بدون دلیل

-دو نفر! دو نفر حرکت.
به محض شنیدن صدای خش دارش گام هایم را بلندتر و سریعتر برداشتم . وقتی رسیدم بدون مکث گفتم:
- عجله دارم. دو نفرو خودم حساب میکنم
-مشکلی نیس. بپر بالا
سوار که شدم مثل همه ی کسانی که تا سوار میشوند نگاهی گذرا میکنند،خیلی کوتاه چشم هایم را چرخاندم و در همین مدت کوتاه یکی از این عجق وجق ها را دیدم که انگار کمربند برایشان وجود خارجی ندارد.
سپس به صندلی جلو نگاه کردم . دختر جوانی که با آیینه ور می رفت نشسته بود .میخواستم بیشتر دقت کنم که استارت راننده تمام رشته های را که دقت من میخواست ببافد در نطفه خفه کرد.
طبق عادتم کمی روی صندلی ولو شدم و چشمانم را بستم تا گرمشان شود.
لحظه به لحظه سر خوردن پلکهایم بیشتر می شد که ناگهان صدای خشدار راننده زمختشان کرد.
-دخترم! دانشجویی؟؟
-بله
-دختر منم دانشجوهه.
-موفق باشن
-همینجا میخونی؟
-نخیر...آزاد بنجل آباد میخونم
-چی میخونی؟
-دانشجوی دکترام
-خانم دکترید پس! دکتر چی بعد؟
-کورتاژ جنین گربه
-موفق باشی دخترم! شما چی پسرم؟
در همین حین پاسخ سلامت باشید دختر بین سوال و جواب راننده با پسر به کمربند اعتقاد ندار پرپر شد.
- من صنعتی حقیر صغیر میخونم
دختر سرش را برگرداند و گفت:
- جدا؟؟ اوه خدای من! میگن اونجا طرازش خیلی بالاست.
-آره. خیلی سخت میگیرن
راننده فورا پرسید:
-چی میخونی پسرم؟
-تعمیر دسته راهنمای پراید کره ای. البته یه ترم دیگه ارشدمو میگیرم.
- شما هم که آق مهندسی..عجب مسافرایی نصیبم شدن امروز.. شما چی آقا؟
چند لحظه ای منتظر جواب من ماند اما وقتی فهمید از تسبیح آویزان شده از آیینه وسطش صدا در می آید اما از من نه ، سرش را به سمت دختر جوان چرخاند و با او حرفهایش را ادامه داد.
چند دقیقه ای گذشت اراجیفشان نم نم دیوانه ام می کرد. خواستم گلویم را آماده کنم که دختر جوان گفت:
-شرمنده! یه چند لحظه
صدای باز کردن زیپ کیفش را احساس کردم.بلافاصله گوشی موبایلش را درآورد و گفت :
-چند لحظه نگه دارید
راننده به نحوی ترمز کرد که انگار اگر نجنبد عنقریب بچه ای را زیر میگیرد و باز صدای دختر:
-جمع شید..نزدیکتر
گوشی اش را با فاصله و رو به خودشان نگه داشت. بلافاصله چیغ ضعیفی مثل مته در سرم نسشت که لحظه ای بعد صدای دختر جوان نیز همراهش شد:
-آهان...راه بیفتید..چن لحظه صبر کنید..
(چند لحظه بعد)
-اوهوم..الان شد- ببینید خوب شد؟ من و یه آقای راننده ی باحال با یه متخصص دسته راهنما -5 بعدازظهر- الان یهویی...
به یکباره محتوای هضم نشده ی معده ام زیر گلویم جوشید اما با مهارت هر چه تمام تر بر اوضاع مسلط شدم و بلافاصله چشمهایم را تا مرز ترکیدگی فشار دادم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ماه پری زاهدی ,مریم مقدسی ,ملودی ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,شیدا محجوب ,فاطمه مددی ,فرزانه رازي ,یلدا ابراهیمی , ک جعفری ,ف. سکوت ,همایون طراح ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,اذرمهرصداقت ,شهره کبودوندپور ,سلمان ارژن ,احمد دولت آبادی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (15/2/1394),زهرابادره (15/2/1394),آرش پرتو (15/2/1394),آرش پرتو (15/2/1394),اذرمهرصداقت (15/2/1394),فرزانه بارانی (15/2/1394),ف. سکوت (15/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (15/2/1394),حسین روحانی (15/2/1394),فرزانه رازي (15/2/1394),حسین روحانی (15/2/1394),ب-اسدی (15/2/1394),مریم مقدسی (15/2/1394),همایون طراح (15/2/1394),شهره کبودوندپور (15/2/1394),سید علی الحسینی (15/2/1394),احمد دولت آبادی (15/2/1394),فاطمه مددی (15/2/1394),شهره کبودوندپور (15/2/1394),ف. سکوت (15/2/1394), زینب ارونی (15/2/1394),سپیده رضوی (16/2/1394),سحر ذاکری (16/2/1394),شهره کبودوندپور (16/2/1394), ک جعفری (16/2/1394),آزاده اسلامی (16/2/1394),زهرابادره (16/2/1394),الهه سلیمی (16/2/1394),علیرضا لطف دوست (16/2/1394),سارینا معالی (16/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/2/1394), ناصرباران دوست (18/2/1394),م.ماندگار (19/2/1394),شهره کبودوندپور (19/2/1394),عماد ممقانی (19/2/1394),همایون طراح (20/2/1394),ماه پری زاهدی (21/2/1394),یلدا ابراهیمی (21/2/1394),آرش پرتو (22/2/1394),محمد اکبری هشترودی (22/2/1394),سلمان ارژن (23/2/1394),علی زارع (28/2/1394),آرش پرتو (5/3/1394),م.ماندگار (7/3/1394),سارینا معالی (9/3/1394),اذرمهرصداقت (15/3/1394),م.ماندگار (22/3/1394),سارینا معالی (1/4/1394),آرش پرتو (2/4/1394),آرش پرتو (23/5/1394),اذرمهرصداقت (11/6/1394),همایون به آیین (5/5/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
داستان خوبی قلم زدید خوشبختانه جامعه ما شدیدا به دانشجویان و طالبین علم احترام قائل است كاش آنها هم (البته همه كه نه ) اين حس را به نحو زيبايي بر
مي گرداندند
ممنون از اين پست زيبا
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:51

