شش تا داستانک

بر باد رفته !
ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛
بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند.
مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم.

درد !
زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید. رئیس لبخندی زد و گفت : راست می گویید! هیچ مردی نمی تواند دردهای شما را تحمل کند. زن این حرف را که شنید از اتاق خارج شد. معاون که حضور داشت گفت : جناب رئیس نباید این حرف را می زدی. رئیس عصبانی شد و گفت : شما تحمل زایمان یک زن را دارید.

شوم !
دختر با خودش می گفت : احساس می کنم که مرده ام. مادر که این حرف را شنید گفت : دخترم ! تو با این سن و سالت چرا این حرف ها را می زنی ؟ دختر آهی کشید وگفت : به خاطر آینده ی شومی که داریم.
مادرگفت : از کجا می دانی که شوم است؟ دختر گفت : از کلاغ هایی که در باغ قارقار می کنند.

ویترین !
از پشت ویترین به آنها نگاه می کرد. همه لبخند بر لب داشتند. اون که قرمز بود گفت : می دونم که من را انتخاب خواهد کرد. اون یکی که آبی بود گفت : از کجا این قدر مطمئن هستید؟ قرمزه گفت : از کفشای که پوشیده. اون که آبی بود گفت : نه من را انتخاب خواهد کرد. می دونم برای آبی خودش را به آب و آتش می زند. زرده گفت : هیس ! داره وارد می شه. دختره وارد مغازه شد و گفت : ببخشید آقا اون شانه ی آبی را می خواستم.

عروس خانم !
عاقد بار اول پرسید عروس خانم وکیلم .....! عروس خانم چیزی نگفت .بار دوم عاقد پرسید عروس خانم وکیلم....!
باز عروس خانم چیزی نگفت. بار سوم که عاقد پرسید عروس خانم وکیلم.....! عروس خانم گفت: نخیر! نخیر!عاقد با
تعجب پرسید چرا دخترم ؟ عروس خانم با گریه گفت : حاج آقا من را فروخته اند ! عاقد گفت : به کی ؟ عروس خانم گفت : به این پیرمرد !.

نمایش !
اگر نمایش همین طور ادامه پیدا می کرد . سالن خالی می شد. کارگردان مکثی کرد و گفت : بازیگران لباس هایشان را پس و پیش بپوشند. با این کار سالن شلوغ تر شد. کارگردان خندید و گفت : تماشاگران نمایشی خنده دار می خواهند نه.....!















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (3/9/1398),بهروزعامری (3/9/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (7/9/1398),ابوالحسن اکبری (8/9/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آذر 1398 - 10:36

نمایش مشخصات بهروزعامری


@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آذر 1398 - 12:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست خوبم
دیگه ماشالله در داستانک برای خودتون استادی شدید.
اتفاقا بنظر منم در عصر پست مدرن که وقت کیمیاست داستانک بهترین قالب داستانی و مفید جامعه باشد.
امیدوارم موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.