رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 1

قسمت اول
پیش نوشت!! :
1. داستان چندان طولانی نخواهد بود . پس مطمئن باشید ، نویسنده در محاسبه زمان و روحیه بخشی شما محاسباتی را اعمال نموده است .
2.داستان فی البداهه نوشته شده است، پس عاری از اشکالات نگارشی نخواهد بود!!
3. عبارت "پیش نوشت" رو ازتو جیب خودم به جای پی نوشت آوردم و کسی شاکی نشه... !



اولین قرارش با لیدی مورد نظر جوری رقم خورد که معجزات فراوانی را در این رویداد مشاهده نمود. شخصیت مقابل را نمیشناخت ولی زیاد او را دیده بود و به نوعی دوست یکی از دوستانش بود . دختری باوقار و با لحنی آرام و دلنشین با قدی کوتاه و ترکیب چهره ای متواضع را در ذهنش پردازش می نمود .
مطابق همیشه متفاوت با همگان ، ساعت ملاقات را 9 صبح تعیین کرده است. زودتر از تایم مقرر به محل مورد نظر میرسد و به دنبال عابر بانک میگردد و در این حین به تمامی مغازه ها و کافه های خیابان نگاهی می اندازد که ساعت هشت است و هنوز شغالی پَر نمیزند !! تا اینکه به خودپرداز بانک میرسد و تقاضای برداشت حساب مینماید. بعد از چند دقیقه با دیدن پیغام اینکه "در این لحظه سیستم قادر به پاسخگویی نمی باشد لطفا مجددا اقدام فرمایید" فحشی ناب را نثار امواتِ خودپرداز مورد نظر میکند. دوباره کارت را وارد میکند و پس از وارد نمودن مقدار برداشت ، این بار بدونِ تاخیر سیستم همان پیغام قبل را به او نشان میدهد. به خود میگوید:" سر صبحی حتی سیستم بانکی هنوز یخش وا نشده ، چطور ممکنه این کافه لعنتی باز بشه "
دو تا لرزش کل جیب شلوارش را میلرزاند. کلی خوشحال می شود که لابد طرف رسیده است سر قرار و منتظر است! با عجله گوشی اش را بیرون آورده و بررسی میکند ! اما میبیند که دو تا 30 هزار تومان ناقابل از حسابش کم شده است! در حالی که یک ریال هم بانک به او نداده است. به سرعت به داخل بانک رفته و موضوع را به کارمند میگوید. کارمند جواب میدهد که تا 72 ساعت آینده هزینه مورد نظر بازگشت داده می شود...!!!
از بانک خارج می شود و روحیه اش را با صلوات فرستادن حفظ میکند و تصمیم به گوش دادن آهنگ های گوشی اش می نماید. تا فاصله کافه مورد نظر را پیاده با آهنگ هایش و دیدن فضای زیبای خیابان بگذراند ولی همزمان حرص میخورد که 60 تومن ناقابل از کارتش رفته است و چندان موجودی ای برای خرید منوهای گران قیمتِ کافه نخواهد داشت.
دل من پیرهن طوسی خریده
کمر باریک و مخصوصی بریده
دل من پیرهن طوسی مبارک
کمرباریک و مخصوصی مبااارک
*****
دل من پیرهن طوسی مبارک آی گُلوم طوسی مبارک
کمرباریک و مخصوصی مبارک آی گُلوم طوسی مبارک...

از سمت مخالف خیابان میبیند که یکی در حال بالا دادن کرکره ی کافه ی مورد نظر است. اندکی بعد هم باز گوشی اش میلرزد و میبیند که بله خانم تازه از خواب بیدار شده است و گفته است تا نیم ساعت دیگه خودش را میرساند !!

بیا تا دست کنیم بر گردنای هم ، گُلُم ، بر گردنای هم
...
ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

الف . محمدی ,م.ماندگار , ناصرباران دوست ,تینا قدسی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,آرمیتا مولوی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (10/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (10/7/1396),م.ماندگار (10/7/1396),زهراجلالی (10/7/1396),کوثر علیزاده (10/7/1396), ناصرباران دوست (10/7/1396),تینا قدسی (11/7/1396),سبحان بامداد (11/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/7/1396),حسین شعیبی (11/7/1396),ستیا (11/7/1396),همایون طراح (12/7/1396),مصطفی زمانی (14/7/1396),شهره کبودوندپور (15/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),ترنم سرخسی (16/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),سارینامعالی (25/7/1396),پریناز.ک (26/7/1396),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1396 - 15:21

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها کاکو
حالتون خوبه؟

چقدر خوشحالم داستان گذاشتید!
اول داستان که جالب بود اما خیلی کم بود به نظرم و هنوز اتفاقی نیفتاده تموم شد!