سلام خانم بادره گرامی

ممنونم از شما به خاطر حضور و نظر تون..

موفق باشید


نام: شهره کبودوندپور   ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:03

سلام
خسته نباشید
می بینمکه زدی تو خط طنز و این حرفا
خوشمان آمد شدیدا و عجیبا
اتفاقا یه طنز آبکی دارم نمی دونم آپش کنم یا نه؟!!


یه دیقه صبر کن ...آها..:) :D من و داداش آرش یهیویی


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:36

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اقا ما میمیریم واسه عکس یوهویی
بانو جان جا بازکنید:D


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:44

نمی دونم این عکس یهویی چه جوری بوده که خودم هم نیفتادم چه برسه به تو و آرش خان:D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:53

سلام..

شد دیگه ..شما جدی نگیرید..:D

من عکس دوهویی میخوام...=)) =))


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:37

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بعله به هر حال فکاهه زیبایی بود
خداقوت پهلوان@};-


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:55

بله دیگه...می دونم..لازم به توضیح نیست..می دونم یه لحظه گشنت شد مجبور شدی سلامتو بخوری..میدونم مجبور شدی


چیه خب؟؟ من م مجبور شدم دیگه=)) =))


@اذرمهرصداقت توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 13:01

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن اهه دختره یعنی چی ؟تو که همجا هستی
الان زیر داستان پایینی بودی کی رسیدی اینجا


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:01

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت یخته بی کیفیته
یخته تار هم شده
کلا هیچی دیده نمیشه
ولی خو
من ودوستام دوهویی:D
بروحاشوببر;)


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:48

خعیلی عکس قشنگی شده می ذارم رو اسکرین سیور
آذر تو دیگه کی هستی:x :x :x :x


@اذرمهرصداقت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:44

وای آذر تازه عکس پروفایلتو دیدم.
یک عجایب دیگه همین آذر خانمه. :D
شیطون اینو کی درست کردی ?


