لحظه لحظه تا آرامش در من است به دنبال چه می گردم


قدم زدم تا ساحل، تنها قدم زدن هم هوایی داشت برایم

همیشه فکر می کردم باید او باشد تا لذت این هم پاشدن را حس کنم

حالا

تنها

لذت این تفکر برایم بیشتر بود

به اینکه همه ی آینده را مرور کنم تا نکند، چیزی را از قلم بیاندازم؛

....

جای برخی کارها را عوض کردم، بعضیها اضافه بودند

انجامشان هم نمی دادم مهم نبود، کات شدند.

دوباره مرور کردم چیزی جا نماند....

قدمهایم در آب فرو رفت به خودم آمدم

در تنهایی زیاد به جلو حرکت کردم انگار حواسم را گم کرده بودم

یاد حرفهایش افتادم

آنروزها که تازه در آسمان عهد بسته بودیم رو به من کرد

و گفت:

دلم می خواهد شریک همه ی لحظه هایت باشم.

گفتم:همه! قبول کن بعضی جاها نمی شود.

گره چشمانش را به چشمانم سفت تر کرد

لبخندی زیرکانه ای زد

و گفت: می شود! در قلبت که بنشینم تمام است.

راست می گفت!

به دریا پشت کردم و به سمت او حرکت کردم باید در کنار او،

لحظه هایم را در صفحه زندگیم پهن می کردم او هم سهم زندگیم بود نباید

نادیده اش می گرفتم

برگشتم تا تنهاییم را بشکافم

این تنهایی را خودم انتخاب کردم ، هرگز او را سرزنش نمی کنم.

.

.
.
.
.
امروز می فهمم « آرزو را در تفکر نمی توان ساخت ! »






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره , ناصرباران دوست ,سلمان ارژن ,فرشته شهرابی ,پیام رنجبران(اکنون) ,آرمیتا مولوی ,عباس پیرمرادی ,م.فرياد , ک جعفری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

احمد دولت آبادی (16/8/1393), ک جعفری (16/8/1393),آرمیتا مولوی (16/8/1393), فیلوسوفیا (16/8/1393),زهرابادره (16/8/1393),شیدا محجوب (16/8/1393), ناصرباران دوست (16/8/1393),کیمیا مرادی (17/8/1393),سلمان ارژن (17/8/1393), ک جعفری (17/8/1393),زهرابادره (17/8/1393),سعید طاعی (17/8/1393),سعید طاعی (17/8/1393),فرشته شهرابی (17/8/1393),مرجان عبیات (17/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (18/8/1393),مهشید سلیمی نبی (3/9/1393),آرمیتا مولوی (3/9/1393),عباس پیرمرادی (3/10/1393),آرمیتا مولوی (3/10/1393),ستاره (5/10/1393),آرمیتا مولوی (17/10/1393),م.فرياد (1/11/1393),ستاره (25/7/1394),ستاره (27/7/1394),م.فرياد (27/7/1394), ک جعفری (27/7/1394),الف.اندیشه (27/7/1394),ستاره (27/7/1394),م.فرياد (28/7/1394),ستاره (28/7/1394),م.فرياد (29/7/1394),ستاره (11/9/1397),ستاره (23/12/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرا بادره   ارسال در جمعه 16 آبان 1393 - 19:46

سلام خانم ستاره عزیزم
آرزو را در تفکر نمی توان ساخت
خیلی زیباست ، آرزوها دست نيافتني مي شوند وقتي كه به سوي آن گام برنداري
براي قلم پرنغز شما موفقيت آرزو ميكنم
تندرست باشيد @};- @};-


نام: فرشته شهرابی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 آبان 1393 - 15:37

نمایش مشخصات فرشته شهرابی سلام
فکر میکنم با دلنوشته ای زیبا روبرو بودم که داستان نبود. :)
موفق باشید


@فرشته شهرابی توسط فاطمه ستاره Members  ارسال در شنبه 17 آبان 1393 - 20:06

نمایش مشخصات فاطمه ستاره شبیه همه داستانها که از پشت دیوارهای شهر فاضله مان سرک می کشد به باغ زندگیمان
مرسی از حضورت.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آذر 1393 - 17:17

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام عالی بود لذت بردم @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ستاره Members  ارسال در دوشنبه 3 آذر 1393 - 19:38

نمایش مشخصات ستاره
مرسی ارمیتا جون


@آرمیتا مولوی توسط ستاره Members  ارسال در دوشنبه 3 آذر 1393 - 19:38

نمایش مشخصات ستاره
مرسی ارمیتا جون


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 12:40

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام
من خواننده پر وپا قرص نوشته هایتان هستم.
زیبا و با احساس می نویسید.
موفق و شاد باشید.
@};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط ستاره   ارسال در پنجشنبه 4 دي 1393 - 00:23


سلام به شما.
ممنون ازتون... الهی آمین
:)


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 11:47

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر ستاره آسمان داستانك@};-
خوشحالم كه برگشتيد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
قلب كه همون قديما بهت بودم@};- امتياز پنج هم كه داده بودم(يه پنج ديگه هم الان دادم!;) )
يه شعرم واست ميذارم كه ديگه كاملاً رسم آشنانوازي رو به جا اورده باشيم:)
من هنوز اينجايم
همچنان در محبس
در حصاري به بلنداي سكوت
و به تاريكي انديشه ي كرمي در خاك
دستهايم بسته ست
چشم مي‌‌‌ گردانم
و به پاهاي خودم مي نگرم
نكند جن باشم
و به بسم اللهي
كه زني ساحره يك شب به زبان آورده
شده ام دور از اين انسانها!
همه از بودن من بي خبرند
و خودم هم حتي!
لحظه ها در پي هم مي گذرند
يك نفر غمگين است
شايد او من باشم...(م.فرياد)
باغ آرزوهات پرميوه
@};-


@م.فرياد توسط ستاره Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 21:08

نمایش مشخصات ستاره

سلام به شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.