فیل



لباس خواب قرمز، انگشتهات رو لاک میزدی: کجا میری این موقع شب

پیرهن سفید،دگمه هاش رو میبستم و نگات میکردم: قدم بزنم، یه چیزی بخورم

لبهات غنچه بود، لاکه دستات رو فوت میکردی: بخوری؟مثه یه فیل چاق شدی

پالتوم رو تنم کردم: داره برف میاد

دستات رو جلو صورتت گرفتی و لبخند میزدی: من میرم بخوابم

شال گردن رو سفت دور گردنم گره زدم وزیر لب گفتم: وقتی یک فیل احساس تنهایی میکنه، دم خودش رو میگیره.

حامد قاف
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),شیدا محجوب (2/10/1395),مریم مقدسی (5/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),فرزانه بارانی (12/10/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 دي 1395 - 08:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما آقای قزلباش
عرض ادب وارادت
امیدوارم که فیلتون هیچوقت احساس تنهایی نکنه و همش یاد هندوستان کنه.پاینده باشید
مینی مال زیبایی بود از نقطه ی شروع افتراق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.