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 20:03

عکسو=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، با لحن بچه های سرویس پوریا: خیییییلی باحال بودددددد!!!
با لحن خودم: بالاخره یک چیزی نوشتید که من هم خوشم اومد! :D آقا همین طور مشتری مدار باقی بمانید!


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:46

سلام...

ممنون که خوشتون اومده:D

من تو کار و بار یک آدم د ی ک ت ا ت و ر ی ام که نپرس..اصلا هم مشتری مداری بلد نیستم;)


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:07

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
تبریک میگم.عالی بود.واقعا عالی بود
معنیه واقعیه طنز هم خنده دار و هم تلخ


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:47

سلام...

ممنون از حضور و نظرتون..

موفق باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 16:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي =)) این یهویی ها کلا رو مخن...تصور کن یهویی بزنی پس سر یکی...ببینی دووم این تیپ یهویی ها رو هم داره یا نه... :D
سلام.باحال بود.
دستت درد نکنه...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:48

سلام

بدم میاد یهویی زدن...من کلا اولش صداش میکنم ..بعد میزنم=)) =)) =))

سرت درد نکنه اورانیوم 60 الی 70 %:-s :-s


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 14:37

نمایش مشخصات فرزانه رازي اولا کل کیف زدن و این صحبتا به یهویی بودنشه...
دوما...100% عاقا...100%


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 17:37

وای خدا
انقد بدم میاد این راننده تاکسی ها مخ تیلیت می کنن. رواعصابنا !!!
سلام طنز جالبی در داستانتان بود همراه با خلاقیت شما که این خیلی عالیست
عالی بود
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 17:43

راستی چی شده نویسنده خسته ما داستان آپ می کنه. ?!:D
از عجایب روزگار همیشه متعجب می شم.
خدایا ممنونم همیشه عجیب هاتو برام رو می کنی. :D


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:54

سلام مریم جونم
خوشحالم به جمع ما پیوستی
یعنی کامنت نویسان بیربط
ورودت را به این جمع پرطرفدار تبریک عرض می کنم
یکی از اعضا رفته و تو اضافه شدی
قانون بقای ماده و انرژی می گه : کامنت نویسان بیربط همیشه چهار نفرند و اگر یکیشون کم بشه یکی دیگه میاد جاش
قبلا دیدم به فیزیک علاقمندی خواستم یه عرض اندامی کرده باشم :D
راستی آقای پرتو
خسته نباشی
خدا رو شکر طنزت جواب داده و تا حالا کلی تعریف و تمجید
بترکه چسم حسود;) ;)


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:18

بانو =))
به خودم قول داده بودم که دیگه کامنت بی ربط ننویسم و خشک و جدی برای داستانها کامنت بذارم. :D اما این آقای پرتو نمیذاره که همش عجیبه عجیب.
یادمه یکی هی بهم می گفت خیلی عجیبی کاری باهاش کردم که دیگه از عجایب فرضم نکنه.
اما از شوخی گذشته بهتره کامنت ها در راستای داستانها قرار بگیره. چون شوخی کم کم به مسخره کردن تبدیل میشه.
بهتره بحث نقد حرفه ای داستانها رو راه بندازیم.
نقد باعث میشه هم خودمون یاد بگیریم هم دیگران.


