زشت، بد، خوب!

خسته ام! گشنه ام! داغونم! اینم شد زندگی؟ صبح ساعت شش از خونه رفتم بیرون الان ساعت ده شبه برگشتم! از صبح یک سره کار کردم! از این آموزشگاه به اون آموزشگاه! از این خونه به اون خونه! هی با این آدم های خنگ سرو کله بزن شاید دو کلمه انگلیسی یاد بگیرن! الانم باید تا صبح بشینم و مزخرفاتی که یکی دیگه نوشته ترجمه کنم!
وای سرم گیج می ره باید یه چیزی بخورم! خوب مثلا چی بخورم؟ تخم مرغ نیمرو؟ نون و پنیر؟ با این معده داغون که نمی تونم غذای بیرون بخورم! این وقت شب هم که چیز دیگه ای پیدا نمی شه! ول کن بابا! ده دقیقه استراحت کنم بعد بشینم سر ترجمه!
ای خدا! آخه اینم شد خونه! پنجره هاش اندازه در قلعه است! از زمین تا آسمون! باید صد تا پرده بکشی وگرنه تا ته تهران هم دیده می شی! ول کن با همین لباس ده دقیقه استراحت کنم! این داستان مزخرف را باید تا فردا تموم کنم!
وای چقدر خسته ام! چقدر بدبختم! آخه این چه زندگیه که من دارم! اوه چه خبره! خودشون را کشتن! درعرض دو ثانیه ده تا پیام اومد! حتما نویسنده محترم هستن و می خوان سفارش کنن که ترجمه یادم نره! نفسش از جای گرم بلند می شه! والله! تو این دوره زمونه دلش خوشه! می خواد داستان های بی سرو ته اش را ترجمه کنه بذاره رو سایت های خارجی! خوب منم اگه به اندازه او پول داشتم...
خدایا! خدایا! باور نمی کنم! نسیم پیام داده! خدایا شکرت! شکر! فکر می کردم کلا منو فراموش کرده! بسم الله! حالا چی نوشته؟ خدایا به امید تو!
وااای! نوشته: سلام! خسته نباشی! بیداری؟
دقیقا ده روز بود که خبری ازش نداشتم. بعد از آن روز لعنتی که بحثمان شد و قهر کرد و رفت، هیچ خبری از نسیم نداشتم.
چی بنویسم؟!
- سلام عزیزم! ممنون! بیدارم! توخوبی؟
بفرستم؟ عزیزم را پاک کنم بهتر نیست! روش زیاد نشه!
نه! همین خوبه! عزیزم هست دیگه! دلم براش یه ذره شده!
جواب داد!
- چند روزه خبری ازت نداشتم، گفتم حالت را بپرسم!
ای بدجنس! خانم خانما من که پیام دادم، زنگ زدم تو جواب ندادی! مهم نیست! به قول بابا خانم ها ناز دارن! خوب آن روز آخر هم دعوا کردیم، با خوشی که جدا نشدیم!
- خوبم خدا را شکر! تو خوبی؟ دلم برات تنگ شده!
یعنی چی می نویسه؟ پیامم را خوند! داره تایپ می کنه! وای وای نوشته: منم دلم تنگ شده!
چرا هوا یه دفعه گرم شد؟ خیس عرق شدم! باید پنجره را باز کنم! امشب چقدر ماه قشنگه! اصلا خونه باید پنجره های بلند داشته باشه تا آدم بتونه راحت منظره بیرون را ببینه! البته تو تهران همچین منظره خاصی هم نمی شه دید ولی من این پنجره ها را خیلی دوست دارم!
خوب یه کم خنک شدم! خوبه برای فردا شام دعوتش کنم! نه ناهار بهتره! تا فردا شب نمی تونم صبر کنم! اصلا صبحانه را با هم بخوریم! بله این خوبه! تا فردا صبح ده دوازده ساعت بیشتر نمونده!
خوب! بذار ببینم چی جواب می ده!
- یه کم صبر کن! الان خبر می دم!
