آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات!
نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها بدم میاد! دختر گلم! تو خودت گفتی جشن عروسی نمی خوای! یادت رفته؟ خوبه تازه دوساله رفتی سر خونه زندگی ات!
قبول دارم! شما دو تا تازه درستون تموم شده بود، می خواستین شرکت خودتون را راه بندازین، پول لازم داشتین برای همین تصمیم گرفتین، جشن نگیرید، برید محضر عقد کنید و یک سفر و السلام! پول جشن و جهیزیه را گذاشتید برای راه اندازی شرکت! الهی بمیرم! سفر هم نرفتید! تازه دو هفته بود فارغ التحصیل شده بودید که رفتید محضر و از فرداش افتادید دنبال کارهای شرکت! ای وای چه شرکتی مادر! چه شرکتی!
حالا چرا اخم کردی نشستی گوشه اتاق؟ عزیز من شما جوانید، یواش یواش زندگی تون را می سازید. یه کم فکر کن! دوسال پیش که زندگی تون را شروع کردید، هیچی نداشتید. یادت رفته؟ یک دست فنجون خریده بودی، صبح ها توش چایی می خوردی، ظهر آب، شب قهوه! پول پیش خونه را هم از برادر شوهرت قرض کرده بودید، ولی الان خدا را شکر وسایل خونه ات کامله، قرض هاتون را دادید! قبول دارم. هنوز نتونستید یک خونه درست و حسابی اجاره کنید، هنوز تو همون سوییت سی متری طبقه همکف هستید، خونتون نورگیر نیست، ولی می دونی هرکی اومده خونه ات را دیده شیفته اش شده؟ همین عمه مهری ات، مرتب به دخترش می گفت: از الهام یاد بگیر، چقدر باسلیقه اس! اون زیر زمین فسقلی را با اون چهار تا وسیله، چقدر قشنگ تزیین کرده!
نمی دونی الهام! خونه دختر عمه ات، یک آپارتمان دویست متریه! جهیزیه ای بهش دادن که نگو و نپرس! ولی خونه تو یه لطف و صفای دیگه ای داره!
کاش اومده بودی عروسی! صد مرتبه بهت گفتم، تو بیا، من کادو و لباس و پول آرایشگاهت را جور می کنم! اینطوری نگاهم نکن! فکر کردی بهانه های عجیب و غریبت را باور کردم! من که می دونم برای چی مهمونی نمی ری، عروسی نمی ری، اصلا شما دو تا جز خونه و شرکت جای دیگه ای هم می رین؟! نه والله!
اینطوری چپ چپ نگاهم نکن! می دونم می خواین صرفه جویی کنید! می دونم بازار خرابه، ولی عزیزم، آدم یه کم تفریح هم لازم داره! ای وای! حالا ناراحت نشو! بله یادم نرفته! جمعه عصرها استراحت می کنید و شرکت نمی رین و شامتون را تو پارک نزدیک خونه می خورین! این هم تفریح خوبیه! ولی دخترم تو نبودی که عاشق سینما و تئاتر بودی؟ الله اکبر! چی می گم من! اوه شما ها جوانید! اینقدر فرصت دارید برید سینما، تئاتر، مسافرت! مهم اینه که الان کار کنید و زندگی تون را بسازید!
ولی آخه! فکر کنم این یک ماهه خیلی کار کردید! عزیزم خیلی لاغر شدی! شوهرت هم همینطور! نکنه چندتا پروژه بزرگ با هم گرفتید؟ خوب اگه اینطوریه...
چی؟! این یک ماهه اصلا هیچ سفارشی نداشتین؟ یعنی بازار اینقدر خرابه؟ من که از این چیزها سردرنمی یارم! ولی شما دوتا که درس خونیدین! دانشگاه رفتین! شرکت مهندسی دارید! بازار و طلا و ارز و سکه به شما چه کار داره؟ پس چرا پسر عمه تو دوستش که حالا شده شوهر دختر عمه ات که واقعا تو بازار هستن، ماشاالله، هزار ماشالله روز به روز وضعشون بهتر می شه؟ اون وقت شما دو تا که مرتب دارید کار می کنید...
