زن دروغ

پرده را کنار می کشم و به پیاده رو نگاه می کنم . موهایی طلایی رنگ و بلندش را بر روی سینه اش ریخته تا آفتاب کمی آرام تر سینه ی بازش را بنوازد و برنزگی اش را به فنا ندهد.
دست راست را کمی جلوتر از بدن و پای چپ را درست گامی جلوتر از پای راست قرار می دهد و در گام بعد دست چپ و پای راست، این چرخه را تکمیل می کنند .
مانتوی تنگ و چسب و قرمز رنگی که حتی لرزش و ارتعاش برجستگی های زنانه اش را که حاصل لنگر و تلق تولق کفش های پاشنه بلندش هست را نمایان می سازد، چشم هر عابری را به خود خیره می کند.
چند گام می آید و سپس می ایستد و زیپ کیفش را می کشد و دستمال جیبی را بیرون می آورد و برگی از آن را جدا می کند و به لب هایش می کشد تا رژ شره شده از گرما سقوط نکند.
پای راستش را میخواهد جلوی پای چپش بگذارد که یکباره مرد همسایه را می بیند و بالاتنه اش را ناخودآگاه به عقب می کشد:
وویی! ترسیدم!
-ببخشید. همچین قصدی نداشتم.
موهایی ریخته شده از روی سینه اش را اندکی کنار می کشد:
-خواهش می کنم.اتفاقی نیفتاده جناب
به چشمهای مرد که مردمکشان در پایین ترین نقطه ی خانه شان قرار داشتند، نگاه کرد و سینه ی باز خود را در آنها دید. لب هایش از دو طرف به سمت گونه ها برد و لبخند ی زد.همزمان انگشت اشاره اش را بالا آورد و چال گونه اش را لمس کرد و گفت:
-بسیار بسیار ببخشید.عجله دارم.
-این حرفا...
-قربان شما. بای بای.
پرده را می کشم و به کاناپه پناه می برم.کلید درون قفل چرخید .در باز شد.کفشهای پاشنه بلندش را درآورد . ها کرد و دستمالی به رویشان کشید و در درون جعبه روی جا کفشی گذاشت.به سمت تنها اتاق خانه رفت. ابتدا مانتوی قرمز رنگش ، سپس تاپش و بعد از آن ساپورت رنگ پایش را درآورد و همه را مرتب تا کرد و درون کشوی کوچک دراور گذاشت و کلید آنرا زیر لباس زیرش پنهان کرد.از کشویی دیگر بلوز یقه بسته ی سیاه رنگش را و شلوار کردی زنانه اش را و دامن بلند کدرش را درآورد و به نوبت پوشید.
جلوی آینه ایستاد و انگشتش را روی چشمش کشید و لنزهایش را بیرون آورد . چند برگ دستمال کاغذی برداشت و با تمام قدرت بر روی لبش مالید و دوباره چند برگ دیگر درآورد و اینبار تمام صورتش را دستمال کشید.
به سمت دسشویی رفت.شیر آب را تا ته باز کرد . وقتی آمد بیرون آب از سر و صورتش می چکید که رو به من کرد و گفت:
لندهور!شوهر هم شوهرهای مردم..ببین چیکار میکنن واسشون....
انگشت اشاره ام را روی دماغم گذاشتم و گفتم:
ببین! تو اشتباه از تو بود. از تو بود که لباساتو برای من نخریدی.حالا هم خفه شو!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,حسین روحانی ,فاطمه مددی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,عطیه امیری ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,همایون طراح , ناصرباران دوست ,محمد اکبری هشترودی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,مریم مقدسی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (9/3/1394),شهره کبودوندپور (9/3/1394),سارینا معالی (9/3/1394),شهره کبودوندپور (9/3/1394),علیرضا لطف دوست (9/3/1394),افسانه پورکریم (9/3/1394),مریم مقدسی (9/3/1394),حسین روحانی (9/3/1394),حسین روحانی (9/3/1394),سپیده موسوی (10/3/1394),شهره کبودوندپور (10/3/1394),شايسته دولتخواه (10/3/1394),م.فرياد (10/3/1394),سحر ذاکری (10/3/1394),فرزانه بارانی (10/3/1394), ک جعفری (10/3/1394),فاطمه مددی (10/3/1394),شهره کبودوندپور (10/3/1394),عبدالله عمیدی (10/3/1394),زهرابادره (10/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (10/3/1394),الف.اندیشه (10/3/1394),همایون طراح (10/3/1394),فرزانه رازي (10/3/1394),احمد دولت آبادی (10/3/1394),شیدا محجوب (10/3/1394),محمد اکبری هشترودی (10/3/1394),فرهاد کوهکن (10/3/1394),م.ماندگار (10/3/1394),آزاده اسلامی (10/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (10/3/1394),سید علی الحسینی (10/3/1394), ناصرباران دوست (10/3/1394),الف.اندیشه (10/3/1394),فاطمه مددی (10/3/1394),ابوالحسن اکبری (10/3/1394),ف. سکوت (11/3/1394), ناصرباران دوست (11/3/1394),م.فرياد (11/3/1394),محمود لچی نانی (11/3/1394),محمود لچی نانی (11/3/1394),زهرابادره (11/3/1394), زینب ارونی (11/3/1394),ب-اسدی (11/3/1394),اذرمهرصداقت (11/3/1394),شیدا محجوب (11/3/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/3/1394),حسین شعیبی (12/3/1394),پریناز.ک (12/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/3/1394),شیدا محجوب (12/3/1394),آرمیتا مولوی (13/3/1394),عطیه امیری (13/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (15/3/1394),الهه سلیمی (17/3/1394),شیدا محجوب (17/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/3/1394),سارینا معالی (28/3/1394),آرش پرتو (2/4/1394),شهره کبودوندپور (3/4/1394),آرش پرتو (4/4/1394),علی میرزایی (20/4/1394),آرش پرتو (22/5/1394),آرش پرتو (27/6/1394),اهورا جاوید (15/8/1394),سارینا حدیث (27/8/1394),همایون به آیین (5/5/1395),همایون به آیین (24/6/1395),سارینامعالی (28/8/1395),همایون به آیین (11/11/1395),شهره کبودوندپور (24/3/1396),سارینامعالی (2/9/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 17:50

