ریا

نگاهش که می کردی، می گفتی دختر پیغمبر است. یک تار مویش پیدا نبود. حجاب کامل و وجه الکفین داشت. رنگ مقنعه اش را با ساق دستش ست می کرد. صدای اذان که بلند می شد، درس و دانشجو را رها می کرد و می رفت. صف اول نماز می ایستاد.
خانم دکتر فلاح، تازه وارد بیخبری بود که از ظواهر چنین برداشت کرده بود که این شخص قابل اعتماد است. از همکاران شنیده بود که این خانم را با بند پ و به جای نفر اول آزمون استخدام کرده ان و اگر بتواند زیرآب هر کسی را می زند. اما خانم دکتر باور نکرده بود.. روزی که گزینش استاد به او تلفن کرد، اصلاً انتظار نداشت حرفهایی را که مواقع دلتنگی با خانم مومنی درد و دل کرده بود، از زبان مسئول گزینش بشنود! تذکری با درج در پرونده گرفت که قلبش را هم مثل پرونده ارتقایش سیاه کرد.
روزها گذشت. خانم دکتر منتظر فرصتی بود تا قلب سیاهش را دوباره پاک کند. بیشتر از هر چیز، ظاهر معصوم و غلط انداز خانم مومنی عذابش می داد. دلش می خواست به هر نحوی آرامش را به قلبش بازگرداند، حتی با انتقام...
یک روز بعدازظهر تا دیر وقت در دانشگاه کار داشت. در اتاقش را بسته بود تا تمرکزش به هم نخورد. حدود غروب بود که صدای خنده های بلندی را شنید. خیلی تعجب کرد. فکر نمی کرد کسی داخل اتاقهای مجاور باشد. صدای حرف و خنده تمرکزش را به هم زده بود. وسایلش را جمع کرد که برود. وقتی خواست از کنار در اتاق آقای دکتر ایمانی رد شود، خانم مومنی را دید که دست در دست آقای دکتر در حال خنده و گفتگو بود! هر دوی آنها دست و پایشان را گم کردند.
یک هفته گذشت. فرصت خوبی برای انتقام پیدا کرده بود اما دیگر انگیزه ای برای این کار نداشت. به آقای دکتر فکر می کرد که سر و ته اش را می زدند با کاروان راهی کربلا بود و کلاس هایش را کنسل می کرد. چه انتقامی بدتر از این برای خانم مومنی وجود داشت که پیردختری بود عاشق یک مرد زن دار از جنس خودش؟ خانم دکتر مطمئن بود که زندگی و زمانه درس خوبی به او خواهند داد. پس سکوت اختیار کرد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,زهرابادره , ک جعفری ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,ف. سکوت ,آریا زال ,آزاده اسلامی ,سارا باقری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (12/1/1394),آزاده اسلامی (12/1/1394),شهره کبودوندپور (12/1/1394),آرش پرتو (12/1/1394),زهرابادره (12/1/1394),رضا فرازمند (12/1/1394),شیدا محجوب (12/1/1394),فاطمه مددی (12/1/1394),امین قربانی (12/1/1394),علیرضا لطف دوست (12/1/1394),محمد اکبری هشترودی (12/1/1394),ن.م (12/1/1394), زینب ارونی (12/1/1394), ناصرباران دوست (12/1/1394),سید علی الحسینی (12/1/1394),لعیا زارعی (12/1/1394), ناصرباران دوست (12/1/1394),ف. سکوت (12/1/1394),سحر ذاکری (12/1/1394), ک جعفری (13/1/1394),اذرمهرصداقت (13/1/1394),محمود لچی نانی (13/1/1394),همایون طراح (14/1/1394),سارا باقری (14/1/1394),ب-اسدی (15/1/1394),انسیه زمانی (15/1/1394),ف. سکوت (15/1/1394),عطیه امیری (15/1/1394),آرمیتا مولوی (16/1/1394),ف. سکوت (17/1/1394),مینا موتمنی (18/1/1394),شهره کبودوندپور (19/1/1394),ف. سکوت (4/2/1394),ف. سکوت (24/2/1394),آزاده اسلامی (11/6/1394),سارینا معالی (20/7/1394),ف. سکوت (11/8/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 10:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم سکوت عزیزم
داستان خیلی زیبا طراحی شده است از زندگی همان را دیدم که همان کرده بودم
برای تان موفقیت و پيروزی آرزومندم @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 12:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
داستان پلیسی شما هم جالبه. مرا یاد نوجوانیم می اندازد که شرلوک هولمز، هرکول پوارو، خانم مارپل، مایک هامر و ... می خواندیم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 10:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بله نماز بدون وضو هم ما دیده ایم

وسحری بدون روزه وبهانه زخم معده

زیبا بود@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 12:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مرسی که خواندید. @};-
به نظرم وقتی ریا نبود، متدین تر بودیم. یادم است حتی هنوز به سن تکلیف نرسیده بودیم ولی نماز می خواندیم و روزه می گرفتیم...