اصلا همیشه همینطور بوده، مگه خودمون نیستیم. بابات یک کارمند مرتب و منظم بود، صد تا تشویقی از مدیرهاش داره، اونوقت همیشه هشتمون گرو نهمون بوده و هست، ولی شوهر عمه ات روزی دو ساعت می رفت مغازه و ماشالله توپ تکونشون نمی ده! من همیشه باید صرفه جویی بکنم، اونوقت عمه ات... ای بابا! این چیزها که مهم نیست! آدم باید دلش خوش باشه! تو دلت خوشه عزیزم؟
ای وای! دوباره که شروع کردی به گریه کردن! از سر صبح اومدی نشستی اون گوشه، بغض می کنی، گریه می کنی، بغض می کنی...بیا عزیزم! بیا یه چیزی بخور! ببین بابات فقط به خاطر تو رفته شلیل خریده! می دونه چقدر شلیل دوست داری! بیا یه کم میوه بخور! هفته پیش که اومدم خونه ات یخچالت خالی بود! فکر نکنی فقط تو اینطوری هستی، الان اینقدر میوه گرونه مگه می شه به این راحتی میوه خرید و خورد! ولی تو عروسی دختر عمه ات همه مدل میوه بود. اون هم درجه یک! عالی!
بیا عزیزم! بیا این میوه ها را بخور، یه کم دیگه برنج دم می کشه، ناهار می خوریم. خیلی لاغر شدی! فکر کنم، درست حسابی چیزی نمی خوری! ولی غصه نخور! شما ها جوان هستین! باید صرفه جویی کنید تا بتونید آروم آروم زندگی تون را بسازین! بابات زنگ زده شوهرت هم بیاد! اون طفلک هم لاغر شده! شوهرت که اومد چهارتایی می نشینیم فکر ها مون را می ذاریم یه راهی پیدا می کنیم! دنیا که به آخر نرسیده! صاحب ملک شرکت اجاره را زیاد کرده؟ خوب ملکش را پس بدین! به قول خودت درآمد چندانی نداشت! وسایل را هم بفروشید، یه ماشین بخرید، شوهرت با ماشین کار کنه!
ماشین هم اینقدر گرون شده که نگو و نپرس! خوب یه موتور بخره! با موتور کار کنه! این همه آدم با موتور مسافرکشی می کنن! به خدا بپرسی صد تا مهندس بینشون پیدا می شه!
تو هم می تونی بیای کنار دست خودم، خیاطی کنی! چه اشکال داره! مهم اینه که پول دربیارین! مادرشوهرت زنگ زده بود، حرف خوبی زد! می تونید خونه را هم پس بدین، یک ماه پیش ما زندگی کنید، یک ماه پیش مادر شوهرت! بله عزیزم! اول زندگی تونه، باید سختی بکشید، همه همینطور هستن؟!
خیله خوب! عصبانی نشو، بله خیلی ها هم اینطوری نیستن! ولی مهم اینه که شما دو نفر همدیگر را دوست دارین! بله عزیزم، عشق مهمه! مهم اینه که شوهرت، پسر خوبیه، آدم سالمیه، تو هم باید یه کم تحملت را بالا ببری! به خدا به هرکی بگی برای اینکه دو ماهه تو خونه ات گوشت و مرغ و برنج نیومده و ده روزه میوه نخوردی و سه ماه کرایه خونه عقب افتاده، قهر کردی اومدی خونه بابات، بهت می خنده!
بلند شو یه آبی به صورتت بزن! موهات را شونه کن! بلند شو عزیز دلم! این ها مسائل جزئی هست! حل می شه! آدم باید یه کم تحمل داشته باشه! برم سفره را پهن کنم! شوهرت اومد! این پسر چقدر لاغر شده! برم یه کم روغن داغ کنم بریزم رو برنج! هیچی از شما دو تا نمونده! ای وای! دوباره حساسیتم عود کرده، مرتب اشک از چشمم میاد! بابات هم همینطور شده! این حساسیت هم چیز بدیه! ولی آدم باید تحمل کنه!
پی نوشت: تقدیم به همه زوج های جوانی که با قدرت عشق با همه سختی ها می جنگند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (13/6/1397),مجتبی صمدیار (13/6/1397),نیما فریبرزی (14/6/1397),مینا رسولی (16/6/1397),نگین پارسا (18/6/1397),زهرابادره (آنا) (18/6/1397),پیام رنجبران(اکنون) (25/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا   ارسال در سه شنبه 13 شهريور 1397 - 23:51

