شش تا داستانک

آقای مهربان !
هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد.
زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها
را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با
آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته
باشید. مرد مکثی کرد و گفت : فکر بدی
نیست ! با پولش می شود به زخم هایمان
زد. زن حرف های مرد را که شنید شروع
کرد به گریه کردن ! مرد گفت : چرا گریه
می کنید ؟ زن آهی کشید و گفت : برای
شوهرم که این قدر مهربان شده است.

کارگردان !
کار‌گردان رو کرد به بازیگران و گفت : هر
کس خارج از متن چیزی بگوید از بازی
حذف خواهد شد.‌ استاد با این مثال
تاملی کرد و گفت : ‌ دولت سایه مثل کارگردان ها عمل می کنند.

زن کولی !
هر سال که زن کولی می آمد فالش را می گرفت و می گفت : صبرکن ! می آید !
امروز سال پنجم است که زن کولی می گوید عجله نکن ! می آید ! مادر که این حرف ها را شنید با عصبانیت گفت : این دختر ! موهایش سفید شد. اگر این پدر
سوخته آمدنی بود تا امروز آمده بود.
زن کولی نگاهی به مادر انداخت و گفت :‌
مگر یادت رفته به تو گفتم : بعد از پنج سال می آید؛ دیدی که آمد. مادر آهی
کشید و گفت : آن وقت من ده ساله
بودم که این حرف را زدی؛ اما این
دختر ده سال از دانشگاهش می گذرد.

سرو !
سرو هرچه سرفه می کرد صنوبر پشت سرش را نگاه نمی کرد. سرو صدایش را
بلندکرد و گفت : آی صنوبر با توام !
مگر کری ! صنوبر گفت : آره ! سرو گفت:
از کی‌کرشده ای؟ صنوبر گفت : از وقتی
که اعلام کردند کسی با سرو رفت و آمد نداشته باشد. سرو آهی کشید و گفت :
تبر تهدیدش را عملی کرد ! جنگل نباید ساکت شود !
صنوبر پوزخندی زد و گفت : روی این
جماعت حساب نکن ! این ها ؛ همان هایی
هستند که پای دار منصور و حسنک رقصیدند.

ملاقات !
مردی هر روز به کوه می رفت تا خدا را
ببیند. یک روز با چوپانی برخورد کرد و پرسید چگونه می شود خدا را دید؟
چوپان مکثی کرد‌وگفت‌: سال‌های‌خیلی
دور پدربزرگم می خواست با خدا حرف بزند. موسی چه به روزش آورد.
امروز تو می خواهی خدا را ببینی !
مرد‌ با تعجب پرسید مگر دیدن خدا
اجازه می خواهد ! چوپان گفت : اجازه
نمی خواهد ؛ اما اگر گفتی با خدا ملاقات
کرده ام روزگارت را سیاه می کنند. مرد
گفت : امروز که موسی نیست ! چوپان خندید و گفت : وارثانش که هستند.


نردبان !
پدر به نردبان اشاره‌ای کرد وگفت: از
آن چه استفاده‌ای می شود؟ پسر گفت : رفتن به بالا ! پدر مکثی کرد و گفت : آنها همین کار را کردند‌ ! پسر با تعجب پرسید
از این نردبان رفتند بالا !‌ پدر گفت : نه !
از شانه های مردم ! پسر گفت : نباید نردبان می شدند ! پدر آهی کشید و گفت : با آن قول و قرارهایی که دادند ! اگر شما هم بودید‌همین‌کار را می‌کردید!.








شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

رضا فرازمند ,نوریه هاشمی ,دانیال فریادی ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (21/4/1399),دانیال فریادی (21/4/1399),هادی هادوی (21/4/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (22/4/1399),ابوالحسن اکبری (22/4/1399),ابوالحسن اکبری (22/4/1399), ک جعفری (24/4/1399),شهروز براری صیقلانی (28/4/1399),رضا فرازمند (30/4/1399),بهروزعامری (13/5/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 14:50

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان عالی بود


@نوریه هاشمی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در یکشنبه 22 تير 1399 - 23:01

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود . ممنون از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};-


نام: دانیال فریادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 18:50

نمایش مشخصات دانیال فریادی سلام استاد خسته نباشید از خواندش لذت بردم



@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-




@};- @};- @};- @};- @};-


@دانیال فریادی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در یکشنبه 22 تير 1399 - 23:02

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود جناب آقای فریادی . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مرداد 1399 - 23:02

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها عزیز
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.