حتما رفته با پدرش هماهنگ کنه! پدرش را خیلی دوست دارم! اصلا اول با پدرش آشنا شدم بعد خودش! من چقدر خوشبختم که اون روز سرنوشت ساز، تو دارالترجمه، کار پدرش به من داده شد. اگه این اتفاق نیفتاده بود من چطوری با این خانواده آشنا می شدم و با نسیم نامزد می کردم.
از گشنگی سرم گیج می ره! بذار دو تا تخم مرغ نیمرو کنم! جواب داد! جواب داد! یعنی آقای احسانی اجازه داده؟
- باشه! کجا بریم؟ چه ساعتی؟ بابا هم سلام می رسونه!
وای! هورا! به به! این یعنی نسیم منو بخشیده! یعنی آقای احسانی به قولش عمل کرده و باهاش صحبت کرده! دو روز بعد از اون دعوای مزخرف با پدرش صحبت کردم و او به من قول داد با دخترش صحبت بکنه! آقای احسانی گقت: باید کمی صبور باشم چون اول هرزندگی از این مشکلات هست!
سریع تایپ کردم: ساعت هفت و نیم میام دنبالت!
آخ آخ! تخم مرغ ها ته گرفت! مهم نیست! جدا تخم مرغ غذای خیلی خوشمزه ایه! خیلی دوست دارم! هفت روز هفته هم تخم مرغ بخورم خسته نمی شم!
نسیم نوشته: منتظرم! دو تا قلب هم فرستاده!
چی بنویسم؟
- من هم همینطور عزیزم! شبت بخیر!
خدایا! یه گل برام فرستاده! چه شب خوبیه امشب!
ای وای اصلا حواسم به این داستان نبود. ولی مهم نیست. تازه الان ساعت یازدهه! اصلا هم که خسته نیستم! کار من که خستگی نداره! از صبح می رم اینطرف و اونطرف و انگلیسی درس می دم!
این ده روزه فکر می کردم نسیم منو دوست نداره! ولی معلومه که دوسم داره!
بذار ببینم این داستانه چی هست؟ زیاد هم بد نیست! یه جور تفریحه! داستان بخونی و به انگلیسی بنویسی و پول بگیری!
خوبه فردا صبحانه کله پاچه بخوریم! نسیم یه بار گفت: خیلی کله پاچه دوست داره!
برام پیام اومد! شاید نسیم باشه! نه یکی از شاگردهاست! اوه اوه به انگلیسی شب بخیر گفته! آفرین این آقای شصت ساله خوب داره پیشرفت می کنه! شاگردهای خوبی دارم! من در کل زندگی خیلی خوبی دارم! اصلا همه چیز خوب و قشنگه!
راستی برای فردا صبح او تیشرت سبزه را می پوشم! نسیم خیلی دوست داره!
عجب داستان قشنگی! این آقای نویسنده همیشه از قتل و جنایت و آدمکشی می نویسه! ایندفعه هم تو داستانش همه دارن همدیگر را می کشن! ولی این داستان با قبلیه فرق داره! یه جورایی لطیفه! اصلا امشب همه چیز یه جواریی زیباست! مثل آسمان دود گرفته تهران! مثل جمله شب بخیر که شاگردم فرستاد! مثل تخم مرغ ته گرفته و مثل...مثل... این شعر عاشقانه ای که همین الان نسیم برام فرستاد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (25/11/1396),زهرا میرزایی (25/11/1396),مجتبی صمدیار (26/11/1396),حسین شعیبی (27/11/1396),مینا رسولی (29/11/1396),مینا رسولی (30/11/1396),پروین بهادری (30/11/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (30/3/1397),سعیده پهلوان کندر شریفی (21/9/1397),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1396 - 12:00

