لبخند خوشبو

از ماشین پیاده شد ، در را بست . در شیشه ای باز شد .
دکمه ی آسانسور .
18
17
16
.
.
.
3
2
1
G
قبل از اینکه در کامل باز شود از همان چند سانتی متر باز شده ، یک رژ لب قرمز جیغ دیده می شد که تا بالای لب کشیده شده بود و یک ردیف دندان های سفید.
قبل از دیدن چهره ، بوی ادکلن به عقب هولش داد.
پسر سرش را پایین انداخت .
دختر با صدای آهسته :
- اجازه میدی رد شم ؟
-ها ؟
ناگهان به خودش آمد
- بله ؟ ببخشید ، حتما ..حتما
ردیف سفید دندون های دخترک دوباره نمایان شد ، یک لبخند ریز و رفت
دکمه ی طبقه ی 20 را فشرد
-لعنتی سوییچ ..
دختر 3 قدم نرفته بود که صدای زمین خوردن آمد ، ترسید به عقب برگشت ، پسر با دست روی زمین افتاده بود .
دختر در دلش گفت : دیوانه است ؟
بلند شد ، اولین کاری که کرد دستش را تکان داد ، دومین کار موهایش را صاف کرد ، سومین کار لباسش را صاف کرد و به دقت خاک روی شلوارش را تکاند.
دختر با دقت به او نگاه میکرد ، گوشی اش زنگ خورد:
- الو، سلام ، اومدم ، اومدم ، تو راهم ...
پسر پیراهنش را صاف کرد
دختر با عجله برگشت .
-خانووم
-بله ؟
- دستمال داری ؟
- چیزیت شد ؟
- نه فقط دستم داره خون میاد ، در آسانسور داشت بسته میشد واسه اینکه بینش گیر نکنم هول شدم ... افتادم دستم رفته رو یه چیز تیز
در حالی که دختر در کیفش میگشت :
- داشتن دارم ( در کیفش ادکلن را به آن طرف کیف انداخت ) ولی پیداش نمیکنم .
- ادکلنت رو میدی بزنم رو زخمم ؟
- وا ! چرا ؟!
- چون الکل داره ، ضد عفونی میکنه دیگه
دختر در حالی که دوباره در کیفش میگشت ادکلن را به او داد .
پسر دو بار روی زخمش پاشید و از شدت درد دستش را مشت کرد خون به ادکلن مالیده شد .
- ببخشید ، خیلی معذرت میخوام
-اشکالی نداره ، بفرمایین اینم دستمال
اول خون رو ادکلن رو تمیز کرد و به دختر داد و بعدش دستشو تمیز کرد
- آدم عجله داره همه چی بر عکس میشه
دختر با نمکی عجیبی در چهره اش بود ، وقتی میخندید به کلی قیافش فرق میکرد ، در حالت عادی زیبا بود ، وقتی لبخند می زد باور نکردنی می شد.
هنگامی که به در رسیدن با لحنی معصومانه گفت :
بیا از در با هم رد شیم ، بخوری زمین دیگه دستمال ندارم
و بار دیگر آن لبخند
پسر گفت : در خوبه ، سکو قاتل منه ، سکو 10 سانتی هم باشه روش زمین میخورم . اصلا من سنگ قبرمو چند سال پیش سفارش دادم ، دلیل مرگم رو گفتم بنویسم زمین خوردن رو سکو ، حالا تاریخش رو بعدا میزنن.
بار دیگر آن لبخند
در باز شد .
در باز بود ، در ماشین پسر ، پسر جوانی در ماشین نشسته بود.
پسر سمت ماشین دوید :
-دنبال چیزی میگردی ؟
پسرک هولش داد و فرار کرد باز با همان دست روی زمی افتاد.
دختر از 10 ثانیه قبل که پسر دویده بود میخکوب شده بود . از بالای آن چند پله به او نگاه میکرد و داد زد :
- فک کنم تاریخ سنگ قبرتم دیگه میتونی بگی بزنن ، واسه امروزه . ولی این بار لبخند نمیزد
-دستمال داری ؟
- به پیر به پیغمبر ندارم ، تموم کردی
گوشی دختر دوباره زنگ خورد
- به خدا تو راهم ، دارم میرسم ...
- میخوای برسونمت ؟
- نه مرسی.
پسر در ماشین را قفل کرد ، به دختر که سوار تاکسی می شد می نگریست ، زیبا ترین دختری که تا به حال دیده بود ، بود .
سوار آسنسور شد ، دکمه ی طبقه 20.
کلید در داخل قفل در چرخید ، در باز شد. یخبندان . پسر یادش آمد دیروز کولر را خاموش نکرده.
