ششش تا داستانک

سیاست !
مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست.
پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم. آنها هر لحظه ممکن است ترا در معامله ای بفروشند.

انارها !
پسر رو کرد به پدر و گفت : پدرجان ! چرا انارها در پاییز دهان شان را باز می کنند. پدر خندید و گفت : آنها فریاد می زنند ما عاشق پاییزیم ! پسر گفت : چرا وقتی ما جوان هادهانم را باز می کنیم شما اعتراض می کنید. پدر نگاهی به پسر انداخت و گفت : برای این که شما هنوز به پاییز نرسیده اید.

پاییز !
مرد رو کرد به زن و گفت : پاییز را بیشتر از فصل های دیگر دوست دارم. زن با تعجب پرسید چرا پاییز ؟ مرد خندید و گفت : این فصل به شما شباهت بیشتری دارد. زن مکثی کرد و گفت : چه شباهتی ! مرد قاه قاه خندید و گفت : لباس های رنگارنگ ؛ موهای شرابی ؛ ناخن های بنفش و لب های اناری را در کدام فصل می توان دید.

رویا !
مرد گفت : خدایا شکرت ! اگر رویا را نمی آفریدی من بیچاره چه می کردم. دکتر خندید و گفت : رویا را خیلی دوست داری ؟ مرد گفت : بله ! اگر او نبود نمی توانستم زندگی کنم. دکتر گفت : مگر رویا برایت چه کار کرده ؟ مرد گفت : با رویا صاحب همه چی شده ام ! ماشین ؛ خونه ؛ حتی رئیس جمهور شده ام و برای مردم دنیا صحبت کرده ام. دکتر نگاهی به مرد انداخت و گفت : امروز صبح چیزی خورده ای ؟ مرد گفت : نه ! تو خونه ی ما چیزی پیدا نمی شه مگر رویا !


رفتار !
پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! چرا رفتارت با حرف هایی که می زنید فرق می کند؟ پدر خندید و گفت : مردم به حرف های خوب توجه دارند نه به
رفتارآدم ها! پسر گفت : برعکس مردم به ظاهر بیشتر توجه دارند. پدر قاه قاه خندید و گفت : پدرسوخته ! شیطان پیش من درس پس می دهد. شمااگر توجیه کردن را خوب بلد باشید مردم نمی توانند به ظاهرت ایراد بگیرند. پسر گفت : شما برای این ماشین ؛ خانه وحقوقی که می گیرید چه توجیه ای دارید. پدر عصبانی شد و گفت : خنگ خدا کافی است به آنها بگویید یک مسلمان نباید در مقابل کافران کم بیاورد.

گنجشک ها !
مادر به دخترش می گفت : آدم ها
وقتی که می میرند پرنده ای می شوند که هر روز به خانه هایشان سر می زنند. دخترک هر صبح به گنجشک ها دانه می داد و می گفت : کدامیک از شما مادر من هستید.


























شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری ,داوود فرخ زاديان ,علیرضااشرفی مهابادی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (15/7/1398),بهروزعامری (16/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (18/7/1398),علیرضااشرفی مهابادی (18/7/1398),داوود فرخ زاديان (19/7/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 مهر 1398 - 19:15

نمایش مشخصات بهروزعامری



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری   ارسال در سه شنبه 16 مهر 1398 - 22:28

سلام . درود استاد .ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مهر 1398 - 21:28

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام عالی به خصوص گنجشک ها



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.