دو فنجان چای

نگاهی به کودکش کرد که آرام در رختخواب کوچکش خوابیده بود. گونه‌اش را بوسید و دستی به موهای فرفری‌اش کشید. در قابلمه را برداشت. غذایش را هم زد. دو فنجان برداشت و با وسواس خاصی صاف و مرتب در سینی گذاشت. قوری را از روی سماور برداشت و فنجان‌ها را پر کرد. روبه روی آینه ایستاد، موهایش را مرتب کرد، دستی به بلوزش کشید و سینی چای را برداشت و از اتاق خارج شد!
مادرش در آشپزخانه سخت مشغول کار بود. با صدای آرامی گفت: مامان، خسته شدی! بیا چایی بخور.
مادر درحالی‌که میوه‌ها را می‌شست، خسته و بی‌حوصله گفت: چی می گی؟ چرا یواش حرف می‌زنی؟
- آخه بچه خوابیده!
مادر سریع برگشت و با صدای بلند گفت: بچه؟! دوباره عروسک‌ها تو پخش‌وپلا کردی؟
- هیس! یواش! نه به خدا! پخش‌وپلا نکردم!
مادر چشمش به سینی کوچک چای افتاد و فریاد کشید: اینا چیه؟ تازه اتاق مرتب کردم! آخه من از دست‌تو چکارکنم؟
دخترک با بغض گفت: من فقط برات چایی دم کردم!
مادر سریع از آشپزخانه خارج شد و به اتاق رفت. وقتی از کنار دخترک می‌گذشت دستش به سینی چای که در دستان کوچک بچه بود، خورد. فنجان‌های اسباب‌بازی برگشت، چای خیالی بر زمین ریخت و قلب دخترک آتش گرفت!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

مریم مقدسی ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (22/10/1395),م.ماندگار (22/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/10/1395),الف . محمدی (22/10/1395),ترنم سرخسی (22/10/1395),الف . محمدی (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),فاطمه رنجبر (23/10/1395),مصطفی فخاری (23/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (23/10/1395),امیر مهران پوراعظمی (23/10/1395),سید محمد رضا محمودی (24/10/1395),محمد جهاني اسد (26/10/1395),سبحان بامداد (28/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (2/11/1395),رضا فرازمند (4/11/1395),پروين خواجه دهي (23/1/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 09:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود و سلام بانو
کوتاه اما پرحرف
بسیار عالی
این متن از من نیست اما خیلی دوسش دارم تقدیم می کنم به داستان قشنگت و به همه ی پدر و مادرهای جوانی که کودک درونشان مرده :



کتاب فرزندم رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم. مداد هاش رو یکی‌ یکی‌ گذاشتم سر جاش.

کنارش نشستم، بغلش کردم. بوسیدمش. سرش رو بوسیدم، موهای عرق کرده‌اش رو، پیشونیش رو، گونه ی بر افروخته‌اش رو.

گفتم نمیخوام هیچی‌ بشی‌. نمی‌خوام دکتر و مهندس بشی ‌. می‌خوام یاد بگیری مهربون باشی‌ .نمی‌خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری. می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی‌. شاد باش و سر زنده . قوی باش حتی اگر ضعیف‌ترین شاگردِ کلاس باشی‌. پشتِ همون میز آخر هم می‌شه از زندگی‌ لذت برد.

بهش گفتم تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی‌
تونستی یاد بگیر ولی‌ حواست باشه از دنیای قشنگِ خودت چیزی مایه نگذاری.

کنارِ هم نشستیم
چیزی خوردیم
و فیلم دیدیم
و من تمام مدتِ به خودم
و به یک زندگی‌ فکر می‌‌کردم که آنقدر جدی گرفته بودم.
زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هاش رو دویده بودم.

هیچکس حتی برای لحظه‌ای مرا متوقف نکرده بود.
هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم=(( =((

قلمتان جاری@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 10:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم کبود وند عزیز
واقعا متن زیبایی بود. من همیشه از پدران و مادرانی که به بهانه های واهی اجازه کودکی کردن به فرزندانشان نمی دهند دلگیر می شوم.
باید زندگی کرد، باید بچگی کرد، حتی به نظر من در بزرگسالی هم باید بچگی کرد. مناسبات دست و پاگیری که ما برای خودمان درست کرده ایم آنقدرها جدی نیست که اجازه دهیم جلوی کودک درونمان بایستد.
پاینده باشید@};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی   ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 22:44

سلام
مینیمال بسیار زیبایی بود.
موفق باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 22:45

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
مینیمال بسیار زیبایی بود.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 08:47

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی گرامی
لطف دارید
سپاس از حضورتان


