فوبیا

جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر صبحانه را آماده کرده و با دیدن من سریع یک فنجان چای تازه‌دم می‌ریزد و روی میز می‌گذارد. آرام‌آرام چای را می‌نوشم و در ذهنم کارهایم را مرور می‌کنم.
- پولی که از مریم قرض گرفته بودم را داده‌ام، مانتوی مامان را شستم و اتو کردم و در کمد آویزان کردم، کتابی که قولش را به بابا داده بودم خریدم، در اداره کار عقب‌افتاده ندارم، گردو و زردچوبه را خریدم و به مامان‌بزرگ دادم. چه جالب هیچ کار عقب‌افتاده‌ای ندارم! واقعاً نظم چیز خوبیه! ولی چه فایده!
دوباره گریه‌ام می‌گیرد! دلم می‌خواهد همه‌چیز را به مامان بگویم ولی دلم می‌سوزد! گناه دارد! فکر اینکه مامان فردا این موقع چه حال‌وروزی دارد قلبم را می‌فشارد و از همه بدتر، خودم فردا این موقع ...
چند بار سرم را محکم تکان می‌دهم تا این افکار وحشتناک ازسرم خارج شود.
به‌طرف مامان می‌روم و محکم بغلش می‌کنم و صورتش را می‌بوسم. مامان خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: نمی دونستم ادارتون منتقل‌شده قندهار! سفر به‌سلامت!
من هم با مامان می‌خندم، دلم نمی‌خواهد ناراحتش کنم. صورت بابا را هم می‌بوسم و او هم‌دستی به شانه‌ام می‌کشد و از خانه خارج می‌شوم. جلوی در می‌ایستم و با حسرت برای بار آخر به خانه نگاه می‌کنم و سریع دور می‌شوم.
درراه اداره با خودم فکر می‌کنم کاش من هم می‌توانستم مثل همه این مردم راحت و آسوده باشم. ولی هیچ‌کدام از آن‌ها که مشکل من را ندارند. مثلاً همین آقایی که دارد جلوی مغازه‌اش را جارو می‌کند، یا این خانم که دخترش را به مدرسه می‌برد، یا همین راننده تاکسی! هیچ‌کدام از این‌ها مثل من یک ریشه ده دوازده میلی‌متری کج و منحرف‌شده که به دندان کناری فشار می‌آورد که دردهان ندارند! این دختری که بلندبلند با موبایلش صحبت می‌کنند و می‌خندد که قرار نیست برود دندان‌پزشکی، یا این پسربچه که با توپش بازی می‌کند که امروز ساعت یازده وقت جراحی ندارد!
ساعت یازده! خدای من فقط سه ساعت مانده است. ولی دلم می‌خواهد یک‌بار دیگر اداره را ببینم! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دلم برای اداره تنگ شود. این‌طوری بهتر است. به اداره می‌روم و بعد خودم را به دندانپزشکی می‌رسانم. خدایا! اگر این ریشه عجیب‌وغریب دردهانم نبود چه می‌شد! تا الآن که بیست‌وپنج سالم هست به دندانپزشکی نرفته بودم، ولی ده روز پیش وقتی بعد از دو روز درد کشیدن، یک‌طرف صورتم ورم کرد مجبور شدم به درمانگاه بروم، اصلاً فکر نمی‌کردم اوضاع این‌قدر وخیم باشد!
هنوز هم یادم هست که وقتی آقای دکتر عکس را دید، با تأسف سرش را تکان داد و گفت: خیلی بزرگه! خیلی کجه! باید دندان عقل را جراحی کنیم! این داروها را مصرف کن و ده روز دیگه بیا! این ده روز خودت را تقویت کن! من هم با یکی از دوستانم هماهنگ می‌کنم که آن روز بیاید کمکم!
فکر کنید! یک تیم دندانپزشکی امروز می‌خواهند روی دندان من کار کنند! من که می‌دانم برای دل‌خوشی من گفت! می‌دانم این دندان یک‌دندان معمولی نیست! آقای دکتر نخواست من بیشتر از این بترسم ولی من همه‌چیز را از نگاهش فهمیدم!
این ده روز داروهایم را خوردم و همه کارهایم مرتب کردم. دلم نمی‌خواهد وقتی نباشم دیگران بگویند: چقدر بی‌نظم بود، یا کار نصفه‌نیمه داشته باشم و برای مامان و بابا دردسر درست کنم. دلم می‌خواست به مامان همه‌چیز را می‌گفتم ولی نتوانستم.
رأس ساعت یازده وارد مطب می‌شوم. سریع به‌طرف منشی رفتم و از او عذرخواهی کردم. دفعه قبل نیم ساعت معطل شده بود و رفتار بدی با این دختر بیچاره داشتم و الآن در این شرایط بحرانی که ممکن است آخرین لحظات زندگی‌ام باشد، نباید کسی از من دلخور باشد!
