الآن بهش بگم؟

اوه اوه! چقدر عصبانیه! یعنی چی شده؟ انگار از چشمش آتیش می زنه بیرون! الآن وقت مناسبی نیست. خوبه برم بادمجان‌ها سرخ‌کنم تا مهدی یه کم آروم بشه! باید شعله اجاق گاز را کم کنم. مهدی هرقدر بوی بادمجون سرخ کرده را دوست داره، از صدای جلز و ولز روغن بدش میاد!
فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شد! چهره اش یه کم آروم تر شده ولی هنوز اخم کرده! خوبه یه چایی براش ببرم! آره فکر خوبیه! بچه ام خسته اس! صبح ساعت شش از خونه می زنه بیرون، ساعت هفت شب بر می گرده! چایی هم تازه دمه! مهدی عاشق چایی خرماست! شاید وقتی سینی چایی را جلوش بذارم، بتونم ازش بپرسم!
- پسرم چایی تازه دمه! بخور تا برنج دم بکشه! یه قیمه بادمجونی برات درست کردم که نگو!
خداروشکر! فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شده! چون سرش را بلند کرد و نگاهم کرد! الان یک ساعته اومده یه نگاه هم به من نکرده! دور از جونش مثل بابای خدابیامرزشه! اون خدا بیامرز هم عاشق چایی خرما بود! ولی حاج آقا هر قدر هم خسته بود، وقتی از سر کار می اومد، یه حال و احوالی می کرد، یه سر می اومد آشپزخونه، به غذاها ناخنک می زد، یادش بخیر چقدر این کارش را دوست داشتم. خودم را لوس می کردم که مثلا عصبانی شدم که دستش را کرده تو قابلمه و با دست یه لقمه برنج برداشته و خورده، ولی برنجی که دست حاج آقا بهش می خورد یه عطر دیگه ای داشت! ای وای! نور به قبرت بباره! خوب زمانه عوض شده، نمی دونم این جوون ها زن بگیرن می خوان چکار کنن؟
چایی اش را خورد! الان بهش بگم؟! چشماش آروم شده! اخم هاش هم باز شده! ولی هنوز خیلی سرحال نیست! می ترسم عصبانی تر بشه! خوبه اینها را بذارم روی مبل، شاید ببینه! نه بهتره بذارم روی اوپن آشپزخونه! آره اینطوری بهتره! وقتی بیاد شام بخوره حتما می بینه!
خوب! برنج هم دم کشید! الان میز را می چینم! پسرم هم سرو حال تره! نگاه کن! نگاه کن! یه لبخند هم زد! چقدر خوب! چمشاش داره برق می زنه! دوباره داره می خنده! الحمدلله! فکر کنم هر مشکلی که بود حل شد!
- مهدی جان! بیا شام بخور پسرم!
- اومدم!
پس چرا رفت تو اتاقش؟
- بیا عزیزم! سرد می شه!
اومد! خدا را شکر! همش می ترسیدم، سر میز شام هم نیاد! ولی ای کاش تنها می اومد! حالا باز هم حواسش به من نیست!
- بیا پسرم! بادمجون بردار! تو خیلی بادمجون دوست داری!
- دستت درد نکنه!
ای وای! دوباره سرش رفت تو گوشی اش! ولی خندید! حتما یه پیام خوب براش اومده یا یه چیز قشنگ دیده!
خوب فکر کنم دیگه وقتشه! باید بهش بگم!
- مهدی این کامواها را دیدی؟
- اوهوم!
- قشنگه؟
- خوبه!
- کدامش را بیشتر دوست داری؟ می خوام برات یه شال ببافم!
چکار کنم؟ دوباره سرش رفت تو گوشی اش!
- مهدی جان! پلو بریزم برات؟ کم خوردی!
الحمدلله که اخم هاش تو هم نرفت! نمی خنده ولی عصبانی هم نیست!
- دستت دردنکنه!
- نوش جونت! نگفتی کدوم را بیشتر دوست داری؟
- چی را دوست دارم؟
- کاموا دیگه!
- به چه درد می خوره؟
- می خوام برات شال ببافم! من فکر می کنم این بهتر باشه! رنگش با بیشتر لباس هات جور می شه!
- شال ببافی؟ دستت درد نکنه! لازم ندارم!
وای داره می ره بخوابه! دوباره باید تا فردا شب صبر کنم تا دو کلمه با هم حرف بزنیم!
- چرا لازم نداری! زمستونه! هوا سرده! تازه الان شال مد شده! اکثر جوان ها...
- ممنون! دو تا خریدم!
- خریدی؟ کو؟
- اینترنتی خریدم! راستی فردا جایی نرو! خونه بمون! خریدها را فردا میارن! شب بخیر!
- باشه! عزیزم! جایی نمی رم! شبت بخیر!
خوب راست می گه! الان کی شال دست باف می پوشه؟ اینقدر شال های خوشگل هست! اشتباه کردم! باید یه کار دیگه بکنم تا حواسش از گوشی اش پرت بشه؟ چکار کنم؟ نمی دونم! الان خیلی خسته ام! سرم هم درد گرفته! حوصله فکر کردن ندارم! همه غذاها موند! مهدی اصلا متوجه نشد چیزی نخوردم! اصلا متوجه نشد، پیرهن نو پوشیدم! اصلا متوجه نشد جای قاب عکس پدرش را عوض کردم! اصلا متوجه نشد با چه ذوقی این کاموا ها را خریدم! اصلا متوجه نشد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,شیدا محجوب ,متین یحیی زاده ,ابوالحسن اکبری ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (26/9/1397),حسن ایمانی (26/9/1397),شیدا محجوب (26/9/1397),بهروز علی پور (27/9/1397),رضا فرازمند (28/9/1397),حسن ایمانی (2/10/1397),زهرا میرزایی (2/10/1397),محمد اکبری هشترودی (3/10/1397),نگین پارسا (4/10/1397),ترنم سرخسی (7/10/1397), زینب ارونی (7/10/1397),سبحان بامداد (7/10/1397),مجتبی صمدیار (8/10/1397),رضا فرازمند (16/10/1397),ابوالحسن اکبری (16/10/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (15/11/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 آذر 1397 - 10:16

