نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان
- بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم!
محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی را روی اجاق‌گاز گذاشت و مشتی اسپند در آن ریخت و سریع به اتاق برگشت و درحالی‌که ظرف اسپند را دور سر شوهرش می‌چرخاند زیر لب گفت: بترکه چشم حسود بخیل!
بعد ظرف اسپند را دور تلویزیون چرخاند و دوباره به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با یک فنجان چای خوش‌رنگ برگشت. محمود درحالی‌که آنتن کوچک رومیزی را تنظیم می‌کرد گفت: دیدی به قولم عمل کردم! هنوز یک ماه نشده عروسی کردیم، برات یک تلویزیون خوشگل خریدم!
محبوبه با خوشحالی گفت: دستت درد نکنه!
بالاخره تلویزیون روشن شد و تصاویری از گل و درخت روی صفحه کوچک نمایان شد. محبوبه مثل بچه‌ها ذوق کرد و جیغ کشید. محمود از شادی نوعروسش به وجد آمد و درحالی‌که او را در آغوش می‌کشید گفت: حالا عزیز دل من تنهایی تو خونه حوصله‌اش سر نمی‌ره!
ساعت نه شب بود و تلویزیون اخبار پخش می‌کرد. محمود گفت: تا خانم خوشگل من شام را بیاره، من هم یه کم اخبار ببینم!
محبوبه لبخندی زد و به آشپزخانه رفت و سفره را آورد.
مجری با لحن جدی مشغول خواندن اخبار بود: جنگ در کشور آبی همچنان ادامه دارد. امروز در حملات هواپیماهای کشور قرمز سه کودک از کشور آبی کشته شدند!
محبوبه به آشپزخانه رفت و بشقاب و سالاد و پارچ آب را آورد. مجری همچنان مشغول خواندن بود. سیل در کشور نارنجی پنجاه خانه را ویران کرد و سه نفر را کشت.
محبوبه دیس ماکارونی را وسط سفره گذاشت.
کشور سفید، کشور سیاه را به دخالت در امور داخلی خود محکوم کرد.
محبوبه بشقاب ماکارونی را جلوی محمود گذاشت. محمود درحالی‌که چشم از تلویزیون برنمی‌داشت مشغول خوردن شد.
مجری ادامه داد: رئیس سازمان صورتی به دلیل وقوع قحطی و خشک‌سالی در کشور سبز از همه کشورها خواست کمک‌های خود را به این کشور ارسال کنند. وضعیت کودکان وزنان در کشور سبز بحرانی است.
محبوبه فکر کرد: چه اخبار تلخی! کاش از شادی‌ها هم می‌گفتند! مثلاً می‌گفتند که یک زوج جوان توانستند با هدیه‌های ازدواج خود یک تلویزیون کوچک و قشنگ بخرند!
.
.
- وای محمود دیگه دلم طاقت نداره!
- عزیزم صبر کن! الآن تنظیم می شه! بفرمایید!
محبوبه با تعجب به تلویزیون خیره شد. باورش نمی‌شد این تصاویر زیبا و رنگی، همان چیزهایی است که در تلویزیون کوچک و سیاه‌وسفید می‌دید. لباس‌های رنگی، گل‌ها و درخت‌های زیبا! از خوشحالی دست در گردن شوهرش انداخت و پیشانی‌اش را بوسید و زیر لب گفت: ممنونم!
محمود با مهربانی گفت: این تلویزیون رنگی تقدیم به همسر عزیزم! حالا یه چیزی میاری بخوریم!
محبوبه دستپاچه شد و گفت: وای ببخشید! اصلاً حواسم نبود!
سریع به آشپزخانه رفت و با سینی چای برگشت. اخبار شروع‌شده بود و محمود به پشتی تکیه داد و محو تماشای تلویزیون شد. مجری با کت‌وشلوار سرمه‌ای و پیراهن خوش‌رنگ آبی مشغول خواندن اخبار شد: جنگ در کشور آبی همچنان ادامه دارد. امروز در حملات هواپیماهای کشور قرمز سه کودک از کشور آبی کشته شدند!
محبوبه به آشپزخانه رفت و کیکی را که خودش پخته بود آورد. مجری همچنان مشغول بود: طوفان در کشور نارنجی ده خانه را ویران کرد و پنج نفر را کشت.
محبوبه برشی از کیک را در بشقاب گذاشت و به دست محمود داد: کشور سفید، کشور سیاه را به دخالت در امور داخلی خود محکوم کرد.
محبوبه فکر کرد الآن از قحطی و خشک‌سالی می گه!
- کشور سبز همچنان با قحطی و خشک‌سالی دست‌وپنجه نرم می‌کند.
محبوبه کاغذی را از جیبش درآورد و کنار فنجان چای محمود گذاشت و فکر کرد: این‌همه اتفاق‌های مهم! چرا از آن‌ها حرف نمی زنه! مثلاً چرا نمی گه دعاهای یک زن و شوهر بعد از پنج سال مستجاب شد و هشت ماه دیگه بچه آن‌ها به دنیا می‌آید!
.
.
- ای‌وای! دیر شد! محمود زود باش!
- الآن! اومدم خانم!