آقای دکتر و دوستش منتظرم هستند. دکتر با لبخند می‌گوید: چرا رنگت پریده؟ چیز ترسناکی نیست!
با یک لبخند جوابش را می‌دهم. واقعاً حوصله حرف زدن ندارم. روی صندلی دندانپزشکی می‌نشینم. منشی دکمه‌ای را فشار می‌دهد و تکیه صندلی به عقب می‌رود؛ و درازکش می‌شوم! به پنجره اتاق خیره می‌شوم. چقدر خوشحالم که درختی پشت این پنجره هست و می‌توانم با نگاه کردن به برگ‌های آن لحظات آخر زندگی‌ام را بگذرانم!
دکتر و دوستش و خانم منشی بالای سرم هستند. اصلاً فکرش را نمی‌کردم یک ریشه کج ده دوازده میلی‌متری که به‌طرف دندان دیگر متمایل شده، پایانی بر تمام آرزوهای من باشد! دو روز پیش یک مقاله تو اینترنت در مورد جراحی دندان عقل خواندم ولی یک‌مشت حرف بی‌سروته نوشته بود. دکتر دستش را به‌طرف دهانم می‌برد و آمپول را تزریق می‌کند. ضربان قلبم بالا می‌رود. خانم منشی دستم را می‌گیرد و آرام نوازش می‌کند. دکتر آرام‌گونه‌ام را ماساژ می‌دهد و می‌گوید: اصلاً نگران نباش! صبر می‌کنیم تا کاملاً بی‌حس شود. دوست دکتر جلو می‌آید و می‌گوید: دهانت را بازکن تا من نگاهی بکنم!
دهانم را باز می‌کنم.
دکتر می‌گوید: بازتر! یه کم بیشتر!
تا جایی که می‌توانم دهانم را باز می‌کنم. چشمانم را می‌بندم. دکتر می‌پرسد: بی‌حس شد؟
با سر جواب منفی می‌دهم. حس می‌کنم چیزی به دندانم می‌خورد. با خودم فکر کردم تا چند دقیقه دیگر می‌گویم بی‌حس نشده تا چند لحظه بیشتر زندگی کنم! واقعاً بیست‌وپنج سال خیلی کم است! خیلی کم!
دوباره بغض گلویم را می‌گیرد. دکتر آرام گفت: چشمانت را بازکن!
وسیله‌ای فلزی شبیه انبردست را جلوی چشمانم می‌گیرد. از ترس جیغ می‌کشم! دکتر می‌گوید: نترس! بیا اینم دندانت! حالا راحت شدی!
مات و مبهوت می‌مانم! دکتر دهانم را با یک‌مشت گاز پر می‌کند و می‌گوید: تا یک ساعت این‌ها را محکم فشار بده!
دوست دکتر با خنده به‌طرف می‌آید و می‌گوید: چرا خشکت زده! دیدی ترس نداشت!
باورم نمی‌شود! همه‌اش همین بود! ریشه دوازده میلی‌متری کج‌وکوله از دهانم بیرون آمده و من هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم! حالا می‌توانم دوباره زندگی کنم! با خوشحالی از روی صندلی ترسناک بلند می‌شوم. با حیرت به دندان کوچکی که روی دستمال قرارگرفته نگاه می‌کنم و در دل می‌گویم: لعنتی ده روز خواب و خوراک را از من گرفتی!
حالا می‌فهمم نوشته‌های اینترنت خیلی هم بی‌سروته نبود. دکتر درحالی‌که نسخه می‌نویسد می‌گوید: من فقط نگران بودم دندان کناری دندان عقل هم آسیب ببیند. دندان هفت برای جویدن غذا مهم است و تو هنوز خیلی جوانی! ولی خدا روشکر دندانت سالم است!
با دهان پر از گاز لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم: این‌همه نگرانی فقط برای جویدن غذا! من فکر کردم دارم می‌میرم!
آرام و شاد از مطب دکتر بیرون می‌آیم! احساس می‌کنم روی ابرها راه می‌روم! حس می‌کنم یک گونی سنگین را در مطب دندانپزشکی جاگذاشته‌ام! یک گونی! ای‌وای همه وسایلم را در مطب جا گذاشتم! سریع به‌طرف مطب برمی‌گردم. نفس‌زنان در را باز می‌کنم. خانم منشی با خنده کیف را به دستم می‌دهد. با دهان پر می‌گویم: موبایلم هم جامانده!
منشی می‌گوید: حساب آقای دکتر هم در کیف شما جامانده!
درحالی‌که از خجالت خیس عرق می‌شوم و آن ریشه کج‌وکوله فسقلی را لعنت می‌کنم، پول را به منشی می‌دهم و موبایلم را می‌گیرم و از مطب بیرون می‌زنم و درحالی‌که خیلی هم سبک‌بار نیستم، می‌روم تا بقیه عمرم را زندگی کنم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