سلام
خوب خدا رو شکر اول شدم
خسته نباشید
نظر بمونه برای بعدن
ولی آخرش یه جوری بود:-/ :-/


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:39

سلام

پس تا بعد خسته نباشید:D


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 19:01

نمایش مشخصات سارینا معالی به نظرت میشه اینجوری شه:-/ :-/ :-/ :-/ :-/
اینجاس که ادم میگه..باع
اون ع رو هم از ته دلت بگو.خب؟؟؟

داستان رو خوب نوشتی اخرشم خوب فحشش دادی
منتظر سیگار و اتیش و فندک بودم که ...خوشحالم که تو ترکی:)

موفق باشی خوشم اومداز داستان


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:42

سلام

من؟؟ فحش؟؟ مگه بلتم؟؟:D :D :D

ترک؟؟ خواهر من این چه حرفیه خبx-(

:D :D ;)

ممنونم از حضورت


@سارینا معالی توسط فاطمه مددی Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:29

نمایش مشخصات فاطمه مددی فحش؟!اینکه نسبت به قبلیاخییییلی مودبانه بود!


نام: افسانه پورکریم کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 21:37

با سلام
داستان خوبی بود.@};- تو در چند جمله اخر فک کنم یکم زیاد استفاده شده بود و توی اول در جمله تو اشتباه از تو بود اضافه باشه . اما میشه گفت داستان خوبی بود@};- :D


