زندان

به نزدیکی های در ورودی دانشگاه که رسید، چشمش به دختر لاغری افتاد که نگهبان جلوی ورود او به دانشگاه را گرفته بود. نزدیک تر رفت. شنید که نگهبان با لحن بی ادبانه و لهجه روستایی به او گفت: کارت دانشجویی! دختر دستش را در کیفش کرد و چند کارت را با هم درآورد. دستهایش می لرزید. همانطور که در جستجوی کارت دانشجویی اش بود، همه کارتها از دستهای لرزانش روی زمین ریخت: کارت عابر بانک، کارت ملی، کارت کتابخانه، کارت اتوبوس و بالاخره کارت دانشجویی اش را پیدا کرد و نشان داد. نگهبان هنوز راضی نبود. با انگشت به کفشهای ورزشی مشکی و صورتی دختر که بندهای صورتی شبرنگ داشت، اشاره کرد و چیزی گفت.
ناگهان کینه خفته بیست و چند ساله از ورودی دانشگاه در دل خانم دکتر براتی بیدار شد. ورودی سال هفتاد بود. با رنج و حقارت به روزهایی فکر می کرد که نه تنها نگهبان مرد دانشگاه بلکه ماموران زن هم به دانشجویان دختر گیر می دادند. هرشب با اضطراب لحظه رد شدن از در ورودی دانشگاه می خوابید و با کابوس آن از خواب می پرید. پنج دوست بودند که همیشه برای رفتن به دانشگاه با هم قرار می گذاشتند. براتی از همه ساده تر بود. موقعی که قبول شد، مانتو و مقنعه کهنه خواهر شوهردارش و شلوار آن یکی خواهرش را که لکه وایتکس بالایش بود، قرض گرفت. چون دو سالی بود پشت کنکور مانده بود و مادر هم نتوانسته بود لباس جدیدی برایش بخرد. فقط یک مانتوی جگری داشت که نمی توانست برای دانشگاه بپوشد. براتی از همه ساده تر بود، ولی نگهبانها بیشتر از همه به او گیر می دادند. کسی به سارای خوشگل قدبلند که ریمل بنفش می زد، چیزی نمی گفت. کسی به مهری آلامد که آن موقع تمام لباسهایش حتی لباسهای زیرش را دایی اش از ترکیه می آورد، گیر نمی داد. کسی به فرح که عطر گران قیمتی می زد که پولش اندازه حقوق یک ماه خانواده براتی بود، حرفی نمی زد. گاهی به مریم هم گیر می دادند.
مهری به نگهبان های خانم می گفت فاطی کماندو. براتی یادش آمد یک بار یکی از همین کماندوها به مریم گیر داده بود که چرا رژ لب زده ای! دستمال کاغذی داده بود که رژش را پاک کند. طفلک مریم اینقدر دستمال را روی لبهایش کشید که لبش خون افتاد. هیچ رنگی ار رژ روی دستمال حک نشد، اما حقارتی به رنگ خون روی آن نقش انداخت و اشک های نریخته مریم نتوانست آن نقش ننگین را بزداید.
کابوس هر روزه براتی گذر از در ورودی دانشگاه بود. این در برای او مانند در زندان بود. همیشه نگران بود که داخل اتاقک بازرسی گیرش بیندازند و یک ایرادی بگیرند. یک روز خانم کماندو رو به او فریاد زد: خانمم! خانمم! براتی با ترس و لرز جلو رفت.
- خانمم! چرا موهایت را جوری بسته ای که زیر مقنعه برجسته شده. بازش کن.
براتی مطیعانه گیره موهایش را باز کرده بود. یک متر و چهل سانت مو از زیر مقنعه اش آویزان شده بود! خانم نگهبان فریاد زده بود: جمعش کن. این چه وضعیه!؟ ببافش بیاندازش زیر مانتو.
براتی گفته بود: نمیشه. تو تاکسی و رو صندلی زیر باسنم گیر میکنه. همه تنم خارش می گیره!