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
داستان ظریف و دلنشینی بود@};- @};- @};-
حکایت بی انتهای دلبستگی ها و وابستگی ها:-s
Life can be beautiful no without you
فک کنم همینو میخواست بگه نه؟:)
در زندگی هر کسی یه چیزی یا یه کسی هست که تاثیری جادویی در زیبایی و زشتی زندگیش داره... در حالی که زندگی ذاتاً زیباست حتی در تنهایی محض@};-
@};-
من آه باد را

در سينه ي افسرده ي پائيز مي بينم

و شوق آسمان را

در طلوع تازه ي يك فصل...

من عشق و آتش و افسانه را

در سوز سرما دوست دارم

و دست سايه را

در آفتاب داغ تابستان...

من از ديوار تنهايي نمي ترسم

من از شب چون شهابي راز مي پرسم

و غم را

در نگاه عاشقي آواره مي خوانم

و شوق بودنِ يك شاخه ي خشكيده را در آب مي دانم

و مي دانم

كه ماهي در بلور عيد غمگين است

و مي دانم

كه گل در خاك گلدان در عذاب است

و مي دانم

كه آتش گاه ميل دود و دم دارد...

من احساس شقايقهاي وحشي را

به زير بار سنگين طبيعت

خوب مي دانم

و مي دانم گياهان زيادي

تكيه بر دشت خدا دارند:

گياهاني پر از رنگيزه همچون سيب

گياهاني پر از انگيزه همچون سرو...

من از دل گاه همچون كودكي بازيچه مي خواهم

و گاهي آسماني پيش چشمم تنگ و تاريك است...

ولي انگار مي دانم

كه در رگهاي يك بيمار

اميد زندگي جاريست

و مي دانم

كه در چشمان يك محبوس

نگاه گرم آزادي نمي ميرد

و مي دانم

كه روح زندگي زيباست...(م.فریاد- مجموعه شعر کنسرت حیات من)
@};- @};- @};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1396 - 13:13

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فریاد
سپاس از حضورتان
چقدر خوشحالم که توانستم منظورم را بیان کنم و چقدر خوشحالم که داستانم را خواندید و بسیار سپاسگزارم از شعر بسیار زیبایتان.
خیلی زیبا و ظریف گفتید. در زندگی هر انسانی، کسی با چیزی هست که همه چیز را زیباتر و دلنشین تر می کند و امیدوارم این انگیزه ها در زندگی همه پایدار و جاودانه باشد


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 بهمن 1396 - 13:15

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه زیبایی بود که بسیار خوب روایت شده بود.
فقط یک نقد مختصر: داستان دو رو دارد، روی بد زندگی و روی خوش آن. چرا زشت، بد، خوب؟


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1396 - 10:22

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس از حضورتان.
نکته جالبی را در مورد اسم داستان مطرح کردید. برای من همیشه اسم هایی که به نوعی یاد آور اسطوره هایی در زندگی هستند جالب است. ارتباط چندانی ندارد ولی دلم می خواست نام این داستان برعکس اسم فیلم معروف خوب، بد، زشت باشد. من با این فیلم خاطرات زیبا و عاشقانه ای دارم و نتیجه شد همین اسمی که می بینید.
تشکر فراوان به خاطر وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید.


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1396 - 21:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلامی دوباره
با شما موافقم من هم با خاطرات بسیاری از فیلم‌ها کلاسیک از جمله همین فیلم زندگی می‌کنم. من هم داستانی به همین نام در همین سایت به اشتراک گذاشته‌ام که اگر مایل بودید میتوانید بخوانید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 29 بهمن 1396 - 09:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام رفتم داستانتان را پیدا کردم. همان زمان انتشار هم خوانده بودم. داستان جالب و زیبایی است با تعلیق خوب که آدم را درگیر می کند.
یک نکته در هنگام جستجو برای داستان اسم دفتر داستان ها تون نظرم را جلب کرد. خیلی قشنگه. دفتر چهل برگ، دفتر سیمی :) :)
خیلی خوشم اومد. موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.