@افسانه پورکریم توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:44

سلام

ممنون از شما...منم همین الان دیدمش

سپاس از حضورتون


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:39

قر و فر و دلبری واسه مردم به شوهر که می رسه روی سگش رو تقدیم می کنه ! خخخ
سلام
داستان خوبی بود
ببینید زاویه دید از یه جایی ناهماهنگ داره واسه خودش میره. صداش کن بگو واسا کارش دارم.
بهش بگو صفو چرا بهم می زنی?:D داستان تا اینجا" کاناپه پناه می برم " زاویه دیدش با هم هماهنگی داره. اما از اینجا به بعد خراب شده.
" کلید درون قفل چرخید" زاویه دید داستان رو حفظ کن و بذار با راوی پیش بریم مثلا همین جمله اینطور می تونست نوشته بشه.
" صدای چرخیدن کلید را می شنوم. " یا " صدای کلید انداختن در را می شنوم. در را باز می کند و وارد خانه می شود و کفش های پاشنه بلندش را در جاکفشی قرار می دهد. بی اعتنا به من سوی تک اتاق خانه می رود ..."
روی یکدستی زاویه دید داستان بیشتر کار کنید
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:50

سلام خانم مقدسی

سپاس از حضور و نظر ارزشمندتون..

شاد باشید


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 23:08

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خوب بود.توصیفات قشنگ بود.موهای طلایی و بلندش را...رنگش اضافست


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:06

سلام

ممنون..حق با شماست..نیاز به یه ویرایش اساسی داره

سپاس از حضورتون


نام: سپیده موسوی   ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 07:39

سلام
من اون قسمت "برنزگی اش را به فنا ندهد" رو درست متوجه نشدم. مگه آفتاب برنزگی رو خراب میکنه؟ :/
به نظر من خواننده که از این قیافه های توصیف شده توی خیابون زیاد دیده م یک مقدار فضای داستان غیر ملموس و متناقض بود. شخصیت زن موهاش رو رنگ میکنه و آرایش غلیظ میکنه و بدنش رو برنزه کرده و به نظر میاد مراقب هیکلشه اما بعد میاد خونه و لباس ساده میپوشه و ساده میگرده؟
شوهرش دیوه شاید

به طور کل از خوندن داستان لذت بردم
:)


@سپیده موسوی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:08

سلام

بله که خراب میکنه..

شاید که دیوه:D

ممنون از حضورتون...یه کمی اغراق داشت اما...ولش اماشو بگم دردسر میشه:D


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 08:46

یه بار با همسرم توی یه خیابون فرعی منتظر تاکسی بودیم هیچکس نگه نمی داشت بعد به شوخی به من گفت من یه کم اونطرفتر وای میستم شاید یکی برای تو نگه داره:D :D بعد منم می پرم بالا:D :D =)) =))
خلاصه کلام اینکه این روزا کاسبی برای آقایون کساده:( :(
و بسیار مایه تاسف
این روزها زنانگی را می فروشند و مردانگی را دفن می کنند =(( =(( =((
داستانتون رو دوست داشتم
فحش و بد و بیراه هم نداشت که بریزن سرت
این دفعه شانس آوردی داداش کوچیکه;) ;)


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:10

سلام

ممنون...

حسابی هم شانس آوردم


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 09:17

@};- @};- @};-
درود


@شايسته دولتخواه توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:10

ممنون@};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:32

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خوب بودولی یه کوچولوتکراری بود...
یه داستانم برعکس این بنویسین اسمشوبزارین مرددروغ که عدالت رعایت بشه:D


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:41

=)) =)) =)) =))


@فاطمه مددی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:10

سلام..

مردا خوبن...مثل حبه ی انگورن


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 17:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي حبه ی انگور کودومه؟؟؟
گرگن گرگ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای پرتو عزيز
مي توانم بگويم يكي از بهترين هاي شما بود كه خواندم
داستان اجتماعي كه شديدا روانكاوانه است و نياز به تفسير فراوان دارد
معلوم نيست در اين باره آقايون مقصرند يا خانم ها ؟ دورتسلسل ادامه دارد ولي من به شخصه معتقدم و باز هم مي گويم كه آقايون سمت كاپيتاني كشتي زندگي را برعهده دارند و مسئوليت بيشتري دارند و البته خانم ها هم بايد خودسازي و خودسازي را شروع كنند
با آرزوي موفقيت براي قلم درد شناس شما
شادباشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:11

