زیر باران

بلند شو! ببین چه باران قشنگی میاد! تنبلی نکن! خودت همیشه میگی عاشق باران هستی! بلند شو بریم زیر باران باهم قدم بزنیم! آفرین!
من که حاضرم! نگاه کن چتر هم برنداشتم! مگه نمی گی که عاشق خیس شدن زیر باران هستی! پس بیا بریم تا حسابی خیس بشیم!
وای عالیه! بیا از این‌طرف بریم! باران از این‌طرف می زنه! بیا دست‌های هم را بگیریم و بدویم! آخی! چه کیفی داره وقتی چشم‌هایت را ببندی و باران صورتت را خیس کنه! ولی می دونی همه این حس و حال خوب برای اینه که دست هام را تو گرفتی و کنار تو می‌دوم!
بهانه نگیر! تازه ده دقیقه است بیرون آمدیم! بیا بریم پارک! همون پارک خودمون! بیا بریم روی نیمکت بشینیم! نایلون گذاشتم تو کیفم که خیس نشیم! اینجا نه! یه کم بریم جلو! متوجه شدی! روی نیمکت خودمون بشینیم! همون نیمکتی که برای بار اول همدیگر را دیدیم! یادش بخیر! بهار بود، باران نم‌نم می‌آمد، من نشسته بودم و کتاب می خوندم، تو آمدی با دوستانت، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، صدای خنده‌ات بود، نوایی زیبا از دنیایی دیگر! سربلند کردم و تو را دیدم و دلم رفت!
رسیدیم! چقدر خوب که این نیمکت خالی است! بیا بشینیم! چقدر هوا خوبه! صبر کن یه چیزی نشانت بدم! بفرما! این آخرین آهنگیه که ساختم! رفتیم خونه برات می‌زنم ببین چقدر زیباست! با پیانو محشر می شه! اگه خدا بخواد با یک استودیو هماهنگ کردم. فکر کن اگه موفق بشم یه سی دی از آهنگ هام منتشر کنم چقدر خوب می شه! اسمش را می ذارم: زیر باران! یا نیمکتی زیر باران!
یادت که نرفته! همون روز اول وقتی موبایلت را دادی تا از تو و دوستات عکس بگیرم، یک‌دفعه چشمت افتاد به گیتارم. خودت خبر نداری چشمانت چه برقی می‌زد وقتی پرسیدی: شما ساز می‌زنید؟
وقتی بهت گفتم که تازه‌کار آهنگسازی را شروع کردم، مثل بچه‌ها ذوق کردی و بالا و پایین پریدی و چند بار تکرار کردی: من تا حالا یه آهنگساز از نزدیک ندیدم!
آن لحظه، آن خنده هات، آن موهای بلند بلوطی‌رنگت که از پشت شالت بیرون آمده بود و آن برق چشمات هرچی ملودی زیبا بود را به ذهن من آورد!
باران قطع‌شده! وای چقدر عطر هوای بعد از باران را دوست دارم! این را هم از خودت یاد گرفتم! همیشه وقتی باران قطع می‌شد، نفس عمیق می‌کشیدی و می‌گفتی چه عطری! منم الآن چند تا نفس عمیق می‌کشم تا ریه هام پر بشه از عطر این هوای خوب، از عطر باران، از عطر تو...
به‌به! دستت درد نکنه! تو این هوا چایی خیلی می چسبه! چایی و پفک؟ چایی با شکلات خوب می شه! کاش شکلات می‌خریدی...
چرا رفتی آن‌طرف؟ من اینجا نشستم! چرا چایی را می دی به آن آقا؟! آن بچه کیه؟!
ای‌وای! مگر قرار نبود منتظرم بمونی؟ خودت بهم گفتی! همان روزی که گفتی بهتره چند وقت همدیگر را نبینیم، گفتی می خوای درس بخونی، گفتی اگه نباشی من بهتر می تونم روی آهنگسازی تمرکز کنم! بعد رفتی! آن روز باران نمی‌آمد، آفتاب هم نبود، هوا ابری بود، سیاه و خاکستری!
بچه مامان صدات می کنه! پس تو مادر شدی! مادر بچه‌ای که من پدرش نیستم! موهایت را رنگ کردی! سیاه پرکلاغی! خیلی بهت نمی یاد! ولی هنوز زیبا و خوش حالت است! چقدر خانم شدی! انگار این چهار سال به‌اندازه ده سال بزرگ شدی!
آن روز سیاه و خاکستری خداحافظی کردی و رفتی که رفتی! اصلاً غیب شدی! خانه‌تان عوض‌شده بود، گوشی‌ات خاموش بود، حتی شرکت هم نمی‌رفتی! چقدر دنبالت گشتم! حالم خیلی بد بود! صبح تا عصر دنبالت می‌گشتم و عصر تا نصفه‌شب ساز می‌زدم و آهنگ می‌نوشتم! مادرم می‌گفت باید زندگی‌ام را بکنم تو ترکم کردی! باورم نشد! تو من را دوست داشتی! همسایه تون گفت همه‌چیز را فروختین و رفتین خارج! امکان نداشت، خوب اگر می‌خواستی بروی به من می‌گفتی! حتی وقتی یکی از همکارانت باهام تماس گرفت و گفت: خواستگار خوبی داشتی و ازدواج کردی و رفتی اون سر دنیا باورم نشد! عشق که الکی نیست! ما عاشق هم بودیم!
بچه‌ات چقدر بامزه انگلیسی صحبت می کنه! پس حرف همه درست بود جز حرف خودت! همه واقعیت را به من گفتند جز تو! باران دوباره شروع‌شده! می خوای بری! کاش اصلاً نیامده بودی! من که هرروز میام اینجا! اینجا مال منه! اصلاً اگه یک روز به این پارک نیام و چند دقیقه روی این نیمکت نشینم، نمی تونم آروم باشم! دکترم هم گفته مشکلی نیست! ولی تو، شاید یه سفر اومدی ایران و یه چند روزی هستی و دوباره می ری سراغ زندگی‌ات! اصلاً من را یادت هست؟ اصلاً خبرداری، همون روزهایی که تو تدارک جشن عروسی‌ات را می‌دیدی، مادرم من را از این دکتر به آن دکترمی برد، دو سال طول کشید تا حالم بهتر شد! الآن هم باید خیلی مراقب باشم! بعضی روزها دوباره حالم بد می شه! مثل روزهای بارانی! مثل روزهایی که یادم می ره تو رفتی، مامان رفته! مثل روزهایی که فراموش می‌کنم تنهای تنهام! مثل روزهایی که با تو و مامان حرف می‌زنم! مثل امروز! مثل هرروز!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حسین شعیبی ,پروین بهادری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (11/12/1396),پروین بهادری (11/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/12/1396), ک جعفری (12/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/12/1396),مجتبی صمدیار (14/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),مهشید سلیمی نبی (10/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 اسفند 1396 - 12:36

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه زیبایی بود.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 14 اسفند 1396 - 08:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر فراوان از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید@};- @};-


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 اسفند 1396 - 13:11

سلام بسیار قشنگ بود
امید وارم در راه نویسندگی موفق و پاینده باشید.
قلمتان مانا:) :) :)


@پروین بهادری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 14 اسفند 1396 - 08:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام ممنون دوست گرامی سپاس از حضور پر مهرتان@};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 اسفند 1396 - 13:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 14 اسفند 1396 - 08:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خیلی خوشحالم از اینکه داستان من را خواندید. تشکر فراوان@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.