یک خواستگاری مفید!

حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده بود. اطرافش پر بود از بلوز و روسری و شال. انبوهی دستبند و گردن بند و گوشواره روی تخت بود ولی او هنوز نتوانسته بود تصمیم بگیرد برای مراسم خواستگاری بعدازظهر چه لباسی بپوشد. با اندوه فکر کرد کاش مادرش زنده بود یا خاله‌اش در تهران زندگی می‌کرد. یک خانم در این مواقع خیلی خوب می‌تواند کمک کند ولی الآن او مجبور بود به‌تنهایی تصمیم بگیرد. صدای باز شدن درآمد. به استقبال پدرش رفت.
- وای بابا چه خبره! چقدر خرید کردی؟!
- خوب قرار برای یکی یکدونه ام خواستگار بیاد. اونم چه شاه‌دامادی!
سریع وسایل را به آشپزخانه برد و مشغول شستن میوه‌ها شد. پدر نگاهی به اتاق کرد و گفت: اینجا چرا این شکلیه؟ مرتبش کن عزیزم. شاید بخوای بری تو اتاق تنهایی با داماد صحبت کنی!
- بابا! کلافه شدم. نمی دونم چی بپوشم.
پدر کیسه‌ای از کیفش درآورد و گفت: بفرما! خسرو خان را که می‌شناسی. سلطان لباس زنانه اس. امروز رفتم سراغش گفت: این بلوزها تازه اومده. گفت برای مراسم خواستگاری مناسبه!
- وای! چقدر خوشگله! این با اون شال سفید و آبیه خیلی قشنگ می شه! فقط کدوم دستبند را دستم کنم؟
پدر با دقت به دستبندهای روی تخت نگاه کرد و گفت: این خوبه این دستبند با آویزهای قلب به دست‌های ظریف و قشنگ دخترم خوب میاد. این قلب‌های آویزون، قلب هر پسری را می لرزونه.
دختر سرخ شد و خندید. بعد ناگهان ایستاد و گفت: بابا! من می خوام همه‌چیز را بهش بگم.
- تو هیچی نمی گی! تو نباید این فرصت را ازدست بدی! مادرش که اومده بود دم خونه وقت بگیره برای خواستگاری گفت: پسرش فروشگاه لوازم جانبی موبایل داره. گفت: شوهرش هم یه فروشگاه کوچیک داره و باتری و خودکار و دستمال‌کاغذی و خرت‌وپرت می فروشه! خوب معلومه که خانواده خوبی هستن. موقعیت خوبی دارن. یه وقت بچه بازی درنیاری!
- خوب بالاخره که چی؟ اصلاً اینا منو کجا دیدن؟
- نمی دونم. مادرش می‌گفت: پسرشون تو رو دیده، پسندیده، دنبالت اومده و خونه را پیداکرده. تو نگران نباش. من خودم یه فکری می‌کنم. تو فعلاً اتاق را مرتب کن! فقط یه ساعت وقت داریم...
پدر و مادر داماد و پدر عروس در سالن کوچک خانه نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. دختر و پسر جوان ساکت در اتاق بودند و نمی‌دانستند چطور سر صحبت را باز کنند. مردان خانواده هرکدام در مورد کسب کار خود حرف می‌زدند. پدر عروس از خراب شدن بازار لباس زنانه و پدر داماد از رونق کار پسرش.
پسر جوان لبخندی زد و گفت: انگار جلسه اقتصادیه! چه‌حرف‌هایی می‌زنند!
دختر به‌آرامی خندید. پسر نگاهش به هندزفری بود که روی میز آرایش دخترک قرار داشت. پرسید: شما تو کار صنایع‌دستی هستی؟
دختر هول شد و گفت: صنایع‌دستی که نه! من با دکمه‌های رنگی و روبان دستبند درست می‌کنم!
- ابتکار جالبیه! دستبندهاتون خیلی قشنگه!
دخترک با دستپاچگی گفت: مگه شما دیدین؟
پسر دست در جیبش کرد و دستبند زیبایی درآورد و گفت: معلومه که دیدم! خودم خریدم!
نفس دختر بند آمد. گرگرفت. بالکنت پرسید: از کی خریدین؟
- از خودتون!
بغض گلوی دختر را گرفت. احساس کرد الآن اشک‌هایش سرازیر می‌شود. به‌سختی گفت: من به بابا گفتم...
پسر حرفش را قطع کرد و گفت: منم به پدر و مادرم گفتم که باید از اول همه‌چیز را به هم بگیم. ولی قبول نکردن!
دختر درحالی‌که دست‌های لرزانش را در میان چین‌های دامنش پنهان می‌کرد پرسید: شما چی می خواین بگین؟
پسر جوان نفس عمیقی کشید و گفت: اینکه من و بابام بیشتر تو خط یک مترو کار می‌کنیم. اون روز اتفاقی اومده بودیم خط دو که شمارا دیدم. خریدن این دستبند بهانه بود. همون روزی که شما این هندزفری را از من خریدین! از اون روز به بعد من هم اومدم تو خط دو. واقعاً فروش تو خط دو خیلی بهتره! همونجا پدرتون را هم دیدم که شال و روسری می فروشن. پدر من هم باتری و دستمال و این‌جور چیزها می فروشه!
پسرکمی به دخترک نزدیک شد و گفت: این بلوزها را هم عمو خسرو تازه آورده، راستش را بخواین... یه دونه صورتی شو براتون خریدم... فکر می‌کنم صورتی خیلی به شما میاد...این چند روز که تو مترو می دیدمتون همش فکر می‌کردم با یه بلوز صورتی چقدر خوشگل‌تر می شین. امیدوارم صورتی دوست داشته باشین.
دختر درحالی‌که احساس می‌کرد باری سنگین از روی شانه‌هایش برداشته‌شده به‌آرامی گفت: من صورتی خیلی دوست دارم.
پسر با خوشحالی خندید و گفت: چه خوب این دستبند هم صورتیه!...
وقتی در اتاق باز شد و دختر و پسر جوان در خالی که دستبند رنگی و هندزفری در دستانشان بود از اتاق خارج شدند، برای چند لحظه همه ساکت شدند. بعد ناگهان صدای دست و تبریک خانه کوچک را پر کرد.
آن شب دو خانواده که تازه باهم آشنا شده بودند تصمیم گرفتند با همکاری و تلاش بیشتر، یکه‌تاز همه خطوط متروی تهران شوند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