سلام

سپاس از شما خانم بادره گرامی

موفق باشید


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آرش جان@};-
حالت خوبه؟... قهر كه نيستي؟!... خدارو شكر @};-
داستانت قشنگ بود، ساده و صميمي@};- @};- @};-
اسم داستانو اگه ميذاشتي "لباس ِ كار" بهتر نبود؟!:(
شوخي كردم همين كه گذاشتي خوبه:)
شبت پرستاره... جيبت پر پول@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:13

سلامی دیگر به شما
خوشبختانه آرش خان اهل دخانیات هست ولی اهل قهر کردن نیست ;)
خیلی هم دلش بزرگه و جنبه اش بالا:)


@م.فرياد توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 12:12

سلام

قهر؟؟؟!!! من؟؟؟!! یا خداا..امکان نداره:D

ممنون از حضورتان دوست عزیز


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:24

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب پرتو

داستان خوبی بود! بااینکه در مورد تیپ زن ، در خانه، کمی اغراق شده بود!!! وبه نظرم آمد که نویسنده با پیش داوری نوشته است ، وداوری نهایی با حکمی مشخص را برای خواننده ، از پیش تعیین کرده است!
شخصا فکر می کنم، در مورد ناهنجارها یا نارساییها (که شاید عمدتا ناهنجاری یا نارسایی نباشند! ) دلیل عمده ، تنها به یک فرد نوعی ، بر نمی گردد!

به هرروی سپاس برای داستانتان.
پیشکش شما بااحترام:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 13:24

سلام بر بانو جعفری

ممنون از حسن نظر شما

البته که اندکی اغراق شده بود ..

سپاس از حضور شما


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 14:23

سلام
می بینم که برای من کامنت نذاشتین
از صبح تا حالا هم اسم قشنگتون بالا و پایین می شه x-( x-( x-( x-(
کلا به هرکی امید بستیم ما رو ناامید کرد:( یکی یه سشوار به من بده )


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:03

سلام

من برم ...

عصبانیتتون فروکش کرد..میام:D :D

ببخشید ..

راستی کامنت نذاشتنم دلیلی بر نخوندنم نیستاااااا;)


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 14:32

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بر آرش پرتو
خسته نباشی...
ممنونم...
باید بگم که داستان حس دهی خوبی داشت و تا حدودی (بجز اینکه کلمات نیاز به ویرایش داشت ) آن حسی که نویسنده میخواست از زن در خیابان بروز دهد موفق عمل کرده. فکر کنم فقط اشاره ای به روسری اش نشده که خواننده حس میکنه تو خارج هستن ولی مانتوی تنگ برمیگردونه به داخل...
اما طرح از سادگی رنج میبره و چیز خاصی در طرح وجود نداره. زنی که بیرون اونجوریه تو خونه اینجوری. میشد کمی به این موضوع پیچیده تر نگته کرد تا پلات محکم تری شکل بگیره.
ممنونم
لذت بردم.


@محمد اکبری هشترودی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:04

سلام دوست عزیز

سپاس از حضور و نظر ارزشمندتون

موفق باشید


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:37

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام آرش
من هیش کاری به داستانت ندارم از حیث داستانوارگی اش من الان تا حلقوم تو کف بلند نویسی ات فرو رفته ام یعنی پسر اینهمه انرژیا نگه دار واسه روز مبادا !!خخخخخخ

مثبت هیژده ام که نوشتی
من رفتم خودمو دار بزنم
نه!!!

نیا دنبالم کار از کار کذشت


@فرهاد کوهکن توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:42

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن چاق یادم رفت

چاق باشی


@فرهاد کوهکن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:55

نگو که دلم خونه از دستش
موافقی از ارث محرومش کنیمx-( x-(
می گم "اینهمه انرژیا " که نوشتی نشون می ده سه جلدتونمال نصف جهانه ;)


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:06

سلام کوهکن عاشق پیشه..