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:43

خندیدی!!!
همیشه لبت خندان عزیزم
اینقده سخت نگیر...نقد هم می کنیم شوخی هم می کنیم
راستش من قبلترها دوست نداشتم ایرادات داستان کسی رو بگم ولی از وقتی شوخی رو شروع کردیم بهم ثابت شد توی لفافه و زبان طنز نقد کردن و شوخی کردن نه تنها سایت رو از خشکی درمیاره بلکه باعث می شه بقیه هم با شور و حال کامنتها را بخوانند...
تو محل کار وقتی مدیران عزیزمون یه طرح مسخره پیاده می کنند و همگی عصبانی میشن....خودم بیشتر از همه حرص می خورم ولی شوخی شوخی مدیر عزیز را می شورم می ذارم کنار....بقیه هم دلشون خنک میشه
اصن یه وضعی:D :D


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 20:14

آخه به فیزیک خیلی خلاقانه ربط دادید خوشم اومد و از ذوق این خلاقیت خندم گرفت. اما بانوی عزیزم. اشتباه نکن نقد ایراد گرفتن نیست.
نقد می تونه حتی تحسین یک اثر باشه اما چرا مثلا تحسین بر انگیزه ? نقد یعنی این.
اشتباه همه از کلمه نقد می ترسن.
حتما نباید از داستان ایراد گرفت.
مثلا دیروز فرزانه رازی خودمون هی گیر داده بود ایرادها را بگوخب وقتی داستان ایراد نداره من ایراد واسش بسازم ? نه شما بگو براش ایراد بسازم ?
:D


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 14:38

نمایش مشخصات فرزانه رازي مریم دست خودم نیس...اصن باورم نمیشد که انقد راحت از داستانم رد شی... :D


@مریم مقدسی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:51

سلام...

باحالن که...راننده ها رو میگم..

خودم میترسم اگه اینجوری برم جلو بشم یکی از عجایب هفتگانه=)) =)) =))

ممنون بابت حضور و نظرتون

موفق باشید


@آرش پرتو توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 20:32

پ مواظب باش زیاد عجیب نشی خو :D
مارو نگران حال خودت نکن.
راننده ها هم هیچ باحال نیستن فقط باید اینا رو تو سازمان آمار استخدام کنیم همین. :D


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:34

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
خوب بود
خسته نباشید
یادم میاد یکبار توی دفترچه کنکور رشته ای با این عنوان دیدم :
" مهندسی تکنولوژی تولید گز / گرایش آردی و غیرآردی " !!!


@همایون طراح توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:49

شوخی می کنی دیگه ?!
نه خدا من دیگه طاقت ندارم برا امروزم بسه :-s


@همایون طراح توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:53

سلام..

ممنونم جناب طراح

گز؟؟؟ آردی؟؟؟ مهندسی؟؟؟:-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/

موفق باشید


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 14:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي من خودم یه دوستی داشتم آبیاری گیاهان آبزی خونده بود...به همین داستان قسم!


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:27

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی آرش سلام.داستان خیلی دیر شروع شد . بعد هم همه اش تغریف سرد. اینها هرگز جذب مخاطب نمی کند. خوب که نبود هیچ خیلی هم بد بود. حرکات و رفتار را تعریف کردن هم هنر می خواهد. خوب پوشش ندادی رفیق .ببخشید که اینطور داستان را جراحی می کنم.


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:57

سلام جناب دولت آبادی

ممنونم از حضور و نظرتون

قطعا همینطور است که میگید..اتفاقا چون هیچ حسی نداشتم اسمشو گذاشتم بدون دلیل...

شما اگه بزنید از شصت ناحیه قطع عضو کنید ما هیچی نمیگیم چه برسه به الان که جراحی کردید تا کمکی باشه برای من

موفق باشید


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:55

نمایش مشخصات فاطمه مددی جالبه این داستان بدون فحش بود!کلامتفاوت بود!!