خانم های نگهبان موضوعات عجیبی را برای بهانه گرفتن پیدا می کردند: چرا عینک آفتابی زده ای؟ چرا جورابت سفیده؟ چرا مانتویت کوتاهه؟ چرا... جرا... براتی فکر می کرد ساديسم دارند و از شکنجه کردن او لذت می برند. آرزو می کرد پسر بود نه دختر. از جنسیت مورد تحقیر و خشونت خودش متنفر بود و این تنفر روز به روز عمیق تر می شد. به امید درس خواندن، مدرک گرفتن، کار پیدا کردن و کمک مالی به خانواده به دانشگاه آمده بود. اما حالا داشت از درون و برون تحقیر می شد. احساس می کرد دیگر هویت و منیتی ندارد. درس خواندن برایش در اولویت بی نهایت بود. اولویت اول و هر روزه او به سلامت رد شدن از در ورودی دانشگاه برای رسیدن به کلاسهای دوردست و دور از دسترس درس بود.
یک روز که یکی از خانم های نگهبان صدا زد: خانمم! خانمم! براتی به دوستانش گفت: محل نذارید. بیایید زود بریم.
ناگهان از اتاقک نگهبانی آقایان، نگهبانی بیرون آمد و راه را براو بست. به سر تا پای براتی نگاهی کرد و گفت: چرا خانم همکارم را مسخره کردی؟ چرا صدات زد واینسادی؟
رو کرد به دوستهای براتی و گفت: شما برید. این خانم می مونه تا خانم راکی بیاد و تکلیفش را مشخص کنه!
زنگ زد به خانم راکی که رئیس خانم های نگهبان بود. بعد از چند دقیقه ای خانم راکی با پاترول رسید. از ماشین که پیاده شد، چادر سیاهش مثل بتمن دورش به اهتزاز درآمد! براتی ترسید. جز یک دماغ و نصف ابروهای کلفت و اندکی سبیل چیزی از چهره آن خانم پیدا نبود! هیبت ترسناکی داشت. به ماوقع گوش کرد. نگاهی مهیب به سر تا پای براتی انداخت. گفت: بار آخرت باشه وگرنه کارت دانشجویی ات را می گیریم. بار دیگه باید تعهد هم بدهی!
بعد هم با ابهت تمام سوار پاترول گشت شد و رفت! نگهبان دوباره با نگاهش براتی را به امید یافتن ایرادی اسکن کرد. چشمش به ناخنهایش افتاد. گفت: چرا ناخن هایت بلنده؟ دست کرد توی جیبش و ناخنگیر زمختی درآورد و گفت: بیا تو اتاقک نگهبانی و ناخنهایت را بگیر.
اینجا بود که دیگر براتی عقده 3 سال حقارت و بی حرمتی را بیرون ریخت. شروع کرد به داد و بیداد کردن. ناگهان سر و کله استاد الف مثل یک ناجی افسانه ای پیدا شد و او را از مهلکه رهانید. براتی به کلاس درس استاد الف نرفت. به دفتر رئیس دانشگاه رفت. شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن. تهدید کرد که اگر بار دیگر این نگهبان مرد اینقدر هیزی کند که حتی به ناخن های او هم گیر دهد، یک پیت نفت می آورد. به همه خبرنگاران روزنامه ها هم خبر می دهد و خودش را جلوی دفتر رئیس دانشگاه آتش می زند. بعد از آن براتی دیگر هرگز آن نگهبان را ندید. ولی بقیه نگهبانهای مرد و زن سر جایشان بودند.
***
خانم دکتر براتی به خودش آمد. به سمت نگهبان رفت. کارتش را نشان داد. حالا می توانست با قدرت حرف بزند. هم هیئت علمی دانشگاه بود و هم از مدیران رده بالا. به دختر دانشجو اشاره ای کرد و گفت: شما تشریف ببرید. بعد به نگهبان گفت: چرا لباس فرم نپوشیده اید؟ چرا مطابق طرح تکریم ارباب رجوع اتیکت نزده اید؟ اسم شما چیست؟ ناگزیرم رفتار و گفتار نامناسب شما را به رئیس حراست گزارش کنم.
بعد با آرامش گوشی تلفنش را درآورد. شماره ای گرفت: سلام آقای کواکبی. من الآن دم در شماره دو هستم. یکی از نگهبانان بدون لباس فرم و اتیکت با گفتار و رفتار نامناسب موجب تحریک برخی از دانشجویان شده است. اسم نگهبان این است. لطفا رسیدگی کنید ایشان دیگر در ورودی دانشگاه نباشند. وگرنه ناچارم ماوقع را به رئیس دانشگاه گزارش کنم. شما که نمی خواهید به دلیل برخورد نامناسب یکی از افراد شما آشوب به راه بیفتد و موضوع رسانه ها شوید؟