حسین شعیبی ,فرزانه رازي ,الف . محمدی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (25/9/1395),فرزانه رازي (25/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/9/1395),الف . محمدی (25/9/1395),روح انگیز ثبوتی (25/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/9/1395),محمدحسین عظیمی (25/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),ترنم سرخسی (26/9/1395),مریم مقدسی (26/9/1395),ف. سکوت (26/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (29/9/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 10:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی
سلام و عرض ادب و احترام
داستانتون مثل همیشه عالی بود لذت بردم از خوانش آن .
فقط جسارتا به نظر بنده جمله ی آخر دیگه ضرورتی نداره نوشتنش چون داستان را از حالت داستانی به قصه تبدیل می کنه!
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 08:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد گرامی شرمنده دیر پاسخ دادم. چند روز نبودم. خیلی توصیه خوبی کردید. یک بار سعی بدون هیچ پیش داوری داستان را بدون پاراگراف آخر بخوانم و دیدم واقعا بهتر شد. خیلی ممنونم از راهنمایی خوبتان. پاینده باشید@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 13:06

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم شریفی بزرگوار
داستان بسیار زیبایی بود.
بنده هم با نظر جناب باران دوست عزیز موافقم. پاراگراف آخر داستان را دوپاره می‌کند و به آن لطمه می‌زند.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 08:35

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضورتان و معذرت بابت تاخیر در پاسخ. بله کاملا صحیح گفتید. تشکر از راهنمایی خوبتان. احساس کردم اگر الان داستان را در این سایت تغییر دهم درست نیست ولی اگر بخواهم در جای دیگری رارائه دهم حتما از نظرات ارزشمند شما و جناب باران دوست استفاده می کنم. سپاس فراوان@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 22:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام :x
به بانوشریفی عزیزم

شروع داستان رو خیلی دوست داشتم ..و کلی خندیدم .. یاد آور این جمله معروف شده بود ک خانم ها تا یه اتفاق کوچولو می افته .. تنها چیزی ک به ذهنشون میاد اینکه ک چی بپوشن .. بعدش به این نتیجه میرسن ک هیچی ندارن برای پوشیدن شخصیت های داستان همگی مهربون و درغگو بودن :D :D ولی دروغ هاشون هم شیرین بود و بی دوام .. خیلی زود شد این به اون در و خلاص :D :D
خارج از شوخی .. داستان خیلی خوبی بود .. شیرین و با غافلگیری عالی .. و روایتی روان و زیبا .. دیالوگ های خوبی هم داشت
خلاصه اینکه ... خوشحالم ک قلم تون به غیر از توانمندی های بی نظیرش .. پر کار هم هست.. این عالیه :x :* :x

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 08:42

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااام دوست خوبم. ببخشید چند روز نبودم. واقعا این لباس پوشیدن معضل بزرگی است برای ما خانم ها :D :D :D :D
چقدر خوشحالم که داستان های من را می خوانی. شاید شوق دیدار دوستان انگیزه اصلی برای پر کاری باشد. چقدر خوب است که هستید@};- @};- @};- @};- :x :x :*


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 15:38

سلام،
مثل همیشه داستان زیبایی از شما خواندم
عالی و موفق باشید


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 08:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر بانو مقدسی گرامی. شما عالی می خوانید و لطف دارید. سپاس از حضورتان. @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.