با خود گفت : چه بهتر دفتر خنک است.
تاجر های پِکَنی رسیدند.
ایراد های بی سر و ته از متن نوشته ها ، ایراد های مسخره ، پسر دوست داشت با مشت به صورت آنها بکوبد.
از جایش بلند شد ، خود را میکشید تا خستگی اش در برود ، لب پنجره رفت ، پایین را نگاه میکرد و هوا میخورد ، دختر از تاکسی پیاده شد ، لباس هایش عوض شده بود ، طوسی و قرمز ، بیش از اندازه زیبا شده بود .
رو به متجرم کرد و گفت :
سود مد نظرشان چه قدر است ؟
مترجم : 3 درصد از قرداد
-5 درصد به آنها خواهم داد.
حیرت در چهره ی انها موج میزد.
و به دختر نگاه میکرد ، زیبایی بیشتر از چیزی بود که بتواند چشم از او بر دارد.
صبح روز بعد در مطب دکتر :
-فشار کاری شما را به زودی از پا در خواهد آورد، در حال فراموشی همه چیز هستین ، هفته ی پیش تو راه شما یادتون رفته که دارین میرین شمال ، برگشتین به تهران ! این خطرناکه !!!!
پسر از این موضوع هر روز رنج می کشید :
- فشار کاریم رو کم میکنم .
فردای آن روز جلو ساختمان ، دست روی سوییچ و نفس عمیق :
- پوووف ، دکتر هم الکی گندش میکنه ، داری همه چیو فرامشو میکنی و از این حرفا ، بیا یه شب زود خوابیدم تا دیر وقت بیدار نبودم همه چی یادم مونده ، یه هفته همین جوری شبا زود بخوابم مثل بنز سر حال میشم .
و ناگهان یادش آمد ، قرار داد خرید بنز ها ... قرار داد برج های جدید ، قرار ملاقات ساعت 10 . سرش سوت کشید
با اندوه سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست
- تیک تیک تیک {صدای ناخن روی شیشه }
شیشه را پایین داد :
- پات گیر کرده به پدال و پرت شدی رو فرمون ؟ بار دیگر لبخند زیبا
ادمه داد : یه بسته ی 50 تایی دستمال گذاشتم تو کیفم ، اونقدی که از طبقه 20 ام هم بپری ، دستمال هست خونت بند بیاد .
و پسر فقط به او نگاه میکرد لب خند هایش دیوانه کننده بود
-طبقه ی 20 ام ؟! تو از کجا میدونی من طبقه ی 20 امم ؟
- چه جوری میدونم ؟! دفترت واحد رو به رویه منه ، یادت نیست یه بار اشتباهی مهمونتون اومده بود دفتر ما و بعدا فهمیدیم همه چیزو ؟
پسر دوست داشت بمیرد و از این فراموشی راحت شود
ناگهان :
- تا حالا بهت گفتم دوست دارم ؟
دختر خشکش زد
- وایستا ، وایستا ، 10 تا جمله میگم بعدش خواستی بری ، بورو
دختر اصلا لبخند نمیزد
- فراموشی دارم ، هیچی یادم نمیمونه ، اون رو تو آسانسور واسه این سریع اومدم بیرون که یادم اومد سوییچمو رو ماشین جا گذاشم ، الان نمیشناختمت چون هیچی یادم نمیمونه ، اگه الان بهت نگم دوست دارم ، شاید بعدا حتی تورو یادم بره ....
دختر گفت : وایستا نفس بگیر ، چیزی نگو دیگه
- فقط خواستم بگم ، چون فردا اگه ببینمت شاید نشناسمت ، بدون که دوستت دارم.
آسناسور
1
2
3
سکوت مطلق
4
5
.
.
.
14
15 ایستاد
پسر جوانی سوار شد و رو به پسر کرد و گفت :
- سلاام جناب مهندس
پسر دست داد ، حتی ایده ای هم نداشت که او کیست
دختر از حالت او فهمیده بود که اورا اصلا نمیشناسد
16
17
18
19
20
پسر به سرعت وارد دفترش شد
حرفه ای ترین دوران طراحی و نقاشی را گذرانده بود ، پشت میز نشست ، از قفسه ی پشتش که وسایلش را نگاه میداشت از کشوی دوم جعبه ی مداد رنگی اش را در آورد
منشی به اتاق او امد :
- سلام رئیس ، خسته نباشین ، این بار میخواین چه تابلویی بکشین ؟
-سلام سحر ، یه چیز مهم ، خیلی مهم
