عکسی پس از بیست‌وچهار سال!

- یا الله! بچه‌ها اجاره هست؟
قلبم فروریخت. همه آرزوهایم نقش بر آب شد. بابا آمد! دلم می‌خواست از خجالت آب شوم و به زمین بروم!
دوستانم سریع از جا بلند شدند. پژمان خود را به در اتاق رساند و با لبخند گفت: بفرمایید! بفرمایید! چقدر خوشحالم که شمارا می‌بینم!
جرئت نداشتم به بابا نگاه کنم. فقط آرزو می‌کردم شلوارش را عوض کرده باشد و با پیژامه به جشن تولد من نیامده باشد.
با ترس نگاهی به بابا کردم که آرام و آهسته با کمک پژمان به سمت مبل می‌آمد. نفسی به‌راحتی کشیدم، لباسش را عوض کرده بود و شلوار بیرون و پیراهن تمییزی به تن داشت. حتی موهایش را شانه کرده بود ادوکلن زده بود.
بچه‌ها برای بابا جا باز کردند. حامد بشقاب میوه جلوی او گذاشت. پژمان عصایش را گرفت عباس با خوشحالی گفت: استاد کاش قبل از بریدن کیک تشریف می‌آوردید!
ولی من دلم می‌خواست، بابا از اتاق برود. حالم گرفته شد. تولدم خراب‌شده بود.
پژمان کنارم نشست و گفت: بلند شو! خوب دوست دارد در تولد پسرش باشد!
پژمان صمیمی‌ترین دوستم بود و بهتر از همه می‌دانست که چه حسی به بابا دارم. بابا را دوست داشتم ولی همیشه از دستش عصبانی بودم. آخر فکر کنید پدر من صبر کرده بود تا چهارتا عمه‌هایم عروس شوند و بعد در سن چهل‌وپنج‌سالگی ازدواج‌کرده بود، آن‌هم کی؟ دهه پنجاه که همه پسر دخترها بیست‌تا بیست‌وپنج‌سالگی ازدواج می‌کردند. من با پدرم چهل‌وهفت سال اختلاف سنی داشتم. کاش فقط قضیه همین بود. بابا از ده‌سالگی کارکرده بود؛ یعنی از همان موقع که تو شلوغی‌های جنگ جهانی دوم پدربزرگم گم‌شده بود و مادربزرگم با پنج‌تا بچه که بزرگ‌ترینشان پدر من بود تنها مانده بود، بابا شده بود مرد زندگی و کارکرده بود. این‌همه کار کردن همراه با بیماری آسم و فشارخون باعث شده بود چهره‌اش شکسته‌تر از سنش باشد برای همین همه فکر می‌کردند بابا، پدربزرگ من است و این مسئله واقعاً اذیتم می‌کرد. از دو سال پیش که یک سکته مغزی باعث شد بابا نتواند راحت راه برود دیگر رسماً او را از زندگی‌ام کنار گذاشتم. احترامش را نگه می‌داشتم ولی واقعاً از اینکه بگویم او پدرم است خجالت می‌کشیدم. مامان این وسط میانه‌داری می‌کرد و سعی می‌کرد من و بابا را راضی نگه دارد. بابا اعتراضی نداشت ولی بعضی مواقع مثل همین الآن کارهایی می‌کرد که حرص آدم را درمی‌آورد. تولد هجده‌سالگی‌ام بود مامان اجازه داده بود دوستانم را دعوت کنم که یک‌دفعه بابا ظاهر شد!
مامان با سینی چای وارد شد تا قیافه من را دید، چشم‌غره‌ای رفت و به بهانه برداشتن بشقاب خم شد و آرام گفت: چرا اخم کردی؟ خوب‌دلش خواسته چند دقیقه در جشن تولد پسرش باشد!
مامان یک بشقاب کیک جلوی بابا گذاشت و رفت.
بچه‌ها دور پدرم جمع شده بودند. بابا از خاطراتش می‌گفت. کتاب‌هایی که خوانده بود، مسافرت‌هایی که رفته بود، حرف‌هایی که صدبار شنیده بودم. بچه‌ها باعلاقه به صحبت‌هایش گوش می‌کردند. مهرداد برای بابا سیب پوست می‌کند و من حرص می‌خوردم.
بابا پیشنهاد داد که عکس بگیریم. بچه‌ها مبل کنار او را برای من خالی کردند. روی مبل نشستم و گرمای دست پدرم را روی شانه‌ام احساس کردم. نگاهی به‌صورت بابا کردم. با تمام وجود می‌خندید. مدت‌ها بود صورتش را این‌قدر شاد ندیده بودم. چشمانش برق می‌زد. پژمان دوربین را در دستش گرفت و آرام شمرد.
- یک ... دو ...سه
تق. صدای دکمه دوربین بلند شد و هیچ اتفاقی نیفتاد. فهمیدم فیلم دوربین تمام‌شده است. خواستم بلند شوم که بابا به پژمان گفت: پسرم دوربین را بده یکی از دوستانت خودت هم بیا با تو هم عکس بگیرم.
