شش داستانک

سرپیچی
پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! هرگاه به میز و صندلی رسیدی و از قانون سرپیچی نکردی ؛ بدان فرزند من هستی وگرنه به آن شک کن ! پسر این نوشته را در اتاقش آویزان کرد و هر روز صبح آن را می خواند.

حماقت
رو کردم به دوستم و گفتم : اگر این مسئله برای شما پیش بیاید ؛ چه برخوردی با آن می کنید؟ دوستم گفت : کدام مسئله ؟ گفتم : اگر در اداره ای کارکنید و ریئس روی خوش به شما نشان ندهد و مجبور بشوید از اداره بروید و بعد از شما بخواهند تا با آنها همکاری بکنید! دوستم لحظه ای مکث کرد و گفت : می خندم ! گفتم : به چه می خندی ! دوستم گفت : به حماقت آنها !

هدایت
مرد رو کرد به زن و گفت : هر بار که هدایت را می خوانم به یاد مرگ می افتم.
زن گفت : من هم ؛ همین احساس را دارم .
چند روز بعد از این گفتگو ؛ همسایه ها با پلیس تماس گرفتند و گفتند: از طبقه ی سوم بوی تعفن می آید.

خودتان می خواهید
مرد با عصبانیت از اتاق ریئس خارج شد و گفت : خدایا ! این میز و صندلی ها را به چه کسانی داده اید ! خدا فرمود : دندان روی جگر بگذار ! چهار سال مثل برق می گذرد ! مرد گفت : چهارسال ! خدا فرمود : حداقل آن را گفتم ؛ اما حداکثر به هشت سال هم می رسد.مرد سری تکان داد و گفت : چرا؛ با آنهایی که بیش از هشت هستند برخوردی نمی کنید ؟ خدا فرمود : با آنها نمی شود کاری کرد! مرد با تعجب پرسید چرا ؟ خداوند فرمود : این را خودتان می خواهید !

جوراب هایش
پسرک وقتی که فهمید ؛ هوای کرمانشاه سرد است ! همه ی جوراب هایش را به هلال احمر داد.

آرامش اسب ها
پسر رو کرد به پدر و گفت : چرا ؛ این اسب را از اسب های دیگر جدا می کنید؟ پدر گفت : این ؛ آرامش اسب ها را به هم می زند.پسر گفت : عمو داریوش هم ؛ همین کارها را می کرد که به زندان رفت.پدر آهی کشید و گفت : آری ! پسر گفت : آرامش کدام اسب ها را ! پدر گفت : اسب های حاکم را !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (10/9/1396),همایون طراح (12/9/1396),"صابرخوشبین صفت" (12/9/1396),ابوالحسن اکبری (12/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (12/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/9/1396),سبحان بامداد (15/9/1396),حسین شعیبی (16/9/1396),پیام رنجبران(اکنون) (18/9/1396),شهره کبودوندپور (19/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.