چشم‌به‌راه

آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت.
یکی با صدای بلند گفت: سلام به همه! من اومدم!
زیر لب گفت: این امیرعلی هست! نوه حاج احمد! حتماً یا لباس نو خریده یا موبایلش را عوض کرده!
صدای جیغ و خوشحالی ده دوازده‌تا نوه حاج احمد که دورش را گرفته بودند، فکرش را تائید کرد. امیرعلی باافتخار موبایل جدیدش را به همه نشان می‌داد. حاج احمد با خوشحالی لبخند می‌زد و با عشق به فرزندان و نوه‌ها و عروس‌ها و دامادهایش نگاه می‌کرد.
بغض گلویش را گرفت. سرش را بلند کرد و چند بار سریع پلک زد تا اشک‌هایش سرازیر نشود.
- سلام عزیز دلم! من اومدم!
آرام گفت: مریم خانم اومد!
چرخید و پشت سرش را نگاه کرد. مریم خانم و شوهرش کنار مینا دخترشان نشسته بودند و آرام‌آرام دخترک چهارساله را نوازش می‌کردند.
به خودش تشر زد: تو که بچه نیستی! مینا فقط چهار سالشه! باید بهش سر بزنن!
نگاهی به زهرا خانم کرد. بی‌اراده خوشحال شد. با خودش گفت: بفرما! زهرا خانم هم تنهاست! کسی بهش...
همان لحظه نوشین آمد و مثل همیشه با لبخند گفت: سلام مامان!
زهرا خانم با خوشحالی جواب داد: سلام عزیز دلم!
طاقتش تمام شد. پیشانی‌اش را روی عصایش گذاشت. اشک‌هایش سرازیر شد. فکر کرد: چرا من این‌قدر تنهام! چرا بچه‌ها به من سرنمی زنن! کم‌کم داره یک سال می شه! یک سال! خیلی زیاده!
گرمای دستی را بر شانه‌هایش احساس کرد. سرش را بلند کرد. حاج احمد بود.
- بیا پیش ما! تنها نشین!
با لبخند جوابش را داد.
- دلخور نشو! پسرهای تو بچه‌های خوبی هستن! حتماً کار دارن!
- می دونم! دلخور نیستم! نگرانم! یک‌ساله هیچ‌کس نیامده! حالا بچه‌ها هیچی! ناهید هم نیامده!
با دست‌های لرزانش، اشک‌هایش را پاک کرد و ادامه داد: حاج احمد! یعنی زنم فراموشم کرده؟
حاج احمد گفت: نه نه! مگه می شه! شماها چهل سال باهم زندگی کردین! خودت گفتی زندگی عاشقانه‌ای...
سروصدای جمعیت زیادی که به سمت آن‌ها می‌آمدند، گفتگویشان را قطع کرد. پیرمرد به روبه‌رو خیره شد. پسر بزرگش جلوی جمعیت حرکت می‌کرد. خسته، درهم‌شکسته و غمگین. سه برادرش پشت سرش بودند.
پسر بزرگ آرام نزدیک شد. روی زمین زانو زد. دستی بر سنگ سیاه کشید و با بغض گفت: بابا ببخش! خیلی وقته بهت سر نزدیم! درگیر بودیم! درگیر مریضی مامان! حالا مامان اومده برای همیشه کنارت بمونه!
بغضش شکست و با گریه ادامه داد: مواظبش باش! ما را دعا کن!
جمعیت لا اله الا الله گویان، جنازه ناهید را کنار قبر شوهرش بر زمین گذاشتند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (24/8/1397),ابوالفضل مولوی (24/8/1397),حسن ایمانی (26/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (30/8/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 12:19






«هر چه متعلقات بیشتری داشته باشی، به چیزهای بیشتری برای راضی ماندن نیاز داری.»

نورمن میلر
کتاب ب‍ره‍ن‍ه ه‍ا و م‍رده ه‍ا




سلام و عرض ادب!
خانم شریفی از آن دست آدمهایی است که همیشه تلاش میکند. و این تلاش برای من ستودنی است.اگر چه عنوان داستان یعنی "چشم به راه" به مخاطب القا می کند که کسی منتظر است و با خواندن ابتدای داستان هم این حس انتقال پیدا می کند اما این داستان می خواهد با شگردی خاص قواعد بازی را بشکند. نویسنده با استفاده از راوی غیرمعتمد یا راوی غیرقابل اعتماد این چشم به راهی را با خلاقیت به مخاطب نشان می دهد.
باید بگویم تا حدودی در این شیوه موفق بوده اند. راوی که می گوید"او روی نیمکت فلزی نشسته است. عصا دارد" و در انتها می گوید " جنازه زنش را کنار او دفن کردند"
عصا داشتند یک کلید است برای گول زدن مخاطب. شخص عصا بدستی که در انتها مشخص می شود مرده است. و اصلا عصا چه کار یک مرده می آید. مخاطب در اصل گول خورده است. در این شگرد کلید ها هستند که باعث شکل گیری راوی غیر قابل اعتماد می شود. اما جمله بندی های داستان راضیم نکرد. برخی فعل ها زمانشان باهم مچ نبودند. و نیاز به بازنویسی دوباره دارند. اینکه از جملات کوتاه در داستان استفاده می شود عالی است. و من طرف دار جملات کوتاه در داستان هستم. اما تا حدی!
یعنی کوتاهی جملات نباید به اصل زیبایی و آوایی داستان ضربه بزند.
برای خانم شریفی عزیز آرزوی موفقیت دارم.
دوست دارم از این شیوه برای موضوعات دیگری نیز استفاده کنند.




ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.