شش تا داستانک

مشاجره
ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛
تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد.


سگ !
استاد روی تخته سیاه نوشت سگ و از دانشجویان خواست تا بگویند این حیوان چه ویژگی های دارد. محمود برخاست و گفت : اجازه ! سگ حیوانی با وفا است و حتی وفایش از انسان ها بیشتر است مثل هاچیکو که در ژاپن برایش مجسمه ای ساخته اند. حسن بلند شد و گفت : بعضی سگ ها الکی پارس می کنند و در واقع به دزدها گرا می دهند که همه خوابند و کسی بیدار نیست. استاد ضمن تایید حرف های محمود و حسن گفت : امروز سگ هایی تربیت شده اند که جان انسان ها را نجات می دهند. هنوز حرف های استاد تمام نشده بود که یکی از دانشجویان پرسید چرا سگ ها نجس هستند ؟ استاد تبسمی کرد و گفت : عبید جواب این معما را داده است ؛ شما می توانید آن را بخوانید.


عاشق
بحث عشق که به میان آمد استاد گفت : آیا به رود ها فکر کرده اید. اگر آنها عاشق نبودند این همه مسافت را طی نمی کردند تا به دریا برسند. بیژن برخاست و گفت : متاسفانه بعضی از آنها ناکام می شوند.
استاد آهی کشید و گفت : می دانم پسرم !
ما انسان ها مانع می شویم تا آنها به هم برسند.


استخر
مادرم معتقد بود که هر چه سریع تر باید آب استخر را تعویض کرد. پدرم مخالفت می کرد و می گفت : نیازی نیست. مادرم عصبانی شد و گفت : مگر نمی بینید بوی تعفنش همه جا را گرفته است. پدرم خندید و گفت : می خواهم همین را ثابت کنم .
مادرم گفت : به کی ؟ پدرم گفت : به آنهایی که بالا نشسته اند.

سلطان
خرگوش شیر را دید که فرار می کند. جلو رفت و گفت : جناب سلطان به کجا می روید. شیر آهی کشید و گفت : مگر نمی دانید جنگل به دست شغال ها افتاده است. خرگوش التماس کنان گفت : خواهش می کنم از این جا نروید. شیر گفت : جانم در خطر است باید بروم. خرگوش گفت : رفتن شما فاتحه ی جنگل خوانده می شود. شیر گفت : می دانم بعد از من سرنوشت شومی خواهد داشت اما چاره ای نیست وقتی جنگل سلطان نمی خواهد باید رفت.


خسته نباشید پهلوان !
وقتی که از مسئول تعاون راجع به پرداخت صندوق ذخیره سئوال گرفتم. مسئول تعاون خندید و گفت :مرد حسابی مگه شما کارت بانک سرمایه ندارید. گفتم : بله دارم. گفت : شما که این کارت دارید چرا هر روز وقت ما را می گیرید. گفتم : این کارت به چه دردی می خورد. گفت : خوب دقت کنید با همین کارتی که دارید صبح و عصر به عابر بانک مراجعه کنید اول کارت تان را وارد کنید و دوم رمزتان را. وبعد به قسمت اعلام موجودی بروید ؛ اگر پولی به حساب تان آمده است معلوم می شود. خواهش می کنم این راهکار مفید را به دیگران همکاران اطلاع دهید. این حرف را که شنیدم خندیدم و گفتم : خسته نباشید دلاور ! خسته نباشید پهلوان !





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,ف. سکوت ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (29/12/1397),بهروزعامری (1/1/1398),ف. سکوت (7/1/1398),ابوالحسن اکبری (10/1/1398),نگین پارسا (15/1/1398),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 فروردين 1398 - 21:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
همه را دوست داشتم. بخصوص سلطان و عاشق را.
و...آب اگر بماند
می گندد
و بوی ملال می گیرد... هوشنگ شفا


@ف. سکوت توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 10 فروردين 1398 - 20:09

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب .ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار. سال نو مبارک باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.