نگاهی خشمگین به نگهبان انداخت و از در دانشگاه بیرون رفت. هنوز گوشی دستش بود. به گفتگویش ادامه داد: عزیزم! رودابه با شما نبودم مامان. غذا را گرم کن. ده دقیقه دیگه خونه ام. بعد می رویم آرایشگاه تا خودمون را برای بابا خوشگل کنیم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.9 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,سیدصالح علوی ,سلمان ارژن ,پرنیان شمسی , ک جعفری ,علیرضا لطف دوست ,م.فرياد ,ف. سکوت ,مجتبی یوسفوند ,آریا زال ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (14/1/1394),زهرابادره (14/1/1394),علیرضا لطف دوست (14/1/1394),همایون طراح (14/1/1394),اذرمهرصداقت (14/1/1394),رضا فرازمند (14/1/1394),ف. سکوت (14/1/1394),سارا باقری (14/1/1394),شیدا محجوب (14/1/1394),عطیه امیری (14/1/1394), ناصرباران دوست (14/1/1394),امین قربانی (14/1/1394),سحر ذاکری (14/1/1394), ک جعفری (14/1/1394),مجتبی یوسفوند (14/1/1394),مینا لگزیان (14/1/1394),فاطمه مددی (14/1/1394),آرمیتا مولوی (14/1/1394),امیر یزدی (14/1/1394),آرش پرتو (14/1/1394),محمد علی ناصرالملکی (14/1/1394),نعیمه میرزاعلی (15/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (15/1/1394), ناصرباران دوست (15/1/1394),ب-اسدی (15/1/1394), زینب ارونی (15/1/1394), زینب ارونی (15/1/1394), زینب ارونی (15/1/1394),انسیه زمانی (15/1/1394),زهرا فیروزی (15/1/1394),عباس پیرمرادی (15/1/1394),ف. سکوت (15/1/1394),شهره کبودوندپور (16/1/1394),سلمان ارژن (16/1/1394),شهره کبودوندپور (16/1/1394),سیدصالح علوی (17/1/1394),ف. سکوت (17/1/1394),شهره کبودوندپور (18/1/1394),امین قربانی (18/1/1394),فاطمه رنجبر (19/1/1394),پرنیان شمسی (21/1/1394),سید حسین (25/1/1394),پرنیان شمسی (27/1/1394),م.فرياد (29/1/1394),ف. سکوت (30/1/1394),ف. سکوت (4/2/1394),فرزانه رازي (9/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (13/2/1394),ف. سکوت (19/2/1394),ف. سکوت (22/2/1394),شهره کبودوندپور (21/3/1394),ف. سکوت (19/5/1394),آزاده اسلامی (11/6/1394),سارینا معالی (15/6/1394),سارینا معالی (20/7/1394),ف. سکوت (4/7/1395),ف. سکوت (11/8/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 12:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سکوت عزیزم
عجیب داستانی رقم زده اید یاد یه داستان تاریخی افتادم
« آقا محمد خان قاجار زمانی که تحت الفظ حکومت وقت دانشجویی بیش نبود همیشه از دست بقال سرکوچه در عذاب بود چرا که به او روغن نباتی فاسد می فروخت و در مقابل اعتراض او شانه بالا می انداخت و می گفت : ساکت باش که به اندازه پولت روغن مي گيري ، اين موضوع برآقامحمدخان به قدري گران آمد كه بعد از اينكه به اريكه قدرت رسيد بقال را زنده زنده داخل روغن داغ انداخت و او را مجازات كرد ،
داستان عالي قلم زده شده است و خيلي زيبا مي شد اگر خانم دكتر طور ديگري نگهبان را مواخذه مي كرد
با تشكر و سپاس فراوان @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 12:45

