ابدی

دانه های برف،مثل گلوله های پنبه ای نرم،آرام آرام روی زمین فرود می آمدند.
همه کاشی های حیاط و بوته ها و درخت قدیمی توت را،برف فراگرفته بود.

چشمانش رابست و سرش را بالاگرفت،خیسی دانه های برف را روی صورتش احساس کرد و غرق در خاطرات شد...

هفت یا هشت سال پیش بود،یاد اولین نگاه معصومانه "بهار" افتاد،باآن چشمهای بادامی،صورت سبزه و لب های صورتی اش که زیر برف قرمز شده بودند و می لرزیدند.از همان روز دلش پیش بهار گیر کرد...
کسی که اعتقادی به عشق نداشت،حالا درون گردباد عشق و احساسات گیرافتاده بود و راه نجاتی نداشت جز به دست محبوبش!

تاچندروز بعد از آن دیدار،قلبش درسینه آرام و قرار نداشت و هرآن میخواست بیرون بزند و بالاخره آن نگاه های شرم انگیز و گاه و بی گاه بهار،جرات ابراز عشق را به او داد و خودش را راحت کرد.
امروز هم مثل آن روز، دلش بی قرار بود،مثل روزی که قرص ماه دلبرش،زندگی اش را زیرو رو کرده بودو مات و مبهوت زیر برف سرداستخوان سوز،درآتش عشقش سوخته بود.
مغزش،مجال استراحت نداشت و مثل ثانیه های ساعت،تند تند و باعجله فکر میکرد.به همه اتفاقات ریز و درشت زندگی اش...

اسب تیزپای خیالش،به سرعت به نُه سالگی اش تاخت،به زمانی که اولین بار و باتمام وجودش،مثل یک مرد،عاشق شد!
هیچ وقت آن روز را ازیادنمی برد.
دلش پر از عشق و آشوب بودوهیجان لحظه ای رهایش نمیکرد.
وقتی،تا وارد شد، دستی از جنس مهربانی و قاطعیت بر سرش کشیده شد و لذت آن دست های زمخت و پرمهر استاد،برای همیشه در دلش جاماند.
به غرور مردانه اش در ایام کودکی و به یادگرفتن kyongre....
استرس شب مسابقه....
اشک های بعد از باخت....
خوشحالی بعد از برد....

مگر می شد خاطرات چندین ساله عشقبازی با تکواندو را فراموش کند؟؟

سردش شده بود،چشمانش را باز کرد و چشمان تیله ای عشقش،روبرویش مجسم شد.
یاد مهربانی های بیش از اندازه بهار،دلش راگرم و به زندگی امیدوار می کرد،اما تایاد شرط ازدواجش می افتاد،تمام بدنش می لرزید...
باورش نمیشد بهار صبور و بامحبتش،شرط این چنین سنگدلانه ای گذاشته باشد:

– یامن یا تکواندو...انتخاب کن علی!

لرزش بدنش بیشترشد.انگار همین لحظه متوجه سرمای هوا و لباس نازک راحتی اش شده بودو اینکه بی فکر ،برای پیاده روی و فکرکردن به حیاط آمده بود.

سرمارا باتمام وجود حس می کرد،سرش را که برگرداند مادرش را پشت پنجره دید،باآن چارقدترکمنی یشمی اش،که بانگاه نگران و پرسشگرش خیره او شده بود.
لبخندکمرنگی زد و باتکان دادن دستش،به مادرش اطمینان داد که حال پسرکوچولوی سی ساله اش،توی آن هوای سرد و برفی کاملا خوب است.اما حواس مادرش فقط پی،انگشت پاهای سرمازده و قرمز اوبود که لخت و جسورانه،از دمپایی پلاستیکی،بیرون مانده بود.

تاوارد خانه شد،مادرش بااستکان چای منتظرش بود.
چایی خوشرنگ دارچینی در استکان کمرباریک، که با لرزش دستان مادرش بر روی نعلبکی طرح ناصرالدین شاه، میرقصید و غصه اش را بیشتر میکرد.

– علی می دونم تو عاشق تکواندویی ،می دونم زندگیت رو پای تکواندو گذاشتی اما من نمیتونم ببینم مردزندگیم دوتا عشق داره،نمیخوام حواست دائم پیش مسابقه و تمرین و باشگاه باشه،من میخوام فقط مال خودم باشی...
من ازت نه پول میخوام،نه ماشین،نه مهریه آنچنانی...فقط میخوام اگه من رو واقعا دوست داری،تکواندو رو برای همیشه بذاری کنار...