محبوبه با لبخند کنار در ایستاد و به پدر و پسر خیره شد که روی مبل نشسته بودند و همه حواسشان به کنترل تلویزیون جدید بود.
محمود گفت: ببین محبوبه! حالا راحت می شینی روی مبل و با فشار یه دکمه تلویزیون می ره همون کانالی که دوست داری!
محبوبه رفت جلوی تلویزیون ایستاد و گفت: ولی ما قراره امشب بریم مهمونی!
محمود گفت: یه کم صبر کن! خلاصه اخبار را ببینم بعد می ریم!
محبوبه با لبخند گفت: از دست‌تو!
ابوالفضل با کنجکاوی گفت: بابا من ببرم اونجایی که اخبار هست.
محمود انگشت کوچک پسرش را روی دکمه یک گذاشت و آرام فشار داد و گوینده اخبار روی صفحه تلویزیون ظاهر شد.
محبوبه جلوی آینه ایستاد و دستی به موهایش کشید، صدای گوینده اخبار به گوش می‌رسید:
ادامه جنگ کشور آبی و قرمز، بررسی میزان خسارات بلایای طبیعی در کشور نارنجی، جنگ لفظی کشور سیاه‌وسفید...
محبوبه زیر لب تکرار کرد: ادامه قحطی در کشور سبز، هشدار رئیس سازمان صورتی!
بعد رو به محمود کرد و گفت: بلند شو عزیزم! خودم تو راه بقیه اخبار را برات می خونم! تازه خبرهای من مهمتره!
محمود گفت: مثلاً چه خبری؟
- مثلاً اینکه خواهرت را راضی کردم تا به خواستگار خوبی که داره جواب مثبت بده!
محمود با خوشحالی دکمه کنترل را فشار داد و تلویزیون خاموش شد!
.
.
.
- وای چقدر کانال‌های تلویزیون زیاد شده! آدم سرگیجه می گیره!
- خوبه دیگه خانم! حالا همه ساعت‌ها هم سریال هست، هم اخبار! یه ساعت تو سریال ببین ساعت بعد من اخبار!
محمود خندید و گفت: اول من اخبار ببینم! بعد دکمه‌ای را فشار داد و استودیوی خبر ظاهر شد. سالنی بزرگ با سه چهار مجری که زیاد هم جدی نبودند و گاهی لبخند هم می‌زدند. یکی هم آن گوشه ایستاده بود و راه می‌رفت و خبر می‌خواند.
- آغاز مذاکرات صلح برای پایان جنگ کشورهای آبی و قرمز!
محبوبه فکر کرد: چه عجب! بعد از سی سال!
مجری بعدی با لبخند ادامه داد: ارسال کمک‌های جهانی به کشور قحطی‌زده سبز!
مجری سوم چند قدم راه رفت و گفت: انتخاب رئیس جدید سازمان صورتی!
محمود کانال را عوض کرد. حالا چند کارشناس دور میز نشسته بودند و مشغول بررسی علل طولانی شدن جنگ کشورهای قرمز و آبی بودند.
محبوبه فکر کرد: چقدر خبر تکراری!
محمود بازهم کانال را عوض کرد. گزارش تصویری از باران‌های سیل‌آسا در کشور نارنجی پخش می‌شد!
محمود کانال را عوض کرد. محبوبه فکر کرد: کاش در مورد ازدواج پسر من حرف می‌زدند یا بازنشسته شدن شوهرم!
.
.
.
آهنگ شروع اخبار نواخته شد. فیلم‌بردار دوربین را بر چهره گوینده تنظیم کرد. گوینده قدیمی اخبار فکر کرد: چرا امروز این‌قدر بی‌حوصله هستم!
سعی کرد لبخند بزند و خواندن را آغاز کرد: شکست مذاکرات صلح کشورهای آبی و قرمز!
اصلاً تمرکز نداشت. نگران بود همه‌چیز را اشتباه بخواند!
- هشدار رئیس سازمان صورتی در مورد فاجعه انسانی در کشور سبز!
کارگردان بخش خبری متعجب بود که چرا مجری قدیمی مثل همیشه نیست!
- آوارگی مردم کشور نارنجی به دلیل سیل!
کارگردان با دست به مجری اشاره کرد که چند قدم جلو بیاید، مجری اصلاً حواسش نبود. کارگردان اشاره کرد که گزارش تصویری از سیل پخش شود.
مجری خوشحال شد و جرعه‌ای آب خورد و فکر کرد: چرا امروز حالم خوب نیست!
در گوشه دیگر شهر، محبوبه تنها و غمگین مشغول تماشای اخبار بود. بعد از چند لحظه آهی کشید و رو به مجری کرد و گفت: تو چرا امروز حوصله نداری؟
بعد به محمود که از درون قاب عکس به او لبخند می‌زد خیره شد و گفت: چرا تو هیچ بخش خبری از رفتن تو و تنها شدن من حرف نمی‌زنند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/10/1396),فاطمه رنجبر (23/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/11/1396),سجاد احمدی (2/11/1396),کوثر علیزاده (2/11/1396),ترنم سرخسی (3/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1396 - 10:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
تبریک میگم انتشار اثرتون در مجله چوک.
امیدوارم موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.