آخر خط

داشتم آهسته و بي هدف راه مي رفتم. شب بود و کوچه تاريک و خلوت بود. مغازه ها بسته بودند. نور چراغ ضعيفي که از بالاي تير برق به کوچه سرازير شده بود خيلي ضعيف بود ، طوريکه تا چند قدم جلوتر از پاهايم را نمي توانستم ببينم. سه مرد جوان ساکت و آرام از روبرو مي آمدند و از کنارم عبور کردند. يکي از آنها به من نگاهي کرد و با زباني گنگ و نامفهوم چيزي به دوستانش گفت. نگاهي به من کردند و رد شدند. توجهي نکردم و به راهم ادامه دادم . . .
بي اختيار ياد دوران کودکي ام افتادم. ياد روزهايي که با برادرم زير آفتاب گرم ظهر تابستان توي حوض کوچک وسط حياط آب بازي مي کرديم. همه چيز لذت بخش بود. آب حوض زلال و زيبا بود. اما نمي دانم چرا در خاطرم گرماي آفتاب خيلي شديد و غير قابل تحمل به نظر مي رسيد؟ انگار خنکي آب توان مقابله با گرماي آفتاب را نداشت. همه چيز گرم بود . . .
ناگهان خاطراتم محو شد. به اطراف نگاهي انداختم. انگار خيلي راه آمده بودم. زمان زيادي بود که در افکارم غوطه ور بودم. در يک بيابان بي انتها راه مي رفتم. هوا روشن بود و خورشيد در وسط آسمان مي تابيد. چطور امکان داشت؟ يعني من از ديشب تا امروز ظهر بي آنکه خودم بفهمم پياده راه رفته بودم؟ چگونه از شهر خارج شده بودم؟ من کجا بودم؟ پاهايم خسته بود و توان راه رفتن نداشتم. دنبال سايه اي بودم تا زير آن پاهايم را دراز کنم و استراحت کنم؟ به اطراف نگاه کردم. تا دوردستها بيابان بود ، گرم گرم . . . آفتاب طوري مي تابيد که زمين زير اين همه گرما بي تابي مي کرد. انگار خاک بيابان هم به رنگ آفتاب در آمده بود. به هر طرف که مي چرخيدم ، حرارت را مي ديدم که رقصنده و لرزان از زمين بلند مي شد و تصاوير دوردست را محو و تار نشان مي داد. دنبال سايه اي گشتم تا زير آن پناه بگيرم. در اطراف خودم چيزي شبيه درخت ، ديوار ، صخره و هرچيز ديگري که سايه اي به وجود بياورد نمي ديدم. خورشيد بود و گرما. توانم را از دست دادم و روي خاک تفتيده بيابان نشستم. زانوهايم را جمع کردم و سرم را روي آنها قراردادم. با دستهايم سرم را محکم گرفتم و چشمهايم را بستم. کاش اينجا نبودم . . .
چشمهايم را که بازکردم همه جا تاريک بود حتي ماه هم در آسمان نبود. همه جا خنک بود. خنکتر از هميشه ، اما هيچ جا خوب ديده نمي شد. تاريکي زمين و آسمان را فرا گرفته بود. نمي توانستم اطرافم را به خوبي ببينم. احساس وحشت کردم. اين وحشت از تنهايي نشات مي گرفت. شايد هم از تاريکي که همه جا را با نيروي احاطه کننده اي فرا گرفته بود. احساس مي کردم تاريکي به اعماق وجودم نفوذ مي کند و درونم را تيره و سياه مي کند. با ترس و اضطراب راه افتادم ، خيلي آرام حرکت مي کردم. به نظر مي رسيد ترس از اين بيابان بي پايان ، پاهايم را سست کرده بود و من رمقي براي تندتر رفتن نداشتم. صداهايي از دوردستها مي شنيدم. صداهايي شبيه غرش حيوانات درنده. اما به نظر خيلي دور مي آمدند. شايد وجود من را در قلمرو خود احساس کرده بودند. شايد مي آمدند تا مرا بدرند و پاره پاره کنند. شايد هم مرا نبينند و آهسته بتوانم از آنجا دور شوم تا از اين تاريکي و سياهي مطلق خارج شوم. اما به کجا؟ به نظر مي رسيد همه جهتها را گم کرده بودم و نمي دانستم راه خروج از کدام طرف است. سرماي خاک کوير در پاهايم رخنه مي کرد و آنها را بي رمقتر و ضعيفتر مي کرد. اين سرما به کل بدنم سرايت کرد و احساس کردم که به زودي منجمد خواهم شد. قلبم از سرما آسيب ديده بود و داشت کم کم متوقف مي شد. مرگ را احساس مي کردم. ترس دوباره بازگشت و اين بار بسيار قويتر از قبل. نفسم را در سينه حبس کردم و مدتي نگاهش داشتم. ناگهان با تمام وجود فرياد زدم و تمام نفسم را از سينه بيرون دادم. با تمام تواني که در بدنم باقي مانده بود شروع به دويدن کردم. جلوي پاهايم را درست نمي ديدم و چند بار زمين خوردم ولي سريع بلند شدم و به دويدن ادامه دادم. نمي دانم چند دقيقه دويدم. ساعتها بود که دويدم يا روزها و يا حتي ماهها و سالها! از حال رفتم روي زمين افتادم. سرم رو به آسمان سياه رنگ شب بود و چند نقطه کم نور و بي جان که شباهتي به ستاره نداشتند در آن ديده مي شد. خاک سرد بود و سرما از پشت کمرم به تمام بدنم نفوذ مي کرد. نفس نفس مي زدم و تصاوير مبهم اطراف مبهم تر شد و همه چيز محو شد . . .
باز هم بيدار شدم. چشمها را باز کردم. نور آفتاب به شدت چشمهايم را اذيت کرد. دوباره چشمها را بستم و چند لحظه بعد به آرامي بازشان کردم. همه جا زرد بود. به رنگ آفتاب ، به رنگ گرما. آسمان آبي بود و حتي لکه اي ابر در آن ديده نمي شد. خورشيد بزرگتر و قويتر از هميشه مي تابيد. با تمام توان خود مي تابيد. گويا قصد داشت کل دنيا را ذوب کند. آنقدر حرارت زياد بود که احساس مي کردم داخل کوره نانوايي قرار گرفته ام. از روي زمين به زحمت بلند شدم خستگي زيادي در تنم احساس کردم. شايد از گرما بود ، شايد از تشنگي و يا شايد از نگراني ، نمي دانم. به اطراف نگاهي انداختم. باز هم بيابان بود. چند صد قدم دورتر درياي آبي رنگ و زلالي خود نمايي مي کرد. اما آرام بود و هيچ موجي در آن ديده نمي شد. فقط تلاطم مختصري در سطح آب وجود داشت. هيچ نسيمي نمي وزيد و هوا گرم و دم کرده بود. اينجا محل تلاقي بيابان و دريا بود. شايد يکي از سواحل جنوبي کشور بود که همه چيز در آنجا به رنگ گرماست. اين سرزمين و درياي داغ تنها مي تواند در جنوب کشور وجود داشته باشد. اما چطور ممکن بود؟ من چگونه توانسته بودم خودم را به اينجا برسانم؟ مگر من چقدر راه آمده بودم؟
براي رهايي از اين گرما کشان کشان به سمت دريا راه افتادم. شايد خنکي آب دريا بتواند از حرارت بدنم کم کند. شايد مرحمي باشد بر اندام کوفته ام. به نظر مي رسيد که چند دقيقه بيشتر با دريا فاصله ندارم. اما هرچه مي رفتم انگار که دريا از من فاصله مي گرفت. خيلي از من دور بود. شنهاي داغ ساحل دريا را زير پاهايم احساس مي کردم. نرم بودند و روان و از زير قدمهايم به آرامي مي لغزيدند و پاهايم کمي در ماسه ها فرو مي رفت. اما به راهم ادامه دادم و تنها اميد خودم را در آن دريا مي ديدم. در آن آبي بيکران و زلال ، تا گرماي تنم را با خنکاي وجودش بشويم و خستگيها را از تنم بزدايم. چقدر دور بود و چقدر سخت! باز هم رفتم. گويا ساعتها راه بود تا به کنار آب برسم.
