شش تا داستانک

کارانه
کارمند به رئیس اعتراض کرد که چرا کارانه شامل او نمی شود.رئیس گفت : یکی از ملاک هایی که کارانه تعلق می گیرد داشتن محاسن است که شما متاسفانه هیچ گاه نداشته اید.کارمند گفت : داشتن محاسن چه ربطی به کارایی دارد.رئیس عصبانی شد و گفت : در قانون آمده است و من طبق آن با شما رفتار کرده ام.کارمند صدایش را بلند کرد و گفت : آقای رئیس شما خودتان اطلاع دارید که من نمی توانم محاسن داشته باشم .من یک کوسه ام !رئیس گفت : این مشکل شماست ! من نمی توانم از قانون سرپیچی کنم.

حاکم
پسر رو کرد به پدر و گفت : پدرجان ! اگر روزی حاکم کشور شوید چه اقدامی انجام می دهید.پدر سکوتی کرد و گفت : در اداره ی کشور از اقوام و خویشان استفاده می کنیم. پسر گفت : در دنیای دموکراسی این کار خلاف است.پدر خندید و گفت : برای این کار راه حلی داریم.پسر گفت : چه راه حلی ! پدر گفت : هر چهار سال انتخاباتی برگزار می کنیم تا دهان دشمنان مان بسته شود

کاکلی
گنجشک رو کرد به پدرش و گفت : پدر جان ! باید با فیل کنار می آمدید.پدر گفت : پسرم ! اگر شما هم آن روز بودید به حرف های کاکلی گوش می دادید.پسر گفت : مگر کاکلی چه می گفت : پدر آهی کشید و گفت : آن قدر وعده ها به ما داد که خیال می کردیم این جا گلستان می شود.


میراث
پدر نان را در سفره گذاشت و رو کرد به فرزندانش و گفت : تا زمانی که به نان فکر می کنید از آزادی خبری نیست.فرزندان اعتراض کردند و گفتند : پدر ! این میراث شماست که به ما رسیده است. پدر عصبانی شد و گفت : کدام میراث ! فرزندان گفتند : این که هر روز به نان فکر می کنیم.

بحث و جدال
محمود به طرف استاد رفت و گفت : ببخشید یک سئوال خصوصی داشتم.استاد گفت : بفرمایید ! محمود گفت : هرچه یاد دارم در خانواده ی ما بین پدر و مادرم هر روز بحث و جدال بود و همیشه پدرم پیروز می شد اما مدتی است که برعکس شده مادرم پیروز میدان می شود.استاد تاملی کرد و گفت : رفتار پدرت عوض شده یا مادرت ! محمود گفت : پدرم که تغییری نکرده اما مادرم هر روز کتاب می خواند. استاد تبسمی کرد و گفت : اگر همه مثل مادر شما این کار را انجام می دادند جامعه به این روز نمی افتاد.

صنوبر
سرو رو کرد به درختان و گفت : اگر با هم باشیم می توانیم زمستان را از باغ بیرون کنیم.صنوبر بلند شد و گفت : جناب سرو ! ما می خواهیم این کار را بکنیم؛ اما دست هایی که با تبر هستند نمی گذارند.






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (19/11/1397),آرش شهنواز (22/11/1397), ک جعفری (23/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (24/11/1397),داوود فرخ زاديان (18/12/1397),ابوالحسن اکبری (21/1/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 اسفند 1397 - 23:07

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.