باز هم به موضوعي بينديشد. به عنوان يک محکوم به مرگ مي خواست آخرين خواسته اي داشته باشد و بعد از آن کار را تمام کند. اما چيزي به ذهنش نرسيد و موضوع را به فراموشي سپرد. نگاهي از پنجره به بيرون انداخت آسمان کمي روشن شده بود. تا بالا آمدن آفتاب فرصتي نمانده بود. دوست نداشت روشنايي روز را ببيند. زندگيش تاريک بود و بايد در تاريکي به انتها مي رسيد. درست مانند محکومين به اعدام که قبل از صبحدم اعدام مي شوند ، او نيز مي خواست کار را تمام کند. به هر حال او از تصميمي که گرفته بود راضي بود و به نظر مي رسيد هيچ مشکلي وجود ندارد.
از صندلي بالا رفت. حلقه طناب را به دور گردنش انداخت. با دست گره حلقه را امتحان کرد. محکم بود. مشکلي پيش نمي آمد. حلقه را دور گردنش محکم کرد. هنوز به راحتي نفس مي کشيد. اما رويه زبر طناب گردنش را آزار مي داد. نفس عميقي کشيد و به صندلي زير پايش نگاهي انداخت ، آخرين وسيله اي که هنوز او را به زندگي متصل کرده بود. برايش کمي عجيب بود که يک صندلي فرسوده و خاک گرفته تنها دليل زنده بودن او بود. تصميم گرفت با حرکت ناگهاني پاهايش صندلي را به گوشه اي پرتاب کند و بعد همه چيز تمام شود.
در همان افکار بود که گرمايي روي صورتش احساس کرد. نوري بر صورتش تابيد. سرش را بلند کرد و نگاهي انداخت. نور خورشيد بود که از گوشه پنجره اتاق راهي به داخل پيدا کرده بود. خورشيد در دوردستها طلوع کرده بود و روز ديگري آغاز شده بود. به خورشيد نگاه کرد. هنوز نورش آنقدر شديد نشده بود که چشم را بيازارد. همچنان به خورشيد نگاه کرد و به نور و گرمايش فکر کرد. منظره زيبايي بود. خورشيد بسيار با شکوه تر و زيباتر از هميشه به نظر مي رسيد. نور . . . چرا هيچ وقت هيچ نوري را در زندگي خود نديده بود؟! روشناييها هيچ وقت به چشم او ديده نشده بودند . . . همه چيز را هميشه تاريک ديده بود . . . اما اين نور ، نور خورشيد بود. کاملا واقعي بود. گرم و روشن . . .
حلقه را باز کرد و از صندلي پايين آمد . . .






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حسین خسروجردی خسرو ,معصومه عبداللهی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروجردی خسرو (22/5/1393),زهرا فیروزی (22/5/1393),بهزاد صادق وند (22/5/1393),معصومه عبداللهی (22/5/1393),آرمیتا مولوی (22/5/1393),ازرمهرصداقت (22/5/1393),مریم مقدسی (22/5/1393),سلمان ارژن (22/5/1393), ناصرباران دوست (22/5/1393),معصومه دهنوی (28/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),علی ببری (27/5/1394),

نقطه نظرات

نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 07:18

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو درود علی بزرگوار@};- @};- @};- @};-


@حسین خسروجردی خسرو توسط علی ببری Members  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 11:17

نمایش مشخصات علی ببری با تشکر از حسن نظر شما


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 10:41

نمایش مشخصات زهرا فیروزی با سلام و خیر مقدم
چه خوب است در دورانی که همه مردم(نمونه بارزش خودم)دم از نا امیدی و یاس می زنند کسی پیدا می شود که از امید می نویسد
بسیار عالی خسته نباشید
فقط دوست عزیز کمی داستانتان جای کار دارد.مثلا در وسط داستان احتیاجی نیست به طور مستقیم در مورد خودکشی فرد اول داستان گفته شود.جلوتر که خواننده می رود به وضوح متوجه می شود.
(ناگهان تصمیم خودش را گرفت:خودکشی )
و در کل یک ویرایش نهایی داستان را جذاب تر میکند
مانا و نویسا باشید


@زهرا فیروزی توسط علی ببری Members  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 11:18

نمایش مشخصات علی ببری با تشکر از اعلام نظرتان. مفید بود.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 15:50

سلام
در داستان حس خودکشی یک آدم رو خیلی خوب بیان کردید و از اینکه دادگاهی هم تشکیل شد خیلی خوب بود و این یعنی شخصیت داستان همچنان کمی امید داره که البته در آخر داستان مشخص شد فقط مشکل داستان این بود که زیاد موضوع کش داده شده بود زیاد پرداختن به یه موضوع خواننده رو خسته میکنه
ولی خوب نوشتید من خوشم اومد خسته نباشید @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مرداد 1393 - 16:27

نمایش مشخصات سلمان ارژن سلام
قلمتان عالیست
نگاه تان تجربه و دانش همراه با مطالعه می خواهد . عذر خواهی می کنم سریع وبی پرده میگویم ، نویسنده هنر مند چون شما باید بتواند با شخصیت و حادثه چندین بار پایین وبالاکند تا موضوع داستانش پخته شود .


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 مرداد 1393 - 09:55

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی در ناامیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
خسته نباشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.