خورشيد همچنان با تمام توان مي تابيد. تمام عزم خود را جزم کرده بود تا نگذارد به دريا برسم و از گرما و حرارت زياد هلاکم کند. اما مانند آدمهايي که از ترس مرگ توانشان چندين برابر مي شود ، من هم تمام قدرت خود را به کار گرفتم و به سرعت و با ولعي سيري ناپذير به سمت دريا حرکت کردم. کم کم احساس کردم که دريا به من نزديک مي شود. انگار خورشد و بيابان و دريا را مغلوب همت خود کرده بودم و آنها تسليم اراده من شدند.
به لب دريا که رسيدم مانند نوزاد ضعيفي که پناه خود را در آغوش مادر مي بيند ، من هم بدون کوچکترين وقفه اي خود را بدرون آب انداختم. مي خواستم تا با خنکاي وجودش خودم را آرام کنم. لحظه اي کل بدنم زير آب رفت و سريع بالا آمدم. آب دريا هم گرم بود ، گرمتر از خاک آفتاب خورده بيابان. آنقدر گرم بود که لحظه اي درنگ نکردم و از دريا خارج شدم. اندام ناتوان خود را به ساحل رساندم و بر روي شنهاي داغ ساحل دراز کشيدم. ديگر اميدي نبود. اين يعني آخر خط ، يعني تمام . . .
نفس زنان از خواب پريدم. در اتاق خانه بودم. نوريکه از پنجره نيمه باز اتاق به داخل مي آمد نشان مي داد که نزديک ظهر است. صداي بازي بچه ها از حياط مي آمد. بوي تند عرق بدنم دماغم را آزرد. رختخواب و پتويم از عرق تنم کاملا خيس شده بوند. آنها را به سرعت از روي خود کنار زدم و خنکاي هوا به تنم جان داد. نسيم ملايمي که از پنجره وارد اتاق مي شد حس لذت بخشي را وجود مي آورد. نگاهي به اتاق نامرتب و به هم ريخته انداختم. تشت آبي زير پايم بود که نشان مي داد پاشويه ام کرده اند.
مادرم از در اتاق وارد شد. لحظه اي با تعجب نگاهم کرد. انگار خشکش زده بود. با خوشحالي به طرفم آمد و به صورتم نگاهي کرد و گفت: "سه شبانه روز بود که مريض بودي ، تب داشتي ، ازت قطع اميد کرده بوديم. ولي انگار عمرت به دنيا بود."






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

کبرا قامتی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین خسروجردی خسرو ,علی ببری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (23/5/1393),محمد علی زکی خانی (23/5/1393),شیدا محجوب (23/5/1393), ناصرباران دوست (23/5/1393),آرمیتا مولوی (23/5/1393),ن.م (23/5/1393),کبرا قامتی (23/5/1393),آتوسا کمالی (23/5/1393),مریم مقدسی (23/5/1393),اعظم رمضانی (23/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (23/5/1393),جلال صابری نژاد (24/5/1393),همایون طراح (24/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (24/5/1393),اذرمهرصداقت (24/5/1393),علی ببری (25/5/1393),شیدا محجوب (25/5/1393),علی ببری (27/5/1394),علی ببری (24/6/1397),نوریه هاشمی (21/3/1399),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 مرداد 1393 - 11:02

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با تب بالا و این هذیان ها
چقدر احساس تشنگی میکنم یه لیوان آب خنک می چسبه
عالی بود @};- @};- @};-


نام: کبراقامتی   ارسال در پنجشنبه 23 مرداد 1393 - 16:15

@};- @};- @};-


نام: علی ببری کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مرداد 1393 - 06:52

نمایش مشخصات علی ببری با تشکر از اعلام نظرتان.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.