- ( لبخند منشی ) مهسا ، رئیس ، مهسا هستم.
فردا صبح نیم ساعت منتظر دختر ماند ، خبری نبود
بالا رفت.
آن روز موقع برگشت ماشینش را فراموش کرد به خانه ببرد.
فردایش با بزرگترین وارد کننده ی چوب نمای ساختمان معامله داشتند. مدارک را یادش رفت و یکی از کارکنان شرکت را به خانه فرستاد.
پس فردا وقتی به در مجتمع رسید ، بسته بود
جمعه بود
هر روز چیزی یادش می رفت. یک روز در خیابان گیر میکرد و دوستش به دادش می رسید.
1 ماه شده بود و دختر دیگر صبح ها دیده نمیشد
دوشنبه :
دختر از زیر دوش بیرون آمد، موهایش را خشک می کرد.
تا به حال پسر زیاد دیده و دوستت دارم زیاد شنیده بود
اما آن دوستت دارم ناب بود ، حتی پسر برای گفتنش برنامه ای نداشت ،گوئی دوستت دارمی از اعماق قلب بود ، خالص و معصوم رنگ طبیعی دوستت دارم.
بدون هیچ سیاستی ، انقدر رک که برای فهماندش 20 خط را داشت یک نفس بازگو میکرد
یاد روز اول افتاد ، چه قدر وقتی در آسانسور باز شده بود با وقار بود ، در آن پیراهن سفید مردانه ، حتی زمین خوردنش هم زیبا بود.
وقتی بلند شد ، آثار درد او نبود ، جنتلمن خالص بود ، اول موهایش را مرتب کرد ، بعد لباسش ، تازه فهمید دستش زخمی شده و خون می آید.
با خودش غر غر میکرد :
- خوب خنگه منم دوست دارم ، ولی کی دوست دارم رو این جوری میگه ؟ میزاشتی 1 هفته تو آسانسور با هم میرفتیم بالا ، شوخی میکردی ، منو میرسوندی تا خونم ، مگه روز دوم 1 ساعت قایمکی کنار در مجتمع واینستادم تا بیای ؟ وقتی دیدم سرتو گذاشتی رو فرمون ، مگه نیومدم نزدم به شیشه ؟ واقعا فکر کردی 2 روز پشت سر هم ، شانسی با هم رسیدیم به در مجتمع ؟!
( از فردای روزی که پسر ابراز علاقه کرده بود دختر صبح ها 1 ساعت دیر تر می آمد تا با پسر همزمان به مجتمع نرسد )
لباس هایش را آرام آرام میپوشید و آواز می خواند ، در ذهنش میگذراند که از هفته ی بعد مانند قبلا به سر کار رود ، نه یک ساعت دیر تر .
تاکسی جلوی در مجتمع ایستاد ، دختر کرایه را حساب کرد . پیاده شد.
به دور و بر با لبخند نگاه میکرد .
ناگهان چیزی با سرعت نور به ماشین آن طرف خیابان خورد
سقف و شیشه ماشین خورد شد
دختر از ترس جیغ کشید و سر جایش خشک شده بود، صدای دزدگیر همه ی ماشین ها در آمده بود. یک دفترچه از بالای ماشین به پایین افتاد.
دختر دفترچه را باز کرد :
صفحه ی اول : تاریخ : روز اولین دیدار او با پسر
- اگه بمیرم هم دیگه ادکلن به کف دسته پارم نمیزنم ، در آسانسور که باز شد بوش داشت دیوونم میکرد ، وقتی داشت تو کیفش دنبال دستمال میگشن ادکلنشو دیدم ، به بهونه ی ضد عفونی و این چرت و پرتا گرفتم ازش تا بزنم به دستم ، بوش رو میخواستم . ولی واقعا به دردش نمی ارزید
چند خط پایین تر خیلی کمرنگ نوشته بود : دوروغ گفتم ، می ارزید ، خوش خنده ی خوشبو
صفحه ی دوم : تاریخ : دومین دیدار او با پسر
-فک کنم واسه دوباره دیدنش همون جوری که گفت باید خودمو از طبقه 20 ام بندازم پایین با این گندی که زدم!!
چیه خوب ؟! بلد نیستم مخ بزنم ! تو دومین باری که دیدمش بهش گفتم دوستش دارم ! ترسیده بودم ، فکر کنم از دستم ناراحت شد ، تازه دیگه نخندید ، اگه دیگه نخنده چی ؟ با اینکه کلا 5 6 بار اون لبخند ، اون لب و دندون های بی نقص رو دیدم ، ولی اونا بی نظیرن .
پایین صفحه بزرگ عکس یه لب قرممممز جیغ با دندون های سفید

