شش تا داستانک

موش ها !
زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم. مرد خندید و گفت : با این می خواهید چکار کنید ! زن گفت : هر کس دست از پا خطا کرد ترتیبش را بدهم. مرد قاه قاه خندید و گفت : با این موش ها را شکار می کنند نه شیرها ! زن گفت : اگر ترتیب موش ها را بدهیم ؛ شیرها جراًت نمی کنند عکس العملی انجام دهند. مرد گفت : نیازی نیست تو هر اتاقی قرار بدهید ! اتاق ریئس کافی است ! زن تاملی کرد و گفت : آره ! فکر خوبی است ! هزینه ها کمتر می شود واز طرفی ....! امروز عصر ترتیبش را می دهم. صبح که ریئس وارد اتاق شد با تله موشی مواجهه شد که در کنارش نوشت بود باید ترتیب موش ها را داد تا شیر نشوند.

جنگل !‌
اهالی جنگل همه از دست سرو ناراحت بودند و فریاد می زدند همه‌ی‌بدبخت های ما زیر سرشماست. سرو که این حرف ها را شنید آهی کشید و گفت : من به خاطر دفاع از جنگل ممنوع التصویر شده ام. چنار که نزدیک سرو بود زیر لب گفت
:کسی که برای احمق ها جانفشانی کند عاقبتش همین خواهد بود.


اخبار !
اخبار اختلاس ها را که شنید از جایش بلند شد و گفت : برای چه به خیابان ها آمدیم ؟ زن این حرف ها را که شنید به قاب عکس خیره شد و با گریه گفت : مسعود جان بابات راست می گه ؟

برابر !
صدایش از چهره‌اش پیرتر نشان می داد. وقتی دلیلش را پرسیدم به گلویش اشاره‌ای کرد و گفت: بغض‌ها نمی گذارند درست صحبت کنم.‌ بعد شروع کرد به گریه کردن ! زنی که می خواست با مردها برابر باشد.

شمع !
کلاس تاریخ بود. یکی از دانشجویان بلند شد و گفت : ببخشید استاد ! آیا تاریخ خواهد نوشت برای جورج فلوید شمع روشن کردیم اما برای فرزندان وطن نه ! استاد آهی کشید و گفت : برای اولی مطمئن هستم ! برای دومی نمی دانم !

آرزو !
از کودکی آرزو داشت با یک سیاستمدار ازدواج کند. بعدها که بزرگتر شد با دلیل و منطق می گفت : سیاستمدارها آدم های با کلاسی هستند. لباس های مرتب می پوشند. اسم و رسمی دارند. سر تیتر روزنامه هستند. در زد و بندها دست دارند. بادیگارد ؛ خانه های چند میلیاردی ! اتومبیل های آن چنانی ! سفرهای خارجی و بچه هایی با ژن خوب دارند ! پدر این حرف ها را که شنید گفت : پس چرا من هیچ کدام از این ها را ندارم ؟ دختر آهی کشیدوگفت: به خاطر زاویه‌ای‌است که با آنهادارید.






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نوریه هاشمی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حسین ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضااشرفی مهابادی (4/7/1399),پیام رنجبران(اکنون) (5/7/1399),ابوالحسن اکبری (5/7/1399),طراوت چراغی (6/7/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1399),بهروز پورصفر بروجنی (6/7/1399),نوریه هاشمی (9/7/1399),سعید پرمشکانی زاده (13/7/1399),مجتبی صمدیار (16/7/1399),بهروزعامری (16/7/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 مهر 1399 - 14:09

خیلی عالی قلم تون نویسا....


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 مهر 1399 - 18:53

نمایش مشخصات بهروزعامری
سلام و درود ها گرامی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.