چیست زندگی

لب دریا بودیم.جیغ های باد بود و سکوت خورشید.پدرم پرسید: زندگی چیست؟
چند قدم آن طرف تر مردی با تمام تجهیزات خود را به آب انداخت ولی غرق شد و پس از آن، کمی آن طرف تر مردی دیگر با همان ظاهر معمولی به آغوش دریا رفت و آسوده در آن شنا می کرد;
اما پدرم باز از زندگی می پرسید.
سوار قایق شدیم، باد تندی آمد و دریا مواج شد پدرم قانون طبیعت را کفر ها گفت.آنگاه دریا آرام شد و قایق باسرعت دامن آب را می شکافت و پدرم با چهره ای خندان خداوند را به خاطر هستی زیبا شکر می کرد.

اما باز هم پرسید:
‏"چیست زندگی"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

شایان افضلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شایان افضلی (7/11/1390),مهیار یاور (7/11/1390),عليرضا پرهام (7/11/1390),

نقطه نظرات

نام: شایان افضلی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 بهمن 1390 - 11:44

نمایش مشخصات شایان افضلی قالب گذاری و رهنمود طلبی خوبی را به کار بردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.