نام: امین قربانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 12:15

نمایش مشخصات امین قربانی سلام . جالب و حقیقت بیین.@};- @};- @};-


@امین قربانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 12:33

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 12:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

سربلند و پیروز باشید


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 16:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
چه بگویم؟ حافظ با دو مصرع حقیقت را به زیبایی گفته است! نوشتن بنده تکراری نازیباست. :(


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 18:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام فراوان
داستان زیبایی بود و موضوع مهمی را دستمایه ی داستانتون قرار داده اید صد البته چنین اتفاقهایی فقط در کشورهای استکبار جهانی می افتد چون آن بی دینها فقط در چارچوب پیشرفت و ارتقای شخصی اعتقاد به موازین و هنجارها دارند که طبعا در خارج از وقت اداری معتبر نیست !!!!و بخاطر همینم هست که خدا ولشون کرده بحال خودشون تا همینطور هی پیشرفت کنند و الا تا حالا بخاک سیاه نشسته بودند
ممنون بابت تذکر و فرمایش صحیحتون زیر داستان قانون نسبیت

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 19:38

استاد عزیزم بعضی ها چنان نماز می خونند فکر می کنی یه فرشته از آسمون به زمین نازل شده. اما همون آدم یهو یکارایی می کنه که چشات میشه پنج تا نه چهارتا
یکی از همینها سر کاری باهام شریک شد چنان از عدالت حرف می زد که اعتماد کاملی بهش داشتم. بعد عدالتشو دیدم
هی روزگار
چی بگم آخه.


@مریم مقدسی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 21:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام متین بانو ی مقدس
هر اعتقاد و رفتاری که قلبی نباشه و از سر ایمان، بلاخره جایی آدم را لو می ده ! قطعا آفتاب را زیر کاسه نمیشه پنهان کرد و خداوند از خیانت قلبها و چشمها آگاهه !

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 21:46

نمایش مشخصات ف. سکوت البته فراموش نکنید که خدا صبرش خیلی زیاده. دیگه برای عمر من و شما کفاف نمیده که عریان شدن حقیقت و تابیدن آفتاب و از زیر ابر در آمدن ماه را ببینیم!


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 21:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد،
بله درست می فرمائيد. این داستان در جهانی دیگر اتفاق افتاده!!! اونها هی پیشرفت می کنند و امثال ما را به خاک سیاه می نشانند!!! ریا چیز خوبی است! ریا باعث پیشرفت می شود! ریا حفاظ و زره ای فولادین برای کارهای خلاف درست می کند. ریا... :">


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 21:44

نمایش مشخصات ف. سکوت این آدمک قرار بود موهای سر خودش را از عصبانیت بکند! اشتباهی این یکی اومده!


@ف. سکوت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 22:15

تو داستان آقای لطف دوست همین بلا رو این شکلک سرم آورده بود


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 19:33

سلام
آخ آخ بانو حرف دلمو زدی بشدت.
دقیقا همچین آدمهای ریاکاری دیدم
اما می دونی بانو کاری بکارشون ندارم. چون میترسم. از این میترسم شاید واسه خدا عزیز باشن و من بهشون تهمت بزنم اما کاراشون پ چی ?!
بیخیال بانو یروزی تبر می زنیم به ریشه این انسانهای آدم نما و بظاهر مومن.
پیشرفت عالی بود در نوشتن
و موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 22:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
مریم جان، این داستان برگرفته از واقعیت است که برایم تعریف کرده اند. بله این آدمها وجود دارند و روزی حقیقت آشکار خواهد شد! داستان در جوار خیرین م. فریاد را که به یاد دارید؟ یا فیلم مارمولک با بازی پرویز پرستویی؟ یا سریال میوه ممنوعه؟


نام: سید علی الحسینی   ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 19:38