خون از سقف ماشین به پایین سر میخورد ، دختر این قدرت را نداشت که به بالای ماشین نگاه کند . مات و مبهوت
صفحه ی سوم : تاریخ : 10 روز بعد از دومین دیدار
وسط صفحه همان نقاشی صفحه ی قبل ، لب قرمز فجیع ، با دندون های سفید ، دقیقا انگار لب و دندان دختر بود.
زیرش نوشته بود : چرا یادم نمی آید ؟ چرا هیچ چیز یادم نمی آید ؟
صفحه ی 4 : تاریخ : 23 روز بعد از دومین دیدار :
شبا خواب این لبارو میبنم و صبا از جلو چشمام جُم نمیخورن ، همش تو فکرمن ، تصورش میکنم ، این لبا چین ؟ نوشته های خودم رو هم میخونم اما چیزی یادم نمیاد ، خدایا یه نشونه بزار جلوم ، یا کاری کن همشو فراموش کنم ، یا به یاد بیارم ، دارم دیوونه میشم.

صفحه ی 5 : تاریخ : دیروز :
روزی 1000 بار این لب ها جلوی چشمام میاد ، یه خاطره ی سفید هیچی نیست ، فقط این لب ها که دارند میخندن . اگه صاحب این لب هارو پیدا کنم قول میدم 1 ماه برم مسافرت ، انقدی که دکتر میگه استراحت کنم ، کلا فراموشیم از بین بره ، طاغت این نصفه به یاد آوردن رو ندارم ، قلبم هر ثانیه از جا کنده میشه ، یه لب و یه لبخند که هر ثانیه بهم میگه از طبقه 20 ام بپر ...

پلیس به صحنه آمد و همه را از صحنه دور کرد ، دختر فریاد میزد:
- تورو خدا فقط بزارین صورتشو ببینم ، خواهش میییی کنم
آژیر های رنگی
امبولانس
پارچه ی سفید روی سر
- فقط قیافشو بزارین ببینم ، توروخدا
و از هوش رفت .
روی تخت بیمارستان به هوش آمد
دختر به سختی چشم هایش را باز کرد ، اشک از کنار پلک های او به پایین می چکید
حتی قادر نبود دست هایش را تکان دهد ، فقط اشک از چشمانش ارام آرام به پایین سر میخورد.

خسته ، بی احساس ، سرد
گوشه ی بیمارستان
تلوزیون روشن
اخبار :
- تیم ملی کشورمون امروز با برد 1-0 مقابل قطر به رقابت های جام جهانی راه پیدا کرد ، گل تیم ملی کشورمون رو سردار آزمون از روی نقطه پنالتی به ثمر رساند و این در حالی بود که ایران با تساوی نیز به جام جهانی راه پیدا میکرد .