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
داستان به سبك تك گويي دروني Interior Monologue بود از واگويه هاي يك مادري مي گفت كه در دغدغه دنياي امروزي و تسلسل ذهني فرزندش قرار گرفته و مديريتي هم بر شرايط نداره. اين داستان ، يك داستان به روز و قابل درك بود ، چرا كه بسياري از زندگي هاي امروزي درگير چنين موضوعي هستند. اين به روز بودن ماجرا و رفتارهاي سرد مهدي نسبت به مادر تنها و ساختن دنياي مجازي و پركشش براي خود ، سواي از زندگي روتين و زيباي سنتي ، مي تونه پيام درستي رو به دنبال داشته باشه. بسيار قابل درك بود.
داستان داره ميگه جاذبه مجازي و گاها كذب دنياي امروزي طوري گسترش پيدا كرده كه منجر به فاصله گرفتن جوانان ما از احساسات و عواطف طبيعي و پاك خانواده شده.
در پرداخت به حس و حال مادرانه و بحران CRISIS ماجرا (و اينكه مادر با چه آرزويي درصدد بافت يك شال گردن براي پسرشه و دغدغه گفتنشو داره و پسر بجاي استقبال از اين كار عاشقانه ، عنوان ميكنه: "از طريق اينترنت شال ميخرم...") نويسنده خوب عمل كرده و تونسته سر نخ رو به خواننده بده و در واقع پرسناژ اصلي داستان خوب پرداخته شده كه هول همين پرسناژ ، داستان داره پيش ميره.
از طرفي داستان داراي اپيزودهاي چند لايه نيست و ممتد داره پيش ميره آنهم در يك زمان بسيار محدود. همين امتداد ماجرا و روايت پردازي احساسي مادرانه ، كار رو قشنگ كرده. انصافا جاي تبريك داره.
اما نكته مهمي كه بايد به عنوان ضعف در داستان بهش پرداخت ، اينه كه داستان فاقد گره Complication است. در حاليكه مي توانست (بر اساس يك اتفاق ريز) يك گره كوچك ايجاد و خواننده را درگير اين گره كرد.
در كل ، مطلوب بود
مرحبا
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 27 آذر 1397 - 13:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود و تشکر فراوان از حضور بسیار ارزشمندتان
خوشحالم که اینقدر دقیق داستان من را مطالعه کردید.
سپاسگزارم از وقتی که برای خواندن نوشته ام گذاشتید و ممنون از بیان نقطه ضعف داستان. این دو خط آخر من را به فکر فرو برد و به نظرم رسید می توانم داستان را ویرایش کنم و پایانش را جور دیگری بنویسم.
واقعا ممنونم.
پاینده باشید


نام: رضا فرازمند   ارسال در چهار شنبه 28 آذر 1397 - 17:11

سلام
بانوی ادیب
عالی بود@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 29 آذر 1397 - 16:49

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب فرازمند سپاس از حضور ارزشمندتان


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 دي 1397 - 11:35

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام...

وقت بخیر

ممنون بخاطر این داستان. به نظرم دغذغه یک مادر با گفت وگوهای درونیش خوب تصویر شد...

زنده باشید


@محمد اکبری هشترودی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 4 دي 1397 - 14:01

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود و سپاس از حضور ارزشمندتان خوشحال شدم


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 20:35

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 4 بهمن 1397 - 10:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان


نام: دارا مصطفوی   ارسال در یکشنبه 30 دي 1397 - 15:44

سلام سرکار خانم
داستان را خوندم ،خوب بود البته یه کم تند بود یعنی سرعت فکر کردن مادر و نشون دادن افکار پشت سر هم مخاطب را بیرون داستان نگه می داره بهتر جملات طوری باشه مخاطب وارد داستان بشه و هم مسیر با شخصیت ها باشه ،در کل موفق باشید .


@دارا مصطفوی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 4 بهمن 1397 - 10:22

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضور ارزشمندتان. دوباره داستان را خواندم صحیح گفتید، خیلی تند بود. فکر کنم به این دلیل است که من معمولا خیلی تند حرف می زنم و تند فکر می کنم. فکر می کنم بیش از اندازه در قالب مادر داستان فرو رفتم.:"> :">
تشکر فراوان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.