پتو

آب پاشیده شد
قطره های ریز آب روی آینه هم ریخت ، سرش را بالا گرفت
در آینه نگاه کرد
لبخند
پایش روی سرامیک یخ چسبید
مو های سیخ شده از ریشه
غل غل سرما در عمق وجود
در را بست
چیزی چشمش را به بازی گرفته بود
شومینه
شعله های زرد و نارنجی و ابی
گرما
دعوت میکرد به آرامش
سخت ترین بخش داستان بود
ولی ... نه
سخت ترین بخش کمی جلو تر ، روی زمین ، پیچیده بود
پتو ، با پرز های پشمی گرم
چشم هایش را روی هم گذاشت ، به در تکیه داد
مشت گره کرده
چشم را باز کرد
وارد اتاق شد ، پیرهن سرد را بر تن کرد
بار دیگر برخواستن مو ها ، دانه دانه شدن پوست
لایه ی بعدی
سویشرت
هندزفری در گوش
خدایا ، در این جهنم سرد را به امید خودت میگشایم
صدای باز شدن در
صدای بسته شدن در ، لعنت به این سرما
دوباره باز شدن در ، پوشیدن کفش
صدای پایین رفتن پله ، پله بعدی ، پله ی بعدی ، پله بعدی، پله بعدی
باز شدن در پارکینگ
سوز سرما ، سوسو کنان در سر تا سر، سر تا پا
صدای موزیک زیاد شد
از سرما میکاهید
افکار در هم پیچیده
زیبا بود ، زیبا تر میشد ، کم کم هوا گرم تر به نظر میرسید
پوست را نمی سایید ، دانه های برف زیبا میشد
خواب پریده بود
چه نمای سفید زیبایی
بخار پشت اگزوز آن تاکسی چه منظره زیبایی را بر بوم خیابان مینگاشت
لبخندی دوباره
این بار از عمق وجود
اندکی بعد
کمی از اندکی بعد تر
و بعد تر
برف روی زمین نشسته
خدا جای حق نشسته
لاستیک بر برف فشرده میشد
در ها باز شد
سفیدی یه دست خیابان با لاستیک های کلفت ، نقاشی مارپیچی بر خود گرفته بود
درب آسانسور باز شد
طبقه ی 1 ، 2 ...5 .... 15 ... 21....35 .... دینگ
روشن شدن برق
در باز شد
ساعت 8و نیم ، شومینه با باز شدن در ، کمی شعله اش شدت گرفت
یک شعله ی یک دست آبی ، این بار نواری و کوچیک ، اما طولانی بر کنج یک دیوار سراسری
و این زیبا ترین بخش قضیه نبود
برف روی زمین نشسته
خدا جای حق نشسته
چیزی بر زمین پیچیده
پتو

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,رضا فرازمند ,زهرابادره (آنا) ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (17/11/1395),علیرضا بهتویی (18/11/1395),محمد ملکی (19/11/1395),ابوالحسن اکبری (19/11/1395),زهرابادره (آنا) (21/11/1395),رضا فرازمند (22/11/1395),اذرمهرصداقت (24/11/1395),معصومه هوشمندیان (17/4/1396),کوثر علیزاده (20/5/1396),محمد ملکی (17/1/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا)   ارسال در پنجشنبه 21 بهمن 1395 - 09:27

سلام بر شما
موزون و زیبا
داستان در قالب شعر
عالی بود
سپاس
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط محمد ملکی Members  ارسال در دوشنبه 25 بهمن 1395 - 00:22

نمایش مشخصات محمد ملکی ممنون خانوم بادره


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 بهمن 1395 - 10:33

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام داداهه


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 21:50

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ملکی زیبا و عالی بود.موفق باشید.@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.