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از اینکه وقت با ارزش خود را صرف داستان بنده کردید. @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 12:19

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

ابرهای سفید وسیاه در گذرند

ردپایی از هیچ کدام نمی ماند

و زمستان می گذرد وسیاهی به زغال می ماند

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 12:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از صرف وقت ارزشمند خود برای داستان بنده. @};-
اما فکر کنم زیاد داستانم را دوست نداشتید؟ نه؟ :(


@ف. سکوت توسط رضا فرازمند Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 21:45

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
نه اتفاقا زیبا بود

ویک حقیقت را واضحا بیان می کند@};- @};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 14:28

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام
از دو منظر داستان را نگاهی دوباره انداختم.
منظر اول گام بلندی است که شما از روایت خاطره های پوریا به یک روایت داستانی رسیده اید ، این گام بسیار ارزشمند است و در همین مسیر رو به جلو قطعا به داستان هایی جذاب و ماندگار دست پیدا خواهید کرد.
از منظر دوم سوالی به دهنم متبادر شد ، در خوانش برخی از داستان های دوستان هم این سوال به کررات برایم پیش می آید و الته تلاش می کنم وقتی خود داستان می نویسم این سوال را همیشه در ذهن داشته باشم.
برای چه کسی می نویسم ؟
در دنیای امروز ، که دنیایی پر از رنگ و تصویر و رسانه های گوناگون است ، رقابت برای جذب خواننده بسیار تنگاتنگ و نفس گیر است ، باید چگونه نوشت که مخاطب در میان خوانش داستان هوس سیگار نکند ، داستان را از نیمه رها نکند و یا سراغ داستانی دیگر نرود ؟
کشش منطقی و قابل باور در داستان از ارکان مهم است که به خواننده اجازه هیچ تنفسی را نمی دهد و مخاطب را تا پایان با خود همراه می کند . من در زندان کشش را نیافتم.
اما باز می گردم به سوال اول ، برای چه کسی می نویسم ؟
ما باید همیشه این مطلب را در نظر داشته باشیم که خواننده از ما با سواد تر است ، با تجربه تر است ، وقت ندارد و گزینه های مختلفی را برای انتخاب در مقابل دارد.
زندان برای آن مخاطب آگاه یک داستان سردستی ، تجربی و کارگاهی است.
من داستان خوان هستم ، باید بخوانم ، با کشش یا بی کشش ، سردستی یا حرفه ای اما آیا شما زندان را فقط برای هنرجویان داستان نویسی نوشته اید ؟
فراموش نکنیم که هیچ موضوعی بد نیست ، همین موضوع زندان می تواند در مسیر چند حادثه غیر منتظره برای شخصیت هایش داستانی جذاب و گیرا باشد.
به یقین با دانشی که شما دارید و کتاب هایی که می خوانید ، از همین نقطه زندان با نگاهی به جلو می توانید به داستان های بهتری برسید.
ممنون که نقد و نظرها را تحمل می کنید.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 14:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنون که نقد کردید. متشکرم. تلاش کردم دوربین راوی را در زمان و شخصیت بچرخانم. امیدوارم موفق شده باشم.
با توجه به اینکه هیچگونه کلاس داستان نویسی نرفته ام، قطعا اشکالات کارم زیاد است.
در پاسخ به سوال برای چه کسی می نویسید؟ مخاطبان ذهنی من متولدین 45 به بعد هستند که تجربه ها و دردهایی مشابه خودم دارند. البته در قصه های پوریا، مخاطبم معلمان و پدر و مادرها هستند. سپاس دوباره. @};-
فکر کنم یک ایراد اساسی کار من این است که واقعیت بر نوشته ها و تخیلاتم سیطره دارد و دست مرا می بندد.


