شش تا داستانک

قورباغه ها !
پیرترین قورباغه پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان ! ما امروز جمع شده ایم تا ثابت کنیم قورباغه ها موجوداتی هستند که می توانند دنیا را در سیطره ی خود داشته باشند ؛ به شرط آن که با هم متحد باشیم. ما دو ویژگی خاص داریم که برتری ما را از موجودات دیگر نشان می دهد.
ما دوزیست هستیم !. وقتی فریاد ما دوزیست هستیم در سالن پیچید. صدای هورای قورباغه ها بلند شد. آنها به خودشان افتخار می کردند که می توانند از برکه ای کوچک صدایشان را به دنیا برسانند. جوان ترین قورباغه اعتراض کرد و گفت : ما موجودات ضعیفی هستیم و برای مقابله با دشمن هیچ سلاحی نداریم.
قورباغه پیر در جواب گفت : افرادی مثل شما باعث نومیدی قورباغه ها می شوند.
ما که نمی خواهیم با دنیا بجنگیم ! کافی جمعیت مان را زیاد کنیم. از همین امشب استارت این کار را بزنید. ما می توانیم !
دوزیست هستیم ! بگذارید محرمانه بگویم . اگر پای ما به دریا برسد می توانیم اقیانوس ها را به تصرف خویش در آوریم.
این سخنرانی شور و حرارتی در قورباغه ها ایجاد کرد و آنها را مصمم کرد تا برای رسیدن به اهدافی که داشتند تلاش کنند..
استاد به آخر داستان که رسید رو کرد به دانشجویان و گفت : به نظر شما قورباغه ها به اهداف شان خواهند رسید. ناصر بلند شد و گفت : بعید نیست اگر جنگ اتمی رخ دهد آنها به اهداف شان برسند. مریم از آخر کلاس بلند شد و گفت : ببخشید استاد سرنوشت قورباغه ای که اعتراض کرد چه شد. استاد لبخندی زد و گفت : جلسه ی بعد توضیح خواهم داد.


درخت انگور !
رو کردم به درخت انگور و گفتم : چرا اجازه می دهید عده ای با میوه هایت شراب درست کنند. درخت انگور مکثی کرد و گفت : به نظر شما خوشحالی مردم مهم تر است یا غمگینی آنها . گفتم : بعضی ها دومی ها را می پسندند. درخت انگور خندید و گفت : من با اولی راحت ترم.


سوسک ها !
سوسک پیر رو کرد به سوسک ها و گفت : می دانید ! اگر روزی جنگ هسته ای رخ دهد؛ ما فرمانروای جهان خواهیم شد. سوسک هاباتعجب پرسیدند چگونه !
سوسک پیر تاملی کرد و گفت : از دانشمندان شنیده ام که می گفتند : تنها موجودی که در هیروشیما و ناکازاکی از مرگ نجات یافت پدران ما بودند. این خبر سروصدای زیادی در جمعیت ایجاد کرد و یکی از سوسک ها پرسید : ببخشید ! ما دیگه با دمپایی کشته نخواهیم شد. سوسک پیر خندید و گفت : آن روز زنی نخواهد بود که باعث مرگ فرزندان ما شوند.

دخترم مواظب باش !
هر روز سفارش می کرد. دخترم مواظب باش ! یک روز ماهی کوچولو اعتراض کرد و گفت : مادر جان ! شما که بچه بودید ! هر روز که از خانه خارج می شدید مادرت سفارش می کرد مواظب باش ! مادر آهی کشید و گفت : نه دخترم ! آن روزها دریا مثل امروز نبود ؛ حرمت بچه ها را نگه می داشت.

فوتبال !
پدرم اهل فوتبال بود . گاهی در جناح راست و گاهی چپ بازی می کرد و می گفت : اگر فوروارد ها توپی را به جناحین نفرستند بازی با شکست مواجه خواهد شد. حرف های پدرم که تمام شد گفتم : اگر هر جناحی خودش به فکر گل زدن باشد چه مشکلی ایجاد می شود. پدرم خندید و گفت : مثل امروز مملکت مان خواهد شد.


خون شهدا !
مرد تیتر روزنامه را که دید آهی کشید و گفت : با خون شهدا چه می کنند. زن با تعجب پرسید مگر چه نوشته است. مرد گفت : سه هزار میلیارد اختلاس ! زن تاملی کرد و گفت : قدرت ؛ شیخ و شاه را نمی شناسد. هر کس به آن رسید آلوده می شود.




















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (1/5/1398),ابوالحسن اکبری (1/5/1398),عارفه حیدری پور (2/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (2/5/1398),بهروزعامری (2/5/1398),حسن ایمانی (5/5/1398),حسن ایمانی (6/5/1398),بهروزعامری (7/5/1398),سیاوش ذالنوری (8/5/1398),محمد علی قجه (27/5/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1398 - 19:04

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
هر بار بهتر از پیش


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1398 - 22:38

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد عامری عزیز . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1398 - 10:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 مرداد 1398 - 12:25

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و خدا قوت بر جناب اكبري@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.