رجبعلی باقری ,فاطمه گودرزی , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,آرمیتا مولوی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رجبعلی باقری (10/8/1396),فاطمه گودرزی (10/8/1396), ک جعفری (10/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1396),مجتبی صمدیار (11/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),پریناز.ک (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),ترنم سرخسی (17/8/1396),رجبعلی باقری (17/8/1396),داوود فرخ زاديان (21/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 آبان 1396 - 22:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :)
سلام
یه سلام زیبای آبان ماهی
بانو شریفی عزیزم :x
اسم داستان رو که خوندم به خودم گفتم شخصیت داستان از یه چیزی خیلی میترسه بذارحدس بزنم چی .. یعنی هرچی به که فکر کنین به ذهنم اومد الا دندون پژشکی :D
داستان جالبی بود .. مثل همیشه روان ، جذاب، اجتماعی ، با تم روانشناسی :) و ....
من همیشه منتظرم توی داستان های شما ورق برگرده و یه جوری ناجور و درعین حال شیرین غافلگیر بشم :)
همه آدم ها یه ترس هایی توی وجودشون هست که وقتی میفهمی مثلا برای طرف ناراحت میشی یا دل می سوزونی یا مثلا کمکش میکنی که به اون ترس غلبه کنه ولی من یه بنده خدایی رو میشناسم که با حدود 45 سال سن از عروس و داماد میترسه.. اینقدر میترسه که مثلا وقتی یه نفر که توی لباس عروس هست رو میبینه اگه نتونه از اون موقعیت فرار کنه اینقدر گریه میکنه و خودش رو میزنه که از حال میره ..دفعه اولی که این واقعه رو دیدم اون گریه کرد و از حال رفتم منم اینقدر خندیدم که از اون طرف از حال رفتم
اینکه هردوتامون مشکل داریم شک نکنین
داستان جالب و خیلی خوب بود لذت بردم از خوندنش
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 08:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوبم. ممنون از حضور پر مهرت@};- @};-
همه ما ترس هایی داریم که گاهی غلبه کردن بر آن برای ما مشکل است ولی عروس و داماد که ترس نداره:-/ :-/
ولی خوب این هم یه مدله دیگه=)) =)) =))
این داستان ترس دوستم از دندانپزشکی بود که بنده خدا واقعا با چنین دلهره هایی دست و پنجه نرم کرده بود بدون آنکه بتواند به کسی چیزی بگوید
باز هم سپاس از حضور پر از انرژی و مهربانت سبز باشی@};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 23:31

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه @};-
درود گل و براتون فرستادم چون هنوز فرصت نکردم کامل بخونمشون . دوباره بر می گردم.


@شايسته دولتخواه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 08:35

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی همین که وقت گذاشتید و بخشی از داستانم را خواندید برایم بسیار ارزشمند است@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آبان 1396 - 08:42

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
کشش داستان عالی بود .فکرهای زیادی به ذهنم رسید به قول نرجس جانم الا دانپزشکی
نثر روان و دلچسبی داشت بدون حشو
درود بر شما
موفق باشید@};-


@آرمیتا مولوی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 14:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. ممنون از لطف شما و حضور پر مهرتان پاینده باشید@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.