به خاطر همین بلند نویسیه که از صبح تا حالا نیومدم داستانک :D :D اخه کلی انرژی رفت ازم

ممنون دوست عزیز


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 16:15

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آقای پرتو
قشنگ بود
آفرین @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:07

سلام خانم ماندگار

ممنون

شاد باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 16:21

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی من راوی . من شخصیت. من ذهنیت.همه و همه بجا بود. نه آرش جان این نوع داستانک ها که با فاصله سه ثانیه در ذهن می گذرد باید گذر زمان را در یکدیگر تلفیق کرد و زمان را هدر نداد. همین جابجایی زبان بود که خود سبب ساز شد. لذت بردم.


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:08

سلام جناب دولت آبادی

سپاس از حضور و نظر ارزشمندتون

موفق باشید


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 16:32

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
داستانهای قبلیتان را بیشتر دوست داشتم. البته این یکی خیلی خوب بود که فحش نداشت.
در کل خوب بود
خسته نباشید
@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:09

سلام خانم اسلامی

سپاس از حضورتون

موفق باشید


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 16:42

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آقای پرتو
خسته نباشید.
داستانتان را دوست داشتم. پایان جالبی داشت.
مرسی@};-


@الف.اندیشه توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:09

سلام خانم اندیشه

ممنون از حضور و نظرتون

موفق باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 17:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي یه جوراب پشمی هم پاش میکردی!تو خونه البته...
میدونی دارم به چی فک میکنم؟؟؟
شوهرش یکم خیلی ریلکس برخورد نکرد؟؟؟با یه خفه شوی ناقابل تموم شد؟؟؟
ببین من وختی خودمو جای مرده میزارم میبینم با دو سه تا دندون جیگرم خنک نمیشه...خیلی ریلکس بود...
- خفه شو قربونت برم!
- باشه عشقم!
خخخخخخ....ها راستی!اونجا که گفتی مانتو فرمز و موهای زرد و ساپورت رنگ پا یاد املت افتادم!!!! =))
هااااا راستی...من اصن سلام نکردم!!!
سلام خوبی ریش سفید؟؟؟
بسه دیگه...شاد باشی...
ولی خیلی ریلکس بودااااااااا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 18:22

خخخخخ=)) =)) =))


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:12

سلام دختره...خوبی؟؟!!!

میگم هنوز سی نشده شدم ریش سفید...برم تو پنجاه حتما میشم کدخدا:D :D

نه بابا..کجاش ریلکس بود آخه:-s :-s

موفق باشید


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 18:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي من خودم به یه عالم میگم دختره...اونوخ توهم به من میگی دختره؟؟؟
پسره ی ریش سفید... P:


@فرزانه رازي توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:23

نمایش مشخصات سارینا معالی حق با شماست

جای سعید راد بازی توش کم بود.
باید میزد تو گوشش بعد بقلش میکرد میگفت ادم شدی؟؟؟
دیگه دیوونه م نکن.;)

تقصیر این فیلم ترکی هاست دیگه...
پابرهنه م نیستم .کتونی دارم:( :( :( :( :( :(


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 19:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام
کلن گروهی از خانمان و آقایان باغچه ی همسایه را آب می دهند و الاغ همسایه را تیمار می کنند و خیرشان به خارج از خانه می رسد و شرشان به داخل خانه این افراد خانه خراب کن و نما آباد کنند
خدا نصیب گرگ بیابان نکنه
سوژه خوب بود
پرداخت خوب بو د
کمی تعجیل در کار بچشم می خورد
برا تو خونش خیلی خانمه را بی دک و و پز نمودی خدارا خوش میاد آقاهه دلشو به چی خوش کنه حالا
خسته نباشید
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:14

سلام بر جناب باران دوست بزرگوار

به اونجاش فکر نکرده بودم که آقاهه دلشو بی چی خوش میکنه:D

سپاس از حضورتون

موفق باشید


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:00

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب پرتو عزیز
نام زیبای داستان تبریک
روانی و راحتی در پیش رفتن هم تبریک
کل داستان هم خوب و جالب است
روای در انتها میتونه کمی مورد مواخذه قرا بگیره
شاد
سلامت
سربلند
و نویسا باشید
@};-