@فاطمه مددی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 20:00

=)) =))

سلام

یعنی چی شد این جوری شد؟؟!!!:-/ :-/ :-/ :-/ :-/

ممنون


@آرش پرتو توسط فاطمه مددی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 20:07

نمایش مشخصات فاطمه مددی حتمایه چیزی شده دیگه!!:-/
الله اعلم


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 23:27

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای پرتو
این داستان یهویی شما و عکس یهویی اذر خیلی جذاب بود تکمیل کننده همدیگه :D :D :D :D :D :D
مریم میگه نقد کنیم
اقای پرتو چرا این روزها اینقدر ضعیف مینویسید ؟جدی میگم انگار قلمو میزارید روی کاغذ و مینویسید اما چی ؟شرط میبندم برای خودتون هم جذاب نیست


@ زینب ارونی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 23:45

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت واقعیت اینه بانو
همیشه چیزای یهویی جذابن
منتها اقا دارن زور میزنن واسه نوشتن
همه ما
یه وقتایی زور میزنیم واسه نوشتن
غافل ازاینکه بانوشتن هم دیگه
حل نمیشه
...
الان یوهویی احساس کردم جملم خیلی سنگین بود
شما چه طور؟:D


@اذرمهرصداقت توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 10:18

نمایش مشخصات زینب ارونی جمله شما قشنگ بود اذر جان بعضی وقتا هم یهویی ها ادمو از خودش غافل میکنه عادت میکنه به بی دلیل زندگی کردن .پس بعضی موقعها جذابن :x :x :x


@ زینب ارونی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 23:59

سلام...

کلا همه چی یهویی ای روزها:D :D

من کلا ضعیف نویسم..

دقیقا زدین تو هدف..جدی میگم..یه چند وقتیه شدیدا درگیرم...

و اینکه میام یهویی یه چیزی میذارم و میرم..یعنی با این سرعتا

شرطو هم شما بردید:( حالا سر چی بود:-s :-s

موفق باشید


@آرش پرتو توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 10:19

نمایش مشخصات زینب ارونی شرط سر اینکه شما یک داستان خوب و قوی برای من و دوستانتون بنویسید و بی شک با قلم توانای شما این شرطو میبرید


نام: سپیده رضوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 01:28

پسندیدم :)


@سپیده رضوی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 09:31

سلام

ممنون


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 12:59

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام داش
داستانتو خوندم و خوشم اومد و به افتخارت الان یه سلفی یهویی گرفتم و ارسالیدم برا گروه عنکبوتان بی تار
آره داش اگه اهل حالی شماره بسلف تا ادد کنم
زت زیاد


@فرهاد کوهکن توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 23:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
آرش رفته گل بچیینه
آرش از این جمع ها خوشش نمیاد
آرش میگه آخ عنکبوتان بی تار هم شد اسم؟
آرش اضافه میکنه:آخه عنکبوت چیه که باز تار هم نداشته باشه
آرش خداحافظی میکنه


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:36

سلام جناب کوهکن...

منونم از حضور و نظرتون

موفق باشید


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 16:41

نمایش مشخصات الهه سلیمی =)) =))


@الهه سلیمی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 23:55

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آرش هم:=)) =))
آرش خیلی:=)) =))


@الهه سلیمی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:37

=)) =))


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:59

نمایش مشخصات سارینا معالی السلام و علیک یا برادر
خیلی بدم میاد از این عکس های یهویی و عکسگیر های یهویی...راننده تاکسی های اینجوری که فک میکنن خیلی بانمکن[-(
ولی رو اعصابن:(
اما در باره بدون دلیل شما...
طنز جالبی بود و من میمیرم واسه این طنز هایی که انگشت میزارن رو این (پدیده های هر روزه اجتماعی)که سردردش نصیبمونه اما توجه نمیکنیم از کجاست
خوشم اومد
ممنون از داستان شما:x :x :x


@سارینا معالی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 23:57

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آرش سلام میکنه
آرش خسته ست....


