هیچی تو عمرم مثل قاشق چنگال شستن سخت نبود.ظرفارو می شوری می شوری تا میرسه به ته سینک ظرفشویی که پر از کارد و قاشق چنگاله...اَاَاَاَاَ کفر آد
چیست زندگی
لب دریا بودیم.جیغ های باد بود و سکوت خورشید.پدرم پرسید: زندگی چیست؟
چند قدم آن طرف تر مردی با تمام تجهیزات خود را به آب انداخت ولی غرق شد و پس از آن، کمی آن طرف تر مردی دیگر با همان ظاهر معمولی به آغوش دریا رفت و آسوده در آن شنا می کرد;
اما پدرم باز از زندگی می پرسید.
سوار قایق شدیم، باد تندی آمد و دریا مواج شد پدرم قانون طبیعت را کفر ها گفت.آنگاه دریا آرام شد و قایق باسرعت دامن آب را می شکافت و پدرم با چهره ای خندان خداوند را به خاطر هستی زیبا شکر می کرد.
اما باز هم پرسید:
"چیست زندگی"
شکل قلم:F اندازه قلم: A A رنگ قلم: پس زمینه: چند قدم آن طرف تر مردی با تمام تجهیزات خود را به آب انداخت ولی غرق شد و پس از آن، کمی آن طرف تر مردی دیگر با همان ظاهر معمولی به آغوش دریا رفت و آسوده در آن شنا می کرد;
اما پدرم باز از زندگی می پرسید.
سوار قایق شدیم، باد تندی آمد و دریا مواج شد پدرم قانون طبیعت را کفر ها گفت.آنگاه دریا آرام شد و قایق باسرعت دامن آب را می شکافت و پدرم با چهره ای خندان خداوند را به خاطر هستی زیبا شکر می کرد.
اما باز هم پرسید:
"چیست زندگی"
این داستان را خواندند (اعضا)
شایان افضلی (7/11/1390),مهیار یاور (7/11/1390),عليرضا پرهام (7/11/1390),
















