شش داستانک

سقراط !
مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند.
گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند.
مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند. مرد این جمله را چند بار تکرار کرد و گفت : آنها در آتن زندگی می کنند؟ گفتم : در همه جای دنیا هستند حتی .....! مرد گفت : یعنی....! گفتم : بله !
هرکجای دنیا که خورشید دانایی باشد این خفاش ها هستند.


دیدن خدا !

شاگرد از استادش پرسید : خدا را چگونه می توان دید ؟ استاد مکثی کرد و گفت : برای دیدن خدا ! اول باید خویش را دید.
شاگرد گفت : من که هر روز صبح خود را در آینه می بینم. استاد لبخندی زد و گفت : پسرم ! ظاهرت نه ! باطنت را باید دید.


پینه ها !

پیرمرد هر شب که پینه های دستش را وازلین می مالید ؛ رو به آسمان می کرد و می گفت : خدایا ! اگر این ها بر پیشانیم بود چقدر برایم نان داشت.


بحث و جدل !

ساعت ها با هم بحث و جدل می کردند. مرد گفت : شهر اسبی است که فراموش شده است. زن اعتراض کرد و گفت : هیچ اسبی فراموش نمی شود. مگر این که شیهه ای نکشد. مرد خندید و گفت : اسب های ساکت و آرام خواهند مُرد. زن گفت : هیچ کس نمی تواند اسب ها را آرام کند مگر......!
مرد لبخندی زد و گفت : آیا صدایی می شنوید ! زن از جایش بلند شد و گفت : نه !.
مرد به نشانه ی پیروزی خندید و زن از اتاق خارج شد.




گل های پیچک !

سرو رو کرد به جنگل و گفت : دل خوش به گل های پیچک نباشید . آنها چند صبایی بیشتر زنده نیستند. سرخس برخاست و گفت : سال هاست که بر دوش ما سوار شده اند . چگونه می شود از دست آنها خلاص شد. سرو گفت : دوستان من ! آنها از جمعیت شما می ترسند. ما باید مثل عقاب بر سر آنها بریزیم و دنیایشان را تاریک کنیم .صنوبر گفت : سرو راست می گوید : آنها در تاریکی خواهند مرد.

رود !

ماهی قیافه ی رود را که دید گفت : انگار خیلی نگران هستید. رود آهی کشید و گفت : این سد لعنتی نمی گذارد به پابوس مادرم بروم. ماهی مکثی کرد و گفت : شنیده ام مادرت خیلی سخاوتمند است و هوای ماهیان را دارد. رود نگاهی به ماهی انداخت و گفت : مادرم پاک و زلال است و درگاه کرمش به روی همه بازاست. ماهی گفت : آیا امیدی هست که روزی به ملاقات او برسید. رود تبسمی کرد و گفت : آری ! امیدمان به زمستان است که با موج های گسترده از این حصار نجات پیدا کنیم .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هادی هادوی (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/11/1398),مهدی براهویی (29/11/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1398 - 17:40

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری عزیز
این تشویق شایسته شماست مخصوصا در چیدن موضوعات آن که منظور جالبی را رساند
نویسا باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 بهمن 1398 - 20:42

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود بر جناب آقای هادوی . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مهدی براهویی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1398 - 21:50

نمایش مشخصات مهدی براهویی درود استاد بسیار زیبا بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.