شش تا داستانک

تبصره !
دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود. دکتر گفت : اگر از شستن ظرف ها خود داری کنید چه مشکلی ایجاد می شود . مرد گفت : همسرم می تواند طلاق بگیرد. دکتر لبخندی زد و گفت : عجب راه حل ساده ای ! خیلی از مردها همچون آرزویی را دارند. مرد گفت : خیلی هم ساده نیست . این توافق تبصره ای دارد ! دکتر گفت : چه تبصره ای ! مرد گفت : خودرو و منزل مسکونی به عنوان وسایل شستشو قلمداد شده اند ؛ در صورتی که همسرم درخواست طلاق کند می تواند همه را از من بگیرد. دکتر گفت : مگر شما تبصره را ندیدید. مرد گفت : بله ! همه را دیدم. دکتر گفت : پس چرا امضا کردید. مرد سرش را پایین انداخت و گفت : عاشق بودم.

پیاز !
همه ی میوه ها به احترام پیاز بلند شدند.
انار که این صحنه را دید سر گذاشت تو گوش پرتقال و گفت : این بوگندو از کی به این منزلت رسید. پیاز که از پشت تریبون همه را زیر نظر داشت بادی به سینه انداخت و گفت : اگر سئوالی دارید از داداش خودتون بپرسید. پرتقال گفت : ما به شما افتخار می کنیم روی دلار را کم کردید. پیاز به احترام کلاهش را برداشت و گفت : خیلی ممنون جناب پرتقال ! کلم از آخر سالن برخاست و گفت : چرا برادرانت را به سرزمین های دیگر می فرستید? پیاز این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : بی ادب ؛ بی تربیت ؛ ضد پیاز بتمرگ !
این گستاخی پیاز همهمه ی در سالن افتاد و عده ای در حال فیلمبرداری از زد و خوردها بودند که بادیگاردها وارد شدند و پیاز را از سالن خارج کردند.


سانسورچی !
سانسورچی داستان ها را که خواند زیر خیلی از کلمات را خط کشید و گفت : این ها شامل ممیزی می شوند. لحظه ای سکوت کردم و گفتنم : با حذف این کلمات داستان ها بی معنی خواهند شد. سانسور چی به چشم هایم نگاهی انداخت و گفت : بفرمایید آنها را تصحیح کنید و گرنه مجوز
ی صادر نخواهد شد. برگشتم و گفتم : این کلمات نه جاسوسند و نه بیگانه که شما نسبت به آنها حساسیت دارید. سانسورچی از جایش بلند شد و با فریاد گفت : آقای عزیز دستور از بالا است نباید کلماتی مثل آزادی ؛ فریاد ؛ ضحاک ؛ کوروش و .....در داستان یا شعر به کار برده شوند .خر فهم شدید .این حرف را که شنیدم عصبانی شدم و گفتم : چرا توهین می کنید من که الاغ نیستم. سانسورچی نیشخندی زد و گفت : اگر نبودید یک بار که گفتم قبول می کردید. سانسورچی سماجت من را که دید دست به تلفن برد و گفت : اگر دلت آب خنک می خواهد بگذار بچه ها را خبر کنم. این صحنه را که دیدم از اتاق بیرون شدم و برای همیشه از چاپ داستان هایم منصرف شدم .

کات !
کارگردان فریاد زد کات ! همه ی بازیگران ایستادند و هیچ کس اعتراضی نکرد. پسر پرسید پدر جان ! شما هم ساکت شدید. پدر آهی کشید و گفت : می بینید که خانه نشین شده ام. پسر تاملی کرد و گفت : آیا من هم سرنوشت شما را خواهم داشت. پدر مکثی کرد و گفت : خیر ! اگر به دایره ی آنها وارد شوید .


تیمور !
تیمور که ساعت ها به مورچه نگاه می کرد از جایش بلند شد و فریاد زد من باید پادشاه بشوم.


داستانک ( آ )
استاد روی تخته سیاه نوشت ( آ ) و در ادامه گفت : بزرگ خاندان الفبا می باشد. اگر روزی بمیرد کلمات زیادی معنای خودشان را از دست می دهند مثل :
آدم
آسمان
آب
آزادی
آبادی
و در پایان نگاهی به دانشجویان انداخت و گفت : اگر مثل ( آ ) بودید بدانید که در جامعه موثر بوده اید و گرنه مانند کسانی خواهید بود که به قول هدایت بود و نبودشان تاثیری در جامعه ندارند.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,ترنم سرخسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (1/2/1398),ابوالحسن اکبری (2/2/1398),همایون طراح (2/2/1398),بهروزعامری (3/2/1398),ترنم سرخسی (5/2/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1398),نصرالدین بهاروند (17/2/1398),مهشید سلیمی نبی (23/2/1398),رضا بکرانی (25/2/1398),بهروزعامری (13/4/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 - 14:47

نمایش مشخصات بهروزعامری




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در دوشنبه 9 ارديبهشت 1398 - 18:36

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . ممنون جناب استاد عامری عزیز.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 - 09:41

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند تبصره قشنگ بود، طرح خوبی داره، ولی گفتگو‌ها مخاطب رو انگار توی دست‌انداز میندازه و نمی‌ذاره با سرعت به انتها برسه! ضمن اینکه می‌شد حدس زد چرا مرد همچین مهریه‌ای رو قبول کرده و آخر داستانک لو میره از همون ابتدا!
اگه بشه آخرش رو یه جور خاص‌تری نوشت عالی میشه.

پیاز خوب است. اینکه به مسائل روز پرداخته شده نیز عالی است. ابتدایش رو خوب نوشته‌اید ولی آخرش مثل تبصره نیازمند بازنگری بهتری است!
مثلا علت اون لحن بی‌ادبانه پیاز چیه؟ چرا باید اینطوری رفتار کنه؟ آیا چون ناجوانمردانه به این جایگاه رسیده و حقش نیست مطابق شأنش رفتار می‌کنه؟
خوب درنیومده پس!

************چی را دوست نداشتم... می‌شد با لحن و داستان بهتری به این موضوع پرداخت!

کات هم مثل ************چی!
البته واقعیت‌های جامعه رو دارین میگین ولی راهش این نیست و جذابیتی نداره.

تیمور را نفهمیدم
فکر کنم نوشته‌هاتون مختص از ما بهترونه
بابا مارو هم دریابین.

آ را هم نفهمیدم:D
چقدر من باید مطالعه داشته باشم که بفهمم چیزهایی که گفتین
برم ببینم کی به حدنصاب فهم نوشته‌هاتون می‌رسم
تا اون روز
بدرود


@نصرالدین بهاروند توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 - 18:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . ممنون که داستانک هایم را خواندی و نظرت را نوشتی . سپاس .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی   ارسال در پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 - 17:47

عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.