دوازده تا داستانک

شغل !
قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که .....؟ زن آهی کشید و گفت : آقای قاضی شما هم که شرط دیگران را از من می خواهید.

زن پاپتی !
هر روز زانوی غم را بغل می کرد و ساعت ها در تاریکی می نشست.
مرد از این کار خسته شده بود. یک روز رو کرد به زن و گفت : بلند شو ! برای آفتاب که به خانه آمده دست تکان بده!
زن این حرف را که شنید برخاست و همه اتاق ها را زیر و رو کرد و گفت : کو آن زن پاپتی تا به حسابش برسم !
مرد خندید و گفت : زنی این جا نیست !
زن گفت : مگر شما از آفتاب نگفتید !
مرد پنجره را باز کرد و گفت : بله ! این آفتاب را گفتم .

آینه !
با عصبانیت آینه را بر زمین کوبید . چند تکه شد. مرد رو کرد به زن و گفت : زندگی مثل همین آینه است اگر شکسته شد محال است که بشود آن را ترمیم کرد.
زن با گریه گفت : چرا آینه ی عروسی مان را شکستی ؟ مرد مکثی کرد و گفت : می خواستم به تو بفهمانم که شادی ها فراموش می شوند اما آثار دلخوری ها برای همیشه در سینه ها خواهند ماند.

ماکیاولی !
خبرنگار رو کرد به مرد و گفت: آیا همه ی سیاستمداران به توصیه های ماکیاولی عمل می کنند؟ مرد لبخندی زد و گفت :
آری ! اگر این کار را نکنند. خرشان از پل نخواهد گذشت.

تحول !
تحولی در فرهنگ ما ایجاد کرد. دو تمدن بزرگ را به هم نزدیک تر کرد. از دور برای هم دست تکان می دهیم. به رسم برادران چینی به همدیگر سلام می کنیم.
کرونای وارداتی تدبیری بود تا خیابان ها خلوت تر شوند.

نقش !
سال ها نقش آدم ها را بازی می کرد.
پرندگان را می ترساند. چقدر وحشتناک بود. مترسک درون آدم ها را نشان می داد.

پیروز !
کره الاغ هورایی کشید و گفت : ما پیروز شدیم ! الاغ خندید و گفت : پسرم ! در میدانی که اسب ها نباشند. هر الاغی پیروز است.

کرونا !
استاد روی تخته سیاه نوشت کرونا !
به آرامی روی صندلی نشست و گفت :
این مهمان ناخوانده را باید مبدا تاریخ
قرار داد. قبل از کرونا ! بعد از کرونا !
قبل از کرونا چه به خورد مردم می دادیم.
بعد از کرونا چه از آب در آمد.
مثبت اندیش باشیم. گاهی اتفاق های نامیمون باعث بیداری مغزها می شوند.


اصحاب کهف !
زن بلند بلند می خندید. مرد با عصبانیت
فریاد زد ! چه مرگت شده که در این گیر و دار می خندی؟ زن قاه قاه خندید و گفت : خدا را شکر ! ما زن ها هیج نقشی
در آمدن کرونا نداشته ایم ! مرد گفت :
از کجا معلوم است ؟ زن گفت : اگر مثل سیل؛ زلزله ؛ طوفان ...ما نقشی داشتیم
تا امروز آقایان برملا کرده بودند.
مرد تبسمی کرد و گفت : ‌بگذار اصحاب
کهف از غارها بیرون بیایند. آنها پای زن ها را به میان خواهند کشید.

رنسانس !
استاد روی تخته سیاه نوشت کرونا !
آهی کشید و گفت : هر چند این ویروس
جان عده ای از هموطنان عزیز مان را
گرفته است. امیدوارم منشاء رنسانسی
در کشورمان شود. به عقلانیت برگردیم.
با اصول علمی کشور را اداره کنیم نه
تفکرات آن چنانی .....!

ایمان !
شاگرد از استادش پرسید. در سرزمینی
که خدایان قدرت دارند. باید به خدا
ایمان بیاوریم یا خدایان !
استاد تاملی کرد و فرمود: اگر دنیا را
می خواهید خدایان ! ‌اگر آخرت را
می خواهید خدا !‌
شاگرد مکثی کرد و گفت : نقد بهتر
است یا نسیه ! استاد فرمود: نقد !‌
شاگرد تبسمی کرد و گفت : ‌خدایان
پاداش را نقد می دهند نه نسیه !‌
حضرت خیام می فرمایند :‌
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شکر باشد
پرکن قدح باده و بر دست نه
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد
استاد این شعر را که شنید برآشفت
و نگاهی به شاگرد انداخت و فرمود:‌
ترا چه شده که امروز این حرف ها
را می زنید.
شاگرد آهی کشید و گفت : استاد !
احوال شما را که می بینم پس از سی
سال که این همه شاگرد را تربیت کرده اید
به روزی افتاده ای که هشت تان گرو
نه است .
استاد آهی کشید و فرمود : این
تقصیر خدایان است که روزی مملکت را
به عدالت تقسیم نمی کنند.

دست های ناپاک !
همه بهداشت را رعایت می کنند.
دست های هیچ کس آلوده نیست .
سیاستمدارها ؛ اختلاس گرها ... روزی
چند باردست هایشان را با آب و صابون
می شویند.
تا امروز گزارشی از دست های ناپاک
نرسیده است ؛ مگر جابه جایی چند
میلیون ماسک و دستکش که خدا را
شکر با دست های تمیز صورت گرفنه است.
جای هیچ نگرانی نیست. مردم در خانه هایشان بمانند. ستاد مبازره با کرونا !
















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (14/1/1399),پیام رنجبران(اکنون) (15/1/1399),نادیابزرگی نژاد (15/1/1399),ابوالحسن اکبری (15/1/1399),ابوالحسن اکبری (16/1/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 21:24

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
مترسک چه هنر مند بی بدیلیست
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 16 فروردين 1399 - 21:10

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود برجناب استاد عامری عزیز.ممنون و سپاسگزارم از لطف شما گرامی.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.