به‌به (به) اومده!

از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد.
وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت. فروشنده پرسید: یکی کافیه؟
با حرکت سر پاسخ مثبت داد.
بابا می‌گفت: باید اول پاییز که (به) به بازار میاد، از این میوه خورد!
مامان می‌گفت: باید به را محکم شست تا همه پرزهاش کنده بشه!
بابا می‌گفت: به را نباید زیاد خورد، معده سنگین می شه!
مامان می‌گفت: باید به را پوست کند و زود خورد تا رنگش عوض نشه!
فروشنده به کثیف پرزدار را در کیسه گذاشت و به طرفش گرفت. از مغازه خارج شد و به را از کیسه درآورد و آن را نزدیک صورتش گرفت و نفس عمیقی کشید. مادر عاشق عطر به بود. دوباره بود کشید و روحش تازه شد.
مادر به را می‌شست و در بالاترین نقطه ظرف میوه می‌گذاشت و منتظر آمدن پدر می‌شد. از بچگی عاشق شب‌هایی بود که همه باهم به می‌خوردند. وقتی پدر از سرکار برمی‌گشت و دست و صورتش را می‌شست و می‌نشست، مادر مشغول می‌شد و با دقت به را پوست می‌کند. به سفت و محکم در دست‌های ظریف مادر چرخ می‌خورد و پوستش کنده می‌شد و او گوشه‌ای می‌نشست و به چرخش به و انگشتان کشیده و زیبای مادر خیره می‌شد و لذت می‌برد.
به را شست و در بشقاب گذاشت. چاقو را برداشت و مشغول پوست کندن شد. هیچ‌وقت نتوانسته بود مثل مادر به را یکدست و خوب پوست بکند. میوه از دستش می‌افتاد، چاقو از دستش لیز می‌خورد. مصیبتی بود تا به پوست‌کنده شود.
همیشه اولین تکه به برای پدر بود. همه می‌دانستند تا پدر میوه نوبرانه را نخورد، مادر به کسی اجازه نمی‌دهد، از میوه دردهانش بگذارد. پدر برش به را برمی‌داشت و با دندان‌های سپید و یکدستش گازی به آن می‌زد و زیر لب می‌گفت: خدایا شکرت!
تکه بعدی برای خواهر بزرگش بود. مادر برشی از میوه را به او می‌داد و او مثل همیشه غر می‌زد که: به دوست ندارد و سفت است و مزه ندارد و خلاصه آن‌قدر غر می‌زد تا پدر صبرش تمام می‌شد و محکم می‌گفت: یه کم بخور! بدن آدم هر فصلی به میوه‌های اون فصل نیاز داره! فکر کن دواست! یه کم بخور!
با این حرف پدر، خواهرش ساکت می‌شد و همه میوه‌اش را می‌خورد! برش بعدی برای خودش بود...
میوه را تکه‌تکه کرد و در بشقاب گذاشت. دست‌هایش را شست و برگشت و پشت میز نشست و به (به های) تکه‌تکه شده در بشقاب خیره شد!
مادر به را به دستش می‌داد او با شادی آن را می‌خورد. طعم تلخ و شیرین به زیر دندان‌هایش می‌رفت و او بیشتر از آنکه از خوردن آن لذت ببرد، از لبخندهای پدر و نگاه زیبای مادر و حرکت سریع انگشتان ظریف او لذت می‌برد.
مادر برش بعدی را جلوی پدر می‌گرفت. پدر می‌گفت: خودت بخور خانم! دهنت آب افتاد!
چشمان زیبای مادر رنگی از عشق می‌گرفت و به را به دهانش می‌گذاشت و از ته دل می‌خندید و می‌گفت: واقعاً خوشمزه اس!
مادر دوباره پوست می‌کند و به ها را خورد می‌کرد و به همه تعارف می‌کرد. پدر می‌خورد و خدا را شکر می‌کرد، خواهرش نمی‌خورد و غر می‌زد، او می‌خورد و غرق در لذت، به پدر و مادرش نگاه می‌کرد. آخرسر، مادر دانه‌های به را جدا می‌کرد و در یک نعلبکی کنار بخاری می‌گذاشت تا بعد از خشک شدن، بشود دوای درد سرفه‌های بی‌پایان او در زمستان!
دستش را دراز کرد و اولین تکه به را دردهانش گذاشت. دندان‌های سپید پدر جلوی چشمانش ظاهر شد. با بغض میوه را فروداد و زیر لب گفت: خدا بیامرزدت! روحت شاد.
قطعه دوم به را دردهانش گذاشت و فکر کرد: چقدر خوبه که کسی نباشه تا مرتب غر بزنه! خواهرش حتی در عکسی که از آن‌طرف دنیا هم فرستاده بود، نمی‌خندید.
قطعه سوم را کنار گذاشت و تکه چهارم را برداشت. به انگشتان زمختش خیره شد و انگشتان ظریف مادر جلوی چشمانش جان گرفت. طاقتش تمام شد و اشک‌هایش سرازیر شد. به عادت همیشه سرش را بالا گرفت تا گریه‌اش شدید نشود. به سقف خیره شد و زیر لب گفت: کاش بودی!
چاقو را برداشت تا دانه‌های به را جدا کند و کنار شومینه بگذارد تا خشک شود! صورتش را شست و نگاهی به بشقاب کرد. هنوز کلی از به باقیمانده بود. حس کرد معده‌اش سنگین شده! بابا درست می‌گفت: نباید زیاد به خورد!
رنگ سفید به ها کم‌کم قهوه‌ای می‌شد. مامان راست می‌گفت: باید به را زود خورد تا رنگش عوض نشود.
تکه کوچکی از بشقاب برداشت و دردهانش گذاشت، چقدر تلخ بود، چقدر خانه سرد بود، چقدر تنها بود...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (2/9/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (2/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/9/1396),همایون طراح (3/9/1396),داوود فرخ زاديان (4/9/1396),فاطمه رنجبر (7/9/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 آذر 1396 - 16:40

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر باسلام
داستان عدم تعادل نداشت خواننده منتظر یک اتفاق بود که نیافتاد...
داستان نیاز به بازنویسی دارد و دیگر اینکه اگه با زاویه سوم شخص بود چرا نام شخصیت را پدر و مادر میگفت.
باآرزوی موفقیت برای شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.