بانوشیدن هرجرعه از چایی تلخ، حرفهای مثل زهر بهار،در ذهنش تداعی و قلبش سنگین تر میشد.
با ناراحتی به طرف اتاقش رفت و تصمیمش را عملی کرد....
همه مدال ها و حکم های قهرمانیش را از در و دیوار اتاقش جمع کرد.
هرمدال یادآور خاطرات شیرینش بود در لحظات تلخ و سخت زندگی اش...
مدال قهرمانی نوجوانان....
قهرمانی استان... مدال کشوری...
صدای بهار را می شنید که به خانه شان آمده و با مادرش صحبت می کرد.
اشک همه صورتش رافراگرفته بود،همه مدال هایش را با آرامش و طمأنینه خاصی،درون جعبه می گذاشت.
بانهایت احترام و عشق سرشارش....درست مثل اینکه هربار،عزیزش را زیر خاک سرد فراموشی،دفن میکند.

میخواست به پای بهار بیفتد و به او این اطمینان را بدهد که جز او عشقی ندارد،واوراباهیچ عشقی حتی تکواندو که بیست سال زندگی و دلش را پای آن گذاشته بود،عوض نمیکند.....
میخواست فریاد بزند و بگوید که باتمام دل وجانش اورا دوست دارد وبه هیچ قیمتی اورا ازدست نمی دهد.
درهمین افکار بود که بهار پیروزمندانه و عاشق به اتاقش پاگذاشت،همان نگاه همیشگی اش را درون چشمهایش ریخت و مستش کرد...
نفسش به شماره افتاده بود....
هجوم اشک هایش قدرت گفتن هر کلمه ای را ازاوسلب کرده بود،ولی درعوض همه جسم و روحش چشم شده بود و به بهار نگاه میکرد...
لبهای گرم بهار را بر روی لبهای خشکیده و شور از اشکش،حس کرد....
چه مهربان شده بودبهار....

لبخندقشنگی زدو هدیه ای راکه گرفته بود به سمتش گرفت
هنوز شوک شیرین لبهای بهار را هضم نکرده بود که بادیدن لباس tobokدرون جعبه کادو،شیرینی عاشقی اش بیشترشد.
.
.
.
.
.
Kyongre:احترام گذاشتن در تکواندو
Tobok: لباس تکواندو

پ.ن: تقدیم بااحترام به همسر عزیزترازجونم که سالیان سال عاشقانه تکیه گاهم بوده:)

پ.ن دوم: من بازم دلی نوشتم....به بزرگی خودتون ببخشید.بااصرار و تشویق همسرم بعد از تقریبا دوسال و پاک کردن همه داستان هام از داستانک، دست به قلم شدم.اگه قصوری هست که مطمئنم هست.ببخشید:)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,همایون به آیین ,ابوالحسن اکبری ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (19/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (20/2/1397),محمد نصرتی راد (21/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (22/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (22/2/1397),همایون به آیین (22/2/1397),همایون به آیین (22/2/1397),همایون به آیین (23/2/1397),فاطمه غفاری (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (25/2/1397),همایون طراح (25/2/1397),ک.علیزاده (26/2/1397),مختار محمدیان (27/2/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 - 16:18

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت بانو حجابی
خیلی خوشحالم که بعد از مدتها آمده ای و واقعا هم با داستانی زیبا و خوب آمده ای .
امیدوارم با این آمدنت در کنارمان بمانی تا از نوشته های زیبا و قلم بااحساست بهره ببریم .
تقدیم به شما :
باید به هوای تو دل زخمی شب را به رهانیم
یعنی که بخندیم و برقصیم و دل آسوده بخوانیم
با شعر صدای نفس خاطره انگیز بهاران
همیشه بهارانه بخندیم و بهارانه بمانیم
هر شب به هوای تو و این کوچه و این خانه و این یاد
دل خوش به تو و یاد تو و نام تو و هر چه در آنیم
ای رهگذر کوچه ی بی رونق ما دل به تو خوش بود
ما خسته دل و شب زده و دل زده ها از تو چه دانیم
فکری که تو را برده به سرسبزی و لبخند بهاران
ما هم ز همان فکر و ز سرسبزی و دل خوش به همانیم

صابر خوشبین صفت
اهواز:23 اسفند 1396

در کنار خانواده و دوستان
شاد و سلامت باشید .@};-



@"صابرخوشبین صفت" توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 - 17:28

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود بر جناب خوشبین صفت بزرگوار@};-
ممنونم از اظهار لطفتون.
و همچنین متشکرم از شعر زیباتون
:) @};-


نام: متین یحیی زاده   ارسال در پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 - 20:08

افسانه عشق این است که وقتی قابله
آن را به دنیا آورد، نافش را با ابد گره زد تا همیشه زنده بماند.



