شش تا داستانک

اسب شدن !
الاغ پیش اسب رفت و گفت : اگر من بخواهم اسب شوم چه کارهایی باید
انجام دهم. اسب لحظه ای تامل کرد و گفت : این کار نشدنی نیست. شکل و قیافه و صدای شما با ما فرق می کند. الاغ گفت : خودم را گریم می کنم مثل آدم ها که ظاهر شان را موجه جلوه می دهند. اسب گفت : به فرض که این کار را کردید با عرعرت چکار می کنید . الاغ گفت : با اشاره حرف می زنم. اسب گفت : نمی شود به شما اعتماد کرد . الاغ گفت : چرا ؟ اسب گفت : می ترسم به یاد پدرت بیفتی آوازه بخوانی و همه ی کارها را خراب کنید.

دوست!
پسرک رو کرد به مادرش و گفت : می خواهم با آفتاب دوست شوم. مادر خندید و گفت : آفتاب در آسمان است چگونه می خواهی بااو دوست شوی. پسرک خندید و گفت : او هر روز به کودکستان می آید.


محروم !
استاد رو کرد به دانشجویان و گفت : مردم دو دسته هستند. عده ای نان را می خواهند و عده ای آزادی را ! آنهایی که نان را می خواهند از آزادی محروم می شوند و آنهایی که آزادی را می خواهند از نان خوردن می افتند. محمود برخاست و گفت : ما که امروز هیچ کدام را نداریم.


نیچه !
حرف های نیچه در باره ی خدا ! پدرم را به شک انداخت و گفت : اگر او راست بگوید ما بیچاره ها زیان می کنیم. آنها ضرری نخواهند کرد.

جرم !
مانده بود که از کجا شروع کند و چگونه بنویسد. بازپرس تذکرهای لازم را داد و گفت : این نوشته ها مدرکی است که جرم شما را اثبات می کند. سعی کنید که حقیقت را بنویسید و گرنه .....بازپرس حرف هایش را که زد در را بست. زندانی ماند و اتاقی که آفتاب نمی گرفت. چند دقیقه ای به صفحه ی کاغذ خیره شد و با خود گفت : باید طوری بنویسم که خیال کنند مشکل روانی دارم. برای این کار نظر دکتر مهم است اما کدام دکتر حاضر می شود برای زنی که کشف حجاب کرده این کاررا بکند. نه نمی شود باید حقیقت را نوشت . خون من که ازخون دیگران سرخ تر نیست.


انگشتر !
محمود انگشترش به دریا افتاد. او برای پیدا کردن انگشتر کوزه ای را برداشت و با آن آب دریا را به ساحل می ریخت .حسن که شاهد این قضیه بود خندید و گفت : با این کار نه آب دریا کم می شود و نه انگشتر پیدا می شود. محمود لحظه ای مکث کرد و گفت : هیس ! می دانم ! حسن گفت : پس چرا این کار را ادامه می دهید ؟ محمود نیشخندی زد و گفت : شما هم فردا همین کارها را خواهید کرد. مردم به ظاهر نگاه می کنند آنها به نتیجه کاری ندارند.
















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

علیرضااشرفی مهابادی ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (29/6/1398),بهروزعامری (31/6/1398),آرش شهنواز (1/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1398),متین یحیی زاده (10/7/1398),علیرضااشرفی مهابادی (18/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.