آرش یوهویی=))


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:40

سلام آذری

نه خوبه...ای ول..به جان خودم اگه ترتیب کامنتا رو نمیدادی کلا از صحنه داستان نویسی اخراجت میکردم=)) =))

به اون دختره فرازنه هه هم میگفتم به حسابت برسه=))


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:38

سلام خانم معالی

منم اصلا علاقه ندارم به عکس سلفی و یهویی...اصلا یه جوری میشم

ممنون که خوندید و نظر دادید
موفق باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 08:41

سلام بر اقای آرش پرتو
صبح شنبه تون بخیر
چند روزیه که غیبت داشتی دلم شور افتاد
امیدوارم هرجا هستی شاد و سلامت باشی@};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 09:26

سلام

ممنون از این همه لطفی که به بنده دارید..

حقیقتا یک سری کارهای عقب افتاده دارم که همشون یهویی ریختن سرم.. اما با این حال کم و بیش سر میزنم ..

بنده هم سلامتی را برای شما و خانواده محترمتان خواستارم..

موفق باشید


نام: م.ماندگار   ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 13:26

سلام
خعلیییییی باحال بود
خسته نباشید :D =))
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 23:42

سلام

ممنون

موفق باشید


نام: ملودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 09:39

نمایش مشخصات ملودی درود ...
شادکام باشید


@ملودی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 10:19

سلام

موفق باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 05:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام خسته نباشید.:)
آرش جان، عالی،لذت بردم.
ایراد الکی هم نمی خوام بگیرم!! یه پیشنهاد سلیقه ای میخوام بدم: اگه تیپ های اثر زیاد بسمت کاریکاتوری شدن نمی رفتن، با حفظ همین تِم طنز بجایی که دارن! و البته نشسته به اثر!...طور دیگه ای خلق می شدن، به نظرم یه کار فوق العاده می شد.
*
نکته ی بعدی: نثر!!!! آرش نثرتو حواست باشه رفیق، حالا غلطهای املایی فدای سرت.ایرادی وارد نیست.پیش میاد. ولی روی نثرت کار کن.
نویسنده ای که دید خوبی داره، باید بتونه به بهترین وجه ممکن بنویستش!!
*
اگه برای همه ی داستانهای تو نظر نمی نویسم، دلیل این نیست که نمی خونمت!! مثل خودت وقتم! اوضاعش بی ریخت شده.
*
در نهایت لذت بردم،اینقدر خوب بود که من هنوز نخوابیدم، ساعت 5 صبح و بعد از خوانش داستان جابجا نوشتم.
*
در لحظه باشید...شاد و آرام.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 11:11

سلام

چرا اینوجوری شد یهو؟؟!!! عکستونو میگم...خیلی جا خوردم..
تا حالا ندیده بودم یه مرد اینجوری عکس بندازه..!!!

ممنون پیام عزیز

پیشنهادتون هم بسیار محترم..
میخوام اقرار کنم که کلا نوشتن این داستان کمی کمتر از نیم ساعت شد و اینکه حتی ویرایش هم نشد..نمی خوام بد بودنشو توجیه کنم اما به هر حال من خودم انتظار داشتم دوستان سرم هوار شن که خجالت بکش و این حرفا..اما انگار خیلی خیلی لطف داشتید به من;) ;)
جناب اکنون شما حتی اگر هم نخونید حق گله نداریم نه من نه دیگران..چون دوست داشتید نخوانید..ما نباید همچین حقی به خود بدهیم که همیشه دیگران را بدهکار خود بپنداریم...درسته؟؟!:( :(

راستی از روزی که با این سایت آشنا شدم تمام نوشته های که گذاشتم به جز دو سه مورد الباقی همه به نوعی بداهه بودند.اما قصد دارم به زودی این رویه رو بذارم کنار..شاید بشود ما هم وضعمان بهتر شود:D :D

سپاسگزام از حضور ارزشمندتان


نام: پریسا کرد   ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 10:06

سلام فکرت صریحه از این طرز فکر پر غرور و اما جاه طلب و دنبال جذب بیشتر مخاطب خوشم میاد.

خسته نباشید و در پناه خدا


@پریسا کرد توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 12:46

سلام

ممنون از حضور و نظرتون

موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.