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 00:19

سلام ودرود
مثل همیشه عالی بود.
گاهی اوقات اونقدر غرق کار و روز مرگی می شیم که یادمون میره زندگی کنیم وفقط به دنبال زندگی می دویم تا مبادا زندگی گوی سبقت را ازما برباید،غافل از اینکه زندگی در همین چیز های به ظاهر بی اهمیت وپیش پا افتاده است وچقدر بی رحمند آنانی که چشمان معصوم کودکی را می رنجانند و شوق زندگی ای را که بر کلبه آرزوهای کودکانه اش بنا نهاده ،از هم می پاشند.
کودک درونتان همیشه سبز وشادکام بمانید


@ترنم سرخسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 08:55

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم سرخسی گرامی
دقیقا همین است که گاهی روزمرگی و گرفتاری هایی که چندان هم مهم نیست ما را از اصل زندگی دور می کند و بعد به خودمان می آییم و می بینیم مهم ترین ها را از دست داده ایم.
سپاس از حضورتان@};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 14:58

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام سعیده خانوم
داستان کوتاه ولی دلنشینی بود
راستی منو نشناختی! بذار راهنماییت کنم! تلگرام! گروه ادبی سیمرغ! نقد شبانه!... حالا شناختی؟


@فاطمه رنجبر توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 08:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااااام
وای واقعا متوجه نشده بودم. دوست و یار سیمرغی گرامی :) :) :) :)
خیلی خوشحال شدم.
ممنون که آمدی و داستانم را خواندی
پاینده باشی@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مصطفی فخاری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 20:48

نمایش مشخصات مصطفی فخاری سلام بانو

آموزنده و زیبا
موفق باشید @};-


@مصطفی فخاری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 08:58

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب فخاری
سپاس از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید.
ممنون لطف کردید@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 01:10

درود بانوی عزیزم

زیبا نوشتید
موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 08:58

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم مقدسی عزیز که همیشه با حضورتان من را دلگرم می کنید.
نظر لطفتان است زیبا خواندید@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 دي 1395 - 21:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به بانوی نویسنده
یه سلام گرم به خانوم شریفی عزیزم :x

توی داستان های شما همیشه غافلگیری نیمکت اول کنار میز معلم نشسته . از قضا بچه درس خوان و زرنگی هم هست. برای همینم من دوستش دارم و همیشه هم منتظرم ک یه جایی از داستان ببینمش .. البته شما همیشه با هنر مندی خاص خودتون یه جای خوب براش در نظر میگیرید
با خوندن شروع داستان اصلا تصور نمی کردم پایانش اینطوری تموم بشه . عالی بود
یه سوال هم آخرش برام پیش اومد :-/ چرا جمله ی پایانی داستان قلب دختر رو آتش زدید خب :( شوخی کردم :D
چرا آخر داستان از جمله ی آتش گرفت استفاده کردید .. منظورم به اینه که من فکر میکنم منظور خاصی داشتید از نوشتن این جمله .. یه جور ناجور تاثیر خاصی میذاره روی خواننده .. (قلب دختر بچه ای ک آتش میگیرد ) کلا از این همه وراجی میخواستم بگم .. این جمله آخری بد جوری آدم رو آتش میزنه .. اگرچه ک من هیچ وقت عروسک بازی نکردم .. ولی خوندن داستان حس خوبی بهم داد .. کاش بچه میشدم میرفتم عروسک بازی:D :)

عالی بود :) و مثل همیشه زیبا و خواندنی:)

دم قلمتون همیشه گرم :x @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 14:27

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم به نظر من هیچ وقت برای بازی کردن دیر نیست همین الان هم می شه عروسک بازی کرد و لذت برد:* :* :* :*
در مورد جمله آخر باید اول یه خاطره را تعریف کنم: یه روز داشتم تو خیابان می رفتم دو تاخانم و با دو تا بچه چهارپنج ساله از روبه روی می آمدند. یکی از بچه ها دختر زیبایی بود با عروسکی در بغل که برای خودش شعر می خواند و راه می رفت. من محو تماشای بچه ها بودم چون خیلی بچه ها را دوست دارم. یک دفعه بی مقدمه یکی از خانم ها که ظاهرا مادر دختر بچه بود محکم کوبید تو سر دخترک و گفت: چقدر شعر می خونی!!!!!
بچه طفلک ترسید، شوکه شد، بغض کرد و هیچی نگفت ولی نگاهش دلم را آتش زد. وقتی این داستان را می نوشتم آن دخترک در ذهنم بود و آتشی که آن روز به قلبم افتاد برای همین جمله آخر را اینطور ینوشتم. ممنون از حضور پر مهرت پاینده باشی@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در دوشنبه 4 بهمن 1395 - 17:36

سلام

زیبا

ادیبانه

لذت بردم

@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 13 بهمن 1395 - 09:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب فرازمند گرامی بسیار سپاسگزارم که داستان من ر ا خواندید. ممنون از حضورتان@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.