-وام مسکن به 60 ملیون ارتفا یافت ، واجدان شرایط به سایت w... مراجعه کنند . حد اکثر مهلت ثبت نام تا 20 تیر می باشد .

-شاهزاده ی ساخت و سازِ ایران ، ملیاردر ماشین باز پایتخت حادثه ساز شد.
صحبت با مهسا اکبری منشی دفتر او :
-همه چیز عین فیلم بود ، طبق معمول رئیس ساعت 8 و نیم 9 اومد دفتر ، تاجر ها هم ساعت 9و نیم رسیدند .
رئیس این آواخر عجیب شده بود ، ناراحت تر بود ، دائم با خودش حرف میزد و سوال می پرسید .
پکنی ها هی راجب سود سوال میکردند ، و آخر یکی از آنها بلند شد و دفترچه ی رئیس که طبق گفته ی دکترش ، باید چیز های مهم رو توش می نوشت تا فراموش نکنه رو از اون گرفت و با مسخره کردن پرسید : به جای جواب به سوال های ما ، عکس لب و دهن می کشی ؟ چه قد هم زشت . رئیس گفت دفترچه را بده ، اما او بلند شد و دفترچه را از پنجره به بیرون پرت کرد .
رئیس هم به او نگاه کرد و گفت : بورو بیارش ، و او را از پنجره به بیرون انداخت.

- تیم ملی والیبال ایران در دیداری دوستانه با صر.........

اشک از چشم دختر پایین می آمد و لب هایش از هم باز شد ، دندانهایش عجیب سفید بود
با صدایی خفیف گرفته میگفت : نَپَر ، نپر دیوونه، منتظرم باش ...










شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

کامران غفوری ,لیلا حسن زاده , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد ملکی (16/4/1395),ابوالحسن اکبری (16/4/1395),الف.اندیشه (16/4/1395),محمد ملکی (16/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (16/4/1395),کامران غفوری (17/4/1395),مریم حسین پور (18/4/1395),لیلا حسن زاده (19/4/1395),سحر ذاکری (20/4/1395), ناصرباران دوست (21/4/1395),رضا فرازمند (21/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (22/4/1395),محمد ملکی (22/5/1396),محمد ملکی (15/6/1396),محمد ملکی (20/10/1396),

نقطه نظرات

نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 02:44

نمایش مشخصات کامران غفوری ینی جوری شخصیت پردازی کردین همه رو آدم نمیتونه عاشقشون نشه فقط همین فوق العاده بود از نظر من


@کامران غفوری توسط محمد ملکی Members  ارسال در پنجشنبه 17 تير 1395 - 12:51

نمایش مشخصات محمد ملکی خیلی ممنون


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در شنبه 19 تير 1395 - 08:58

سلام اقای ملکی
داستان نسبتا طولانی تون رو خوندم؛ تصویرسازی و توصیفاتتون خوب بود، تعلیق خوبی هم داشت، اما یه کم مبهم بود،‌میتونستید از سه نقطه برای گذشت زمان یا نشون دادن مکان جدید استفاده کنید. قسمت انتهایی داستانتون جالب و غافلگیرکننده بود؛ هر چند تو واقعیت خیلی بعیده... شاد و پیروز باشید،‌قلمتون سبز@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 08:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای ملکی
عالی بود آقا
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد ملکی Members  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 02:10

نمایش مشخصات محمد ملکی خیلی ممنون آقای باران دوست ، مثل همیشه لطف دارین


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 18:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی قشنگ بود لذت بردم همین مهمه که نوشته بتونه خواننده را چذب کنه و از خواندنش لذت ببره. داستان شما این خاصیت را داشت دستتون درد نکنه موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط محمد ملکی Members  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 02:09

نمایش مشخصات محمد ملکی خیلی ممنون از نظرتون ، سعیم رو کرده بودم ، خوشحالم که خوب شده


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 21:38

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیب

وزیبا

احسنت@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط محمد ملکی Members  ارسال در دوشنبه 21 تير 1395 - 02:08

نمایش مشخصات محمد ملکی ممنون ، خیلی ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.