@عبدالله عمیدی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:15

سلام جناب عمیدی گرامی

سپاس از حضور و نظر ارزشمنذتون

موفق باشید


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 08:05

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرش پرتو

می گم از بالا تا پایین خانم رو برامون گفتی، اما،....
آره، اما از آقا هه چیزی نگفتی!
چیزی نگفتی غیر از دید زدن از پشت پنجره، و آهان، لم دادن رو کاناپه، پس، ، لندهور اسم خوبیه واسه همچین مردی، آره، موافقم،


@محمود لچی نانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 08:52

نمایش مشخصات محمود لچی نانی در واقع فکر کنم اینجا، تنها کسی که با من هم عقیده س، آره، همون خانم خوشکله تو قصه س،


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 10:40

آرش خان سلام
وای به حالت اگه جواب کامنت آقای لچی نانی رو بدی
ایشون تحریمندx-( x-(
کلی تمرین کردیم فراموششون کنیم;)


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:09

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و البته ، با شما هم هم عقیده ام ، آره


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:27

سلام

فقط جواب سلامشو دادم...

اونم چون واجبه:D ;)


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:27

سلام

عمو کجایی خب؟؟!!!!:D

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 14:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی این خسته نباشید، دیگه شده مثل یه فوش!!!

اصلا خودت خسته نباشید


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 21:29

خسته نباشم..!!!!!!


خوب شد عمو!!


:D :D


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 21:34

آرش خان خسته نباشيد :D
فوش نبود ها


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 22:04

نبوده و نیست و نخواهد بود

عمو یه پروپاگاندای سیاه رو کرد!!..

منم یه پاتک زدم خنثی بشه:D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 14:13

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بِرارَم
اگر خدابخواهد میخوانیم:D

یاااااااااعلی


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 21:30

سلام

به سلامت:D ;)


نام: پریسا کرد   ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 17:19

سلام
تحسین برانگیز با مضمونی توام با خیانت و خشم و دراخر نفرت...

زیبا بود درواقع تنها داستانهایی که تا اخر میخونم همیشه داستانهای شماست.


@پریسا کرد توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 21:30

سلام

سپاس از حضور و حسن نظرتون

موفق باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 20:54

سلام آقای پرتو بزرگوار
من چرا داستان های شمارو نخوندم سرم کلاه رفته صددرصد:D
عالی بود ...عالی
ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 21:31

سلام خانم حجابی دخت ایمن

سپاس از حضور و حسن نظرتون

موفق باشید


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 22:20

نمایش مشخصات سارینا معالی راستی...دوباره سلام
دیدم دستت نمک نداره دلم سوخت
چند وقت پیشها یه شعر خیلی خیلی زشت خونده بودم دلم خواست الان تقدیم کنم بهت
البته با اجازه
من اهن نیستم در خواستنت

مثل ایفل

من گچ نیستم....................
..........
(حقوق مولفین رو رعایت میکنم چیفک کردی؟؟؟)

...............گاو پیشانی........
....میلاد

تقدیم به خودت


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 22:27

سلام


=)) =)) =)) =)) =))



@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 22:32

نمایش مشخصات سارینا معالی ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 22:35

x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-(

:D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 22:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام..چه واژه غریبی
:D

خواندیمتان واینکه خاکِ کاهو به سر دلبر و شوهر بی غیرتش
x-(

درود@};-


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 22:40

سلام

تعارف نکن...وقت نداری برو بعدا بیا:D


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 12:08

واقعا دلبرانه ، موفق باشید .@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 18 خرداد 1394 - 20:59

سلام

ممنون


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 23:37

می گم ذیل داستان مترسک فالت گرفتوم
برید بخونید
راستی سلام
شب بخیر:D


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 16:35

نمایش مشخصات الهه سلیمی نمیدونم چی بگم کلا از این مدل مردا خوشم نمیاد و از این مدل زنا هم خوشم نمیاد ولی داستانتون خوب بود شخصیتاش یه طورین


@الهه سلیمی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 18 خرداد 1394 - 20:58

سلام

ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.