پس بدونید منتظر ادامه داستانتون هستم !

سبز و شاد
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سبحان بامداد   ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 14:57

سلام و درود بر ماندگار داستانک
ممنونم از لطفتون . شکر خدا خوبم ، امیدوارم شمام خوب خوش و سلامت باشین.

بله اتفاق خاصی هنوز در داستان نیوفتاده پس خودمم منتظرم قسمت بعدی ام ک تا دو سه روز آینده ارسال بشه.

شاد و سلامت و برقرار باشید


@سبحان بامداد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 09:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام به هردو نویسنده ی ارجمند
اتفاق از این بزرگتر که آدم دوتا سی تومن از حسابش کم بشه !! فاجعه است بعدش بخای عشقت هم ببری کافه که یه استکان چای رو می ده ده تومن :-s :-s
به ن ظرم این فاجعه ی سنگین واسه داستان اول خوبه
من برم هواخوری :D


@شهره کبودوندپور توسط سبحان بامداد Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 20:53

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر بانو کبودوندپور

کاکو کو دو تا نویسنده ؟! همین دیگه دو تا سی تومن از حساب شخص اول داستان کم میشه ، ملت میان میگن هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده !؟؟ خخخ خو الان معنای مرفه کم درد و بی درد مشخص میشه !!! البته شوخی مینمایوم امیدوارم همه جهانیان در آرامش و بی درد بگذرونن ایامشونو و همیشه در صلح جهانی به خوشی زندگی نمایند ...

قسمت دوم رو فرستادم...

دمتون گرم . شاد و پرنشاط و سلامت باشید .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1396 - 22:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام کاکو
داستانو را مطالعه نمودم بخشهاییش را قبلا خونده بودم در کل ملیح می باشد اما بعضی کلمات نیاز به چکش کاری داره مثلن شغال پر نمیزد یا تایم و از این قبیل و نکته ی اساسی اینه آیا اینبار این داستانو تمام میشه یا باز رهایش خواهید نمود کمافی السابق
در پایان برایتان انرژی فراوان آرزو مندوم.
موفق باشید


@ ناصرباران دوست توسط سبحان بامداد Members  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1396 - 08:36

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود خدمت استاد عزیز جناب باران دوست

سپاسگزاروم از حضور همیشگی شما @};-

این داستان به نظر میاد تموم میشه و نیمه کاره نخواهد موند و سرانجام به خوبی یا به بدی به اتمام خواهد رسید .

@};- @};- @};-
شاد و سلامت و برقرار باشید@};-


نام: شایسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 12 مهر 1396 - 12:52

درود برادر سبحان
خوبین انشا،ا...
منتظر ادامه خواهم بود@};- @};- @};-


@شایسته دولتخواه توسط سبحان بامداد Members  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1396 - 08:38

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود متقابل بزرگوار

خوبم خدا رو شکر.
سپاسگزارم از لطفتون و امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 مهر 1396 - 15:06

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
قبل از ويرگول نبايد فاصله باشه.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سبحان بامداد Members  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1396 - 08:39

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

سپاس از لطف شما .

به نکته خوبی اشاره فرمودید . شاد و سلامت باشید @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 15:03

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای بامداد
در پی نوشت اشاره داشتید بدون ویرایش که باعث شد در این مورد ازتون اشکال نگیرم که واقعا به ویرایش نیاز داره
با نظر دوستان موافقم که هیچ اتفاق خاصی در قسمت اول داستانتون صورت نگرفته در حالی که خودتون بهتر از من میدونید اگر شروع داستان قوی نباشه مخاطب انگیزه ی برای خوندن باقی داستان نداره
الان به خودتون میگید خانم مولوی که نبود الانم چه لحن تندی گرفته..خخخ
منتظر ادامه ی داستانتون هستم


@آرمیتا مولوی توسط سبحان بامداد Members  ارسال در سه شنبه 18 مهر 1396 - 09:23

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام ودرود

بله بنا به دلیلی کلا هر چه می نویسم رو از نسخه فی البداهش با کمی تغییر کوچیک میفرستمش به سایت ... و کاملا درسته که چند باری نیاز به ویرایش هست ...

خواهش میکنم خودمم نبودم راستش :D

ممنونم که سر زدین . خوشحال میشم و باعث افتخاره که دوستان قدیمی داستانکی کم کم به بهانه گذاشتن یه داستان ، به نقد و صحبت بپردازن/
شاد و سلامت و موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.