سفر

جاده تمامی نداشت. هر چقدر رانندگی می کردم ، تمام نمی شد. انگار سر از مسیر بی پایانی درآورده بودم که تا بینهایت ادامه داشت. چشمهایم را به جلو دوخته بودم و حواسم به رانندگی بود. همیشه از اینکه در تصادف جانم را از دست بدهم ، می ترسیدم. دوست داشتم به مرگ طبیعی بمیرم ، نه با بدنی که تو تصادف تکه تکه شده و برای بازماندگان قابل شناسایی نیست. پریسا در صندلی شاگرد نشسته بود ، آرام و پر حوصله. با لحنی مهربان و ملایم گفت: چایی می خوری برات بریزم؟ عادت داشتم تو مسیرهای طولانی و برای جلوگیری از خواب الودگی ، هر از گاهی چایی بخورم. گفتم: نه ، هنوز خوابم نمیاد. هوا رو به تاریکی می رفت. ساعتی بود که خورشید خود را از دید پنهان کرده بود ، ولی آسمان در دور دستها روشنایی کمی داشت. چراغ ماشین جاده را روشن کرده بود.
جاده خلوت بود و هر از گاهی ماشینی از روبرو می آمد. نگاهی به آیینه انداختم. ماشین سفید رنگی با سرعت از پشت سر به ما نزدیک شد. خیلی نزدیک. طوری که هر آن منتظر بودم از پشت با ما تصادف کند. اما اینطور نشد. داخل ماشین چند دختر و پسر جوان نشسته بودند و با صدای بلند موسیقی گوش می کردند طوریکه صدا به داخل ماشین ما هم راهی پیدا کرده بود. موسیقی تند و مهیجی که برای به وجد آوردن چند جوان کافی بود. ماشین سفید رنگ همچنان چسبیده به ما با سرعت زیادی در حرکت بود. نور بالا می آمد و نورش چشمانم را اذیت می کرد. کمی سرعتم را بیشتر کردم تا فاصله بگیرم. اما موفق نشدم. سر یک پیچ نسبتا تند جاده از ما سبقت خطرناکی گرفت و رفت. با ناراحتی گفتم: اینها هیچ وقت درست نمیشن. پریسا سرش را به آرامی تکانی داد و گفت: خدا بهشون رحم کنه...
هوز هم جاده تمامی نداشت. هوا کاملا تاریک شده بود. نور ماشین سیاهی شب را می شکافت و پیش می رفت. در کنار جاده همان ماشین سفید را دیدم که توقف کرده بود. به راه خود ادامه دادم ، اما از آیینه بغل نگاهی انداختم و دیدم که دوباره در حال سوار شدن به ماشین هستند. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که در آیینه دیدم همان ماشین سفید رنگ با نور بالای آزار دهنده ای از دور دستها می آید. به نظر میرسید سرعت بالایی داشته باشد. حواسم به آیینه بود ... "مواظب باش! " صدای پریسا مرا به خود آورد. روبرویم سگ درشت هیکلی وسط جاده ایستاده بود. در کمتر از یک ثانیه به سگ رسیدم. با سریعترین عکس العمل ممکن ، فرمان را نیم دور به راست چرخاندم و سگ را رد کردم و قبل از اینکه از جاده خارج شوم فرمان را برگرداندم و به مسیر اصلی برگشتم. به هر زحمتی بود تعادل ماشین حفظ شد و مشکلی پیش نیامد.
صدایی ازپشت سر آمد. در آیینه نگاه کردم. گرد و خاکی به هوا برخاست و صدای زوزه دردآلود سگی به آسمان بلند شد ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علی ببری ,کبرا قامتی ,حسین خسروجردی خسرو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (25/5/1393),علی ببری (25/5/1393),کیمیا مرادی (25/5/1393),کبرا قامتی (25/5/1393),معصومه عبداللهی (25/5/1393),آرمیتا مولوی (25/5/1393),آریامنتقد (26/5/1393),فرزانه بارانی (26/5/1393),شیدا محجوب (26/5/1393),فاطمه خجسته (27/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),علی ببری (27/5/1394),سحر ذاکری (8/12/1394),علی ببری (24/6/1397),

نقطه نظرات

نام: معصومه عبداللهی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مرداد 1393 - 14:06

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی سلام و درود بر شما
کاش این داستان رو کمی طولانی تر می کردید، آنقدر خوب درگیر داستان شده بودم که گمان میکردم هر لحظه قراره اتفاقی بیوفته، و جا داشت این داستان طولانی و مهیج تر بشه
مانا باشید


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مرداد 1393 - 19:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با سلام
توصیفات عالی بود اما همانطور که خانم عبداللهی گفتند می توانستید طولانی تر و مهیج تر کنید
@};- @};- @};-


نام: علی ببری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مرداد 1393 - 06:50

نمایش مشخصات علی ببری با تشکر از نظرات اعلام شده ، این داستان واقعی بود و با تغییرات مختصری نسبت به واقعیت نوشته شد. قصدم بیشتر وصف لحظه حادثه و مرور خاطره ای قدیمی بود تا نگارش یک داستان بلند. به هر حال از بابت نظراتتان سپاسگزارم.


نام: فاطمه خجسته کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مرداد 1393 - 11:49

نمایش مشخصات فاطمه خجسته داستان واقعی را نویسنده واقعاْ قشنگ توصیف کرده است .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.