بابا متوجه نشده بود که فیلم دوربین تمام‌شده!
پژمان و مهرداد جایشان را عوض کردند. مهرداد هم خیلی عادی دوربین را به دست گرفت و یک فلش زد و بابا فکر کرد از او عکس گرفته‌ایم.
خیلی عصبانی بودم. پدر پژمان پزشک بود، بابای مهرداد سرهنگ بود. آن‌وقت پدر من یک پیرمرد بیمار بود که خیلی راحت گول می‌خورد و متوجه نمی‌شد که فیلم دوربین تمام‌شده!
بابا خوشحال و راحت نشسته بود و کیک می‌خورد که یک‌دفعه به سرفه افتاد و نتوانست خودش را کنترل کند و کیک‌هایی که توی دهانش بود روی لباسش ریخت. طاقتم تمام شد. داشتم از خجالت آب می‌شدم. به بهانه آب آوردن از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و به مامان گفت: تو رو خدا بابا را به اتاقش ببر!
آن روز به‌هرحال گذشت. سه روز بعد از تولدم، بابا در خواب برای بار دوم سکته کرد و به کما رفت. سه هفته در بیمارستان در کما بود و بعد برای همیشه ما را ترک کرد.
وقتی عزاداری‌ها تمام شد، وقتی سوم و شب هفت را برگزار کردیم و دوستان و فامیل سراغ زندگی خود رفتند، من ماندم و مامان و یک‌خانه که به طرز عجیبی خالی بود. در تمام آن هجده سال هرگز فکر نمی‌کردم حضور بابا این‌قدر مهم باشد ولی آن روزها همه اجزای خانه نبودن بابا را به رخ می‌کشیدند. لباس‌هایش، کتاب‌هایش، مبلی که همیشه روی آن می‌نشست و عصایی که گوشه اتاق مانده بود و از همه بدتر دوربین عکاسی با فیلمی که عکس‌های تولدم در آن بود و من جرئت نمی‌کردم فیلم را به عکاسی ببرم. می‌دانستم وقتی عکس‌ها ظاهر شود، عکس‌هایی که اثری از بابا در آن‌ها نیست، دیوانه خواهم شد.
سال‌ها گذشت. دیروز تولد هجده‌سالگی پسرم بود. من و پسرم فقط بیست‌وچهار سال اختلاف سنی داریم و مثل دو دوست هستیم. چند روز قبل از تولدش ماجرای تولد هجده‌سالگی‌ام را برای او تعریف کردم و خندیدم و گفتم: چقدر خوب است که همه‌چیز پیشرفت کرده و فیلم دوربین‌ها تمام نمی‌شود تا این‌همه حسرت بر دل بماند.
دیروز جشن کوچک خانوادگی برای پسرم گرفتیم. وقتی کیک را بردیم و عکس گرفتیم و هدیه‌ها را دادیم، پسرم بسته کادو پیچی را به دستم داد و گفت: روز تولد من است، ولی دلم می‌خواهد به پدرم کادو بدهم!
با تعجب کاغذ کادو را باز کردم. هدیه یک قاب عکس بود. عکس یادگاری که سال قبل در کنار سفره هفت‌سین گرفته بودیم. من و همسرم و پسرم و مادرم و پدر هم در کنار من بود! یکی از عکس‌های بابا قبل از اینکه سکته کند، با کت‌وشلوار و کراوات، شیک و مرتب در کنار عکس خانوادگی ما مونتاژ شده بود.
بعد از بیست‌وچهار سال از ته دل خندیدم، بعد از سال‌ها قلبم سبک شد، با خوشحالی به چشم‌های بابا نگاه کردم که با شادی به من خیره شده بود. برای اولین بار بعد از سال‌ها از ذهنم گذشت، شاید بابا آن روز متوجه شده فیلم دوربین تمام‌شده و حرفی نزده است. مثل دو هفته پیش که پسرم فکر کرد من خواب هستم و آرام به اتاق آمد و آلبوم عکس‌های قدیمی را از کمد برداشت و من اصلاً به روی خودم نیاوردم.
دیشب قبل از خواب با همسرم، قاب را به دیوار اتاق زدیم و چراغ را خاموش کردیم تا بخوابیم. نور چراغ خیابان روی قاب افتاده بود و من در آن تاریکی می‌توانستم چهره پدرم را ببینم. حس کردم بابا به من لبخند می‌زند و به کمد اشاره می‌کند. از جایم بلند شدم. دوربین قدیمی را برداشتم، فیلمی که سال‌ها در دوربین مانده بود را درآوردم و داخل سطل زباله انداختم و پس از سال‌ها راحت و آسوده به خواب رفتم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,ف. سکوت ,سانازرضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (2/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/12/1396),زهرا میرزایی (5/12/1396),ف. سکوت (8/12/1396),سانازرضایی (9/12/1396),رضاقلیخانی (11/12/1396),پروین بهادری (12/12/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.