شش داستانک

خدایان !
دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا ...؟ خانم معلم نگاهی به دخترک کرد و گفت : این حرف ها ؛ مربوط به خدا نمی شود. دخترک پرسید به چه کسی مربوط می شود. خانم معلم گفت : به خدایان !
دخترک با تعجب پرسید اگر به آنها نامه ای بنویسم جواب می دهند. خانم معلم گفت : نمی دانم !.


دریا !
از روی نقشه یا از نزدیک ببینم ؛ فرقی نمی کند. هر بار که از دریا می شنوم آب در چشم هایم می دود. به یاد حرف های مادرم می افتم که اصرار می کرد هوا خوب نیست. تو خندیدی و گفتی : هنوز پیرزن ها به عطسه اعتقاد دارند. امروز سالگرد همان روز لعنتی است که در شعرهایم نوشتم دریا به ساحل نرسید!.



دوتا قلب !
دخترک همیشه در نقاشی هایش دو تا قلب را دور از هم می کشید. یک روز خانم معلم گفت : مریم جان ! قصه ی این قلب ها چیست ! مریم آهی کشید و گفت : این قلب بابام ! اون یکی قلب مامانم ! آنها سال هاست که مرا تنها گذاشتند و رفتند.
خانم معلم حکایت قلب ها را که شنید دستی به سر مریم کشید و گفت : ببخشید دخترم ! که شما را ناراحت کردم.
خانم معلم در ادامه حرف هایش گفت : آنها تصادف کردند یا با مرگ طبیعی از دنیا رفتند. مریم با گریه گفت : نه ! آنها از هم جدا شدند.


عدالت !
پادشاه رو کرد به وزیر و گفت : تا کی حکومت ما دوام خواهد داشت. وزیر تاملی کرد و گفت:تا زمانی که عدالت برقرار باشد.
پادشاه نگاهی به وزیر انداخت و گفت : مگر برقرار نیست. وزیر گفت : قربان ! اگر بود که مردم سروصدا نمی کردند.


پنجره !
هر شب خواب پنجره را می دید. یک روز از زندانبان پرسید : ببخشید ! شما تعبیر خواب پنجره را می دانید. زندانبان لبخندی زد و گفت : تعبیرش این است که از سلول نجات پیدا می کنید. مرد پرسید کی ؟ زندانبان گفت : فردا ساعت چهار صبح !.

مرجان !
مرد کتاب سه قطره خون را که دید آهی کشید و گفت : هدایت نباید با داش آکل این کار را می کرد. سخن مرد هنوز تمام نشده بود که داش آکل از کتاب بیرون آمد. شالش را چرخاند و گفت: داش! اگر شما جای هدایت بودید چه کار می کردید.
مرد گفت: کاری می کردم که به خواستگاری مرجان بروید.
داش آکل آهی کشید و گفت : آن وقت رسم جوانمردی چه می شد ! من چه تفاوتی با کاکا رستم داشتم. مرد که چیزی برای گفتن نداشت کتاب را بست و از اتاق خارج شد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

آرش شهنواز ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),آرش شهنواز (22/11/1398),طراوت چراغی (23/11/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/11/1398),شايسته دولتخواه (24/11/1398),لیلا کوت آبادی (26/11/1398),مرتضی حبیب االهی یان (28/11/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1398 - 07:44

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقت بخیر
بسیار زیبا تحریر شده
موفق باشید.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 17:55

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر جناب اکبری...
همین که هنوز پرچم شش داستانک شما بالاست برای من جالب توجه است... مرحبا بر شما


@حسن ایمانی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 21:05

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد ایمانی عزیز. ممنون و سپاسگزارم از مخبت شما بزرگوار. پاینده باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شایسته دولتخواه   ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 20:16

سلام و درود فراوان

پیام در هر مطلبی قوی باشد تاثیر آن چندین برابر خواهد بود

صادقانه عرض می کنم پیام داستانک های شما بسیار قوی است .
در پناه خدا باشید.


@شایسته دولتخواه توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 21:14

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما گرامی .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.