خدایی نه داستان بود نه داستانک . گفتگوی دو تا خانم کارمند مخالف حجاب که بد جوری از خانم کارمند گزینش دل خونی دارند . در قالب خاطره . مرد( هر آدمی ) زیر زبانش و نوشته اش پنهان است . (شاید حدیث باشد ) انمی دانم شاید هم سخن بزرگی


@سید علی الحسینی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 22:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از وقتی که گذاشتید. @};-
1. این داستانک در مورد ریا بود. حدیث است از امیرالمومنین که: ریا، شرک است.
در سخنان گهربار پیامبر، سایر ائمه و حتی در قرآن نیز به این صفت ناپسند اشاره شده است.
2. اصلا داستان در مورد حجاب نبوده. حجاب اگر به قصد سوءاستفاده شخصی باشد همان ریا و شرک است. چرا که نیت رضای خداوند نبوده است. خانم مومنی داستان ظاهر محجبه به قصد کارهای غیرشرعی و امیال شخصی داشته. پس ریاکاری بیش نبوده است.
3. در داستان تنها 3 نفر وجود دارند که همه هم استاد دانشگاه و مدرس هستند. یک آقا و خانم دکتر و یک خانم با مدرک پایین تر از دکترا. هیچ کدام هم کارمند گزینش نبوده اند!
4. هیچ گفتگویی هم بین دو خانم مخالف حجاب وجود نداشته!
5. وای بر من که اینقدر بد و ناقص نوشته ام که مجبور شدم برای خواننده توضیح دهم. عذرخواهی مرا برای اینکه نویسنده خوبی نیستم بپذیرید.


@ف. سکوت توسط سید علی الحسینی   ارسال در پنجشنبه 13 فروردين 1394 - 21:26

پوزش می خواهم وقتی نوشته فوق را می خواستم ارسال کنم فراموش کردم (بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود را تیک بزنم ) منظور من این بود که ما حصل داستان گفتگوی معمولی دو خانم بود که ... درست است یکی از دستمایه های داستانها پرداختن به ریا است . حافظ نیز رندانه به این موضوع پرداخته . بازهم طلب عفو دارم و امید است روز سیزده فروردین و زیبایی هایش و برای داستانهایت در آینده دستمایه های خوبی باشد منتظر نوشته هایت بعدیت هستم


@سید علی الحسینی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 13 فروردين 1394 - 00:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مسئله ای نبود که بخواهید خصوصی ارسال کنید. هر خواننده ای با نظرش نویسنده را جهت کارهای بعدی راهنمایی می کند. از شما سپاسگزارم.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 23:45

نمایش مشخصات ک جعفری داستان حاوی پیام ملموس، آشنا و کهنه اییست!!
اما به نظرم جای پردازش بیشتری دارد......

درود بر شما
بانو سکوت عزیز وگرامی، خوشحالم که می نویسید، بنظرم توانایی قلم شما بسیار بیشتر از اینهاست. جسارتم را ببخشید ولی از قلمتان کار بکشید، بیرحمانه کار بکشید....
پیشکشتان با احترام وعشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 00:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
بله. واقعاً جای کار دارد و خیلی خوب ننوشته ام. اشکالش این است که در ذهنم ویرایش اول را می نویسم نه روی ورق. بعد شبها بهش فکر می کنم و پردازش ذهنی می کنم.
فکر کنم روی ورق بهتر باشد. عدد مقدس هفت را بارها روی ورق ادیت کردم. 5 سال هی می نوشتم و عوضش می کردم!
چشم. بیشتر کار می کنم. :">


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 فروردين 1394 - 22:20

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اووووووووووووو
حالا کجاشو دیدین....من دوستی داشتم که به شدت شیفته اش بودم....زد ومصیبتی به سرما نازل شد(های خدا شکرت)مدتی رد شد....گفتند زیر سر دوست ما بوده...
....
جون پدر ومادرشو قسم خورد....
....
چوب خداکه جای خود
چوب بنده رو باس بخوره
میدونی،یه جا خوندم میگفت مجازات حق ادماست،اگه این حقو ازشون بگیریم درحقشون ظلم کردیم
منو ظلم؟
سکوت نکنید بانو
سکوت نکنید


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 13 فروردين 1394 - 00:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از وقتی که گذاشتید.@};- @};-
به نظرم خانم دکتر داستان کار خوبی کرد. ظلم و مجازاتی که خانم مومنی داستان در حق خودش می کند، صد برابر بیشتر از انتقام است. انتقام قلب آدم را سیاه می کند. به قول آقای فرازمند: بدترین انتقام فراموشی است...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.