عزیزم داستان جالبی بود اما ای کاش ک دختر هم کمی حرف میزد حتما زیباترمیشد من همشش انتظارداشتم دختره ی جواب بده اما دیدم نه اون قسمت حساسیت هم واقعا عالی بود...موفق و پیروزباشید


@نگین پارسا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 09:33

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز نظر شما من را به فکر فرو برد. واقعا می شد دختر هم حرف بزند! به فکر رفتم!
ممنون از حضورتان و نظر بسیار ارزشمندتان. سپاس از وقتی که برای خواندن داستانم گذاشتید@};- @};-


نام: نیما فریبرزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 شهريور 1397 - 18:35

نمایش مشخصات نیما فریبرزی درود...
خسته نباشید بانو پهلوان...
داستان را خواندم ممنون از قلمتان...
امید است که جهان بینی و دید وسیع تری را در آینده در داستان هایتان نظاره گر باشیم...
تا بتوان علاوه بر خود غالب داستان، چیزهای دیگری ورای زندگی عادی و روزمره آموخت...
سپاس@};- @};- @};- @};-


@نیما فریبرزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 08:44

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و دردو و سپاس از حضور و نظر ارزشمند شما. شاید سخت ترین هان بینی ها ساده ترین آنها باشد. شاید درک برخی از سادگی ها بتواندبزرگترین مشکلات را حل کند.
ممنون از وقتی که برا یخواندن داستان من گذاشتید. بسیار ممنونم از حضورتان


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 شهريور 1397 - 07:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر خانم شریفی
باز هم یک اثر خوب از شما خواندم.
شما خیلی پرکار هستین و این بسیار خوب است برخلاف خود من که سالی یکبار یه داستانی ارسال می کنم.
داستان های شما بیشتر با زمینه روانشناسی و نگاه شما به خواننده داستان بگونه ای است که قصد دارین گره های کور روحی و فکری او را حل کنین.
این خیلی خوب است که چنین جهانبینی دارین اما ای کاش مبنای فکری شما مشخص میشد که از کدام روانشناس برگرفته شده فروید و یا شخص دیگری.
چون خودتان مستحضر هستید که بین روانشناسان هم اختلافات مبنایی هست مثلا فروید نظری دارد و دانشمند بعدی کاملا آن را نقض می کند.
موفق باشین


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 09:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب جعفری. مدتی بود احساس می کردم تنبل شدم ممنون از تعریفتون کلی انرژی گرفتم:) :)
همیشه نظرهای شما برایم ارزش خاصی دارند. روانشناسی خواندن زندگی و دیدگاه های من را دگرگون کرد و شاید بی آنکه بخواهم ناخودآگاه در داستانهایم هم اثر می گذارد. من از هر نظریه ای درسی گرفته ام. فروید، واتسون، اریکسون، یونگ،آلیس و و و همه بزرگانی هستند که با مطالعات دقیق بخشی ا زشخصیت انسان را آشنا کردند. من اعتقاد دارم نباید خود را در یک نظریه محدود کرد باید آزاد بود و از هر کس و هرچیزی نکات مثبت را آموخت. ممنون از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید. سپاس فراوان


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 شهريور 1397 - 14:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام ودرودها خانم پهلوان عزیز
داستانی اجتماعی عالی از شما خواندم بسیارتاثیر گذار و دردناک بود
تعلیق لازم را داشت
برای قلم قدرتمند شما آرزوی موفقیت دارم


@زهرابادره (آنا) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 09:27

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم بادره گرامی سپاس فراوان از حضورتان.
ممنون از وقتی که برای خواندن داستان های این حقیر می گذارید. خوشحال شدم@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.