سلام

با تعجب فراوان دارم این کامنت را برای شما عزیز دل می نویسم. تعجبم بخاطر این است که دوباره قلمت را چرخاندی و چقدر خوشحالم که آمدم به سایت و داستان شما را دیدم و خواندم.
می توانم بگویم با اینکه چند سال گذشته اما قلمت نسبت به قبل بهتر و بهتر شده است و چقدر حیف که بخواهی دیر به دیر بنویسی.
منظورم این نیست حتما بنویسی و در سایت بگذاری منظورم این است که در خلوت خودت بنویس و نگذار قلم خوبت از نوشتن بی نصیب باشد.
داستانت را دوست داشتم. البته چون تقدیمی بود از موشکافیش پرهیز میکنم زیرا دندان اسب پیشکشی را که نمی شمارند و از اینکه در داستانت عشق را احساس کردم مرا بسیار راضی و خشنود نمود.
برات آروزی موفقیت دارم دوست عزیز و دوست داشتنیم.

شاد باشی در کنار همسر عزیزت
@};-


@متین یحیی زاده توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 13:30

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علیکم ر رحمة الله:x
حال شما متین خانوم؟:*
خیلی خوشحالم که همچین نظری داری نسبت به داستانم..مرسی عزیزدلم:)
خودمم خیلی دوست دارم که نوشتم،یعنی حس خوبی دادبهم بعد این همه وقت:x و ممنونم از همسرم که الان چندوقته داره مخ منو میزنه که بنویسم
دوست خوبم مررررررسی که هستی و چه خوب تر میشد که نقد هم میکردی داستان رو، که البته میدونم داستانم میره هوا:D

منم برات آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم متین جونم،با تمام وجودم:* :*
بازم مرسی که اومدی
@};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 14:39

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};-


@محمد نصرتی راد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 22 ارديبهشت 1397 - 14:39

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام ممنون که سرزدید@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 ارديبهشت 1397 - 12:30

درود بر عاطفه بانوی عزیز
خوشحالم که داستانی از شما خواندم! با اینکه فاصله گرفتن از نوشتن آنهم بمدت دوسال،تخیل را از آمادگی دور می کنه ولی داستان شما خواندنی بود! بنوعی درآمیختگی زمان ماضی و حال،داستان را از سادگی درآورده بود و تقابل دو عشق با اینکه موضوعی تازه ای نبود ولی انتخاب یک رزمی کار عیرمنتظره بود
:D
شوخی کردم،رزمی کار مگه دل نداره! خوشحالم که رابطه عاشقانه ای در زندگی مشترک تان برقراره و امیدوارم جاودان بماند و خواهد ماند!


@همایون به آیین توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 22 ارديبهشت 1397 - 14:45

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب به آیین گرامی
خیلی خوشحالم که وقت گذاشتید و داستان رو مطالعه کردید،ممنونم از لطفتون و درج نظرتون:)
اتفاقا عشق و آرامش در پس چهره ی رسمی و خشن یه رزمی کار،کاملا معمول و عادیه و این ادعا ،در مورد عشق بنده هم که کاملا صادقه:D :x
مرسی از آرزوی خوبتون برای خوشبختی و حال خوبمون:)
شماهم همیشه عاشق و خوشبخت باشیدانشاءالله@};-


نام: حسین   ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 20:25

سلام بر عزیز ترین زندگیم.
ازاینکه داستانی به این زیبایی و بااحساس را به نگارش درآوردی به تو مهربانم افتخار می کنم.
متشکرم همیشه پشت و پناه من بودی عزیزدلم چه در زندگی و چه در ورزش
دوست دارم مثل قبل پویاتر و فعال تر بنویسی عزیزم و مطمئنم همین طور خواهدبود@};-
به امید موفقیت روزافزون.


@حسین توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 00:11

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وای ممنونم عزیزم:x
مرسی که هستی پیشم همیشه:*

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 00:03

سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم حجابی . خیلی خوشحالم که بعد از مدتی دوباره دست به قلم شده اید .انشالله که این روند ادامه داشته باشد و هر دو عزیزتان در کنارهم سال های سال زندگی خوبی داشته باشید .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 00:14

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود بر استاد بزرگوارم،جناب اکبری:)
خیلی لطف دارین شمابهم@};-
واقعا ممنونم از آرزوی خوبتون.
سلامت و پیروز باشید استاد@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.