آخرین برگ(داستان اقتباس)

روي تخت فلزي در اتاق شماره 13 طبقه سوم بیمارستان دختركي خوابيده که همه پزشکان از بهبودیش قطع امید کرده‌اند. روبروي تختش، درست روبه‌رويش پنجره‌ي کوچکیست رو به ديواري بلند و آجري. فاصله ميان پنجره تا ديوار بلند حیاط باریکی است با تك درختي كهنسال كه شاخه و برگهاي درهم تنيده آن مانع مي‌شود او ديوار آجري را ببيند. در خيال دخترك، پشت آن پنجره باغيست وسيع با درختان بسيار، كه پرندگان زیبا لابلای آن آشیانه کرده‌اند و گلهای بنفش و سفید اطلسی، زنبورها و پروانه‌ها را به مهمانی می‌خوانند. هر صبح وقتی فضا را سکوت می‌گیرد و صدای اتومبیلها نمی‌آید یعنی دقیقاً موقع خوردن آن قرصهای قرمز و تلخ، صدایی شبیه جریان یک نهر کوچک اما خروشان را به وضوح می‌شنود.
غروب که می‌شود نسيم سردي مي‌وزد، برگهاي درخت مي‌ريزند؛ يك يك برگها!. آجرهاي سياه و فرسوده ديوار كم كم نمايان مي‌شود. پاييز است پاييز چه مي‌داند حال آن بيمار؟ چه مي‌داند اميد دخترك به برگهايي است كه اين درخت دارد؟ چه ميداند با هر برگي كه او از درخت جدا مي‌سازد، دخترك را يك قدم به مرگ نزديكترمي‌كند.
پاييز سنگدل، يك يك برگها را را از شاخه مي‌چيند. برگها در هوا مي‌چرخند و سرانجام نقش زمين می‌شوند. تعدادي نيز سوار باد شده، مي‌روند ناپديد شوند، تا چشمان اندوه بار دخترك را نبينند. تمام برگها مي‌ريزند تمامشان. تنها يك برگ سبز مي‌ماند بر شاخه!! پاييز مي‌خواهد او را از درخت جدا كند. با تمام قدرت درخت را مي‌لرزاند. اما آن برگ مي‌داند كه چشمي اميدوار او را مي‌پايد، تمام اميد دخترك به پايداري اوست. دخترك هر صبح كه از خواب برمي‌خيزد با دلی نوميد به بيرون پنجره خيره مي‌شود و از خود مي‌پرسد چرا اين برگ نمي‌افتد؟ ولی نمي‌داند آن برگ به اميد بهبودی او بر شاخه است و با مشقت زیاد خود را به ساقه‌ای کوچک چسبانده است.
دخترك، داستان-آخرين برگ1- را خوانده است!. اما آن برگ نقاشي نيست. حتي اگر تمام نقاشان چيره‌دست دنيا جمع شوند و بر آن ديوار آجري نقاشي كنند. هرگز نخواهند توانست شكلي به شهامت و زيبايي آن برگ رسم کنند. روز به روز زردتر ميشود آن برگ! اما چرا نمي افتد؟
پاییز رفته ولی برگ همچنان در آغوش درخت است و او را رها نمي‌كند. دخترك احساس مي‌كند حالش رو به بهبودي است. ديگر بيماري نمي‌تواند او را از پاي درآورد. بايد مقاومت كرد؛ حتي اگر پاييز بخواهد تو را از پاي درآورد بايد ايستاد در مقابل باد. همانند آن برگ شجاع.
هوا لطيف و دلپذير شده، فصل بهارآمده است؛ چند پرنده پشت پنجره جست و خيز كنان نغمه سرايي مي‌كنند. در اتاق باز میشود. دکتر وارد می‌شود.برگه‌ها را نگاه می‌کند و برگه‌ای را امضا می‌کند. دخترك حالش خوب خوب شده است، وقت آن رسيده كه از بيمارستان مرخص شود. اما قبل از رفتن دلش مي‌خواهد او را كه بذر اميد در دلش كاشت از نزديك ملاقات كند!! خود را به درخت مي‌رساند درخت كاملا خشك شده است. حتي شكوفه‌اي بر سرشاخه‌هاي آن نيست. اما روي خاك پايين آن درخت؛ يك برگ خشك افتاده است انگار كه در طول آن مدت پر از رنج؛ چروكيده و سياه شده. دستش را دراز مي‌كند آن را برمي‌دارد زير آن برگ دانه‌اي جوانه زده است با دو برگ كوچ و سبز.
(18/8/87 )

1- داستان آخرین برگ اثر او هنری
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروز پورصفر بروجنی ,بی بی فردوس سید آسیابان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محسن نيرومند (13/2/1392),زهره ساجد (13/2/1392),سنا سبحاني (13/2/1392),ابوالحسن اکبری (14/2/1392),بهروز پورصفر بروجنی (14/2/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (15/2/1392),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 14 ارديبهشت 1392 - 06:04

سلام زیبا بود.@};- @};-


نام: بهروز پورصفر بروجنی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 ارديبهشت 1392 - 07:51

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی @};- @};-


نام: بی بی فردوس سید آسیابان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 ارديبهشت 1392 - 14:06

:) سلام و موفق باشی.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.