شش تا داستانک

مادر
یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم :
من با هوای شما حال می کنم
هر روز با صدای شما حال می کنم
ای مادرم که جهان فدای تو باد
هر صبح با دعای شما حال می کنم
حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن.

بهشت
جاسم جلیقه ی انتحاریش را پوشید.سالم صدا زد بیا ناهار بخور بعد برو.جاسم لبخندی زد و گفت : ناهار باید بهشت باشم ؛ بچه ها منتظرند.

محیط
بحث ادیان که به میان آمد استاد گفت : محیط تاثیر بسزایی در پذیرش دین دارد .یکی از دانشجویان برخاست و گفت : امکان ندارد.استاد مکثی کرد و گفت : اگر شما در روم متولد می شدید چه دینی داشتید.دانشجو که پاسخی نداشت گفت : حق با شماست جناب استاد !


قناری
قناری رو کرد به مادرش و گفت : مادر جان ! تا کی باید در قفس بمانیم.مادر گفت : تا زمانی که آواز می خوانیم.قناری گفت : کاش برای رهایی تدبیر طوطی را به کار می بردیم.مادر آهی کشید و گفت : پسرم ! پدرت همین کار را کرد اما جانش را از دست داد.


بهرام
کدخدا رو کرد به مرد و گفت : بنشین ! تا از بهرام برایت بگویم.مرد گفت : از بهرام ما ! کدخدا خندید و گفت : نه از بهرام گور که در مرداب ناپدید شد.مرد زیر لب گفت : بهرام ! کدخدا گفت : چیزی گفتید.مرد گفت : بهرام گمشده.کدخدا گفت : من هم همین را گفتم : بهرام گور ! مرد گفت : از دیروز که بهرام سر قنات با آدم های شما درگیر شدند خبری نیست.کدخدا عصبانی شد و گفت : مگر ما مسئول بهرام های گمشده هستیم؛ می خواستی به کلانتری اطلاع دهید.مرد با پرخاشگری بلند شد و گفت : شکایت گرگ را پیش گرگ ببرم .
کدخدا گفت : مگر تنت می خارد.مرد صدایش را بلند کرد و گفت : اگر تا فردا خبری از بهرام نشد مثل شیر محمد دودمانت را به باد خواهم داد.

عشق
از دیشب تا صبح با واژه ها سر و کله می زدم تا ترا توصیف کنند.آنها موافقت نمی کردند تا این که عشق از میان جمع برخاست و گفت : مگر می شود گل ندیده را به تصویر کشید.من که پاسخی نداشتم گفتم : حق با شماست جناب عشق ! گل در شمال و من در جنوب ! عشق لبخندی زد و گفت : شما تصویری از ایشان ندارید.این حرف را که شنیدم با خوشحالی گفتم : هر طور شده عکس هایش را پیدا می کنم و به ایمیل تان ارسال می کنم.








شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (13/12/1397),آرش شهنواز (15/12/1397),بهمن نوروززاده (18/12/1397),داوود فرخ زاديان (18/12/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),بهروزعامری (25/12/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.