نام: امین قربانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 16:31

نمایش مشخصات امین قربانی متاسفانه زندگی ما ایرانیا شده تقابل عقده ها و سرخوردگی .هرکی از هر جا ضربه خرد حق داره به دیگران از همون جایگاه ضربه بزنه (عجب طرز فکر مزرخفی).
داستانتون خوب این عقده ها رو تصویر کرده.متشکرم بانو@};- @};- @};-


@امین قربانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 18:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون از وقتی که گذاشتید. @};-
البته براتی تظاهر به مقابله کرد تا نگهبان متنبه و آگاه شود.


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 18:28

درود بانو

زیبا بود@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 18:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که وقتتان را صرف نوشته من کردید. @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 23:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، ولی بعضی از ادمها تا مثل خودش باهاش برخورد نکنی ، چیزی نمی فهمد. داستان زیبایی بود. حال گیری اخرش زیباتر@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 06:37

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از این که خواندید. @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 فروردين 1394 - 02:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض ادب.
در داستان همه چیز را نشان بدهید لطفن، نگویید.
فضاسازی،استعاره، ریتم نثر،به گزینی واژه ها و سایر مولفه ها...
لحن این کار شبیه خاطره گویی یه زن از وقایع روزانه است.
برشی از واقعیت در کنار تلفیقش با سایر عناصر جذابیت داستانی دچار زیبایی می شود.هیچ واقعیتی بخودی خود جالب نیست.
ببخشید که نقد کردم.
موفق باشید بانو.
در ضمن برای منفی نشان دادن شخصیت نگهبان بجای توصیف "لهجه ی روستایی" از چیزه دیگری استفاده بفرمایید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 06:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از وقتی که گذاشتید و نقدی که نوشتید. محبت کردید. @};-
اون بالا توضیح داده ام. من هیچ کلاس داستان نویسی نرفته ام. رشته ام هم ادبیات نبوده است. لذا کارم خیلی ابتدایی است و ایراد دارد. بعضی دوستان لطف می کنند و راهنماییم می کنند. امیدوارم توان بهره مندی از آنها را داشته باشم. مجددا سپاسگزارم.
در مورد منفی بودن نگهبان، لحنش آن را می رساند. لهجه اش جزو شخصیت و کاراکترش است و به نظر خودم بار معنایی منفی ندارد. مثل اینکه بگویم با لحن شیرازی حرف زد. (البته اون وقت هم مثل حالا هر که شیرازیه، شروع می کند به...)


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 08:05

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید با لهجه شیرازی!
در این فاصله رفتم و چند تا از داستانهای شما را خواندم. شما هنرمندید! کلمات را با رنگ روی صفحه می پاشید و با موسیقی به ترنم و رقص درمی آورید!
شرمنده شدم داستان مرا خواتدید! :"> :-s :(


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 10:21

نمایش مشخصات میثم زارع درود به شما


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 10:49

نمایش مشخصات میثم زارع من قصد نوشتن دیدگاهی رو نداشتم ولی خب دیدگاه های شما وادار کرد


نخست این رو می توان خاطره نامید، خاطره ای از سالهای دانشگاه دهه هفتاد، یاد یکی از اشناها افتادم که بهشتی درس می خوند آغازین دهه هفتاد و خودم آغاز ین دهه هشتاد
ددیگر باید بگم وقتی ما دو واژه را با هم با (( واو)) عطف به هم ربط می دهیم سه بار معنایی داره تشایه و تضاد و مترادف ( حالا از بحث زبان شناسیش می گذریم که میگن هر واژه ای بارمعنایی متفاوتی داره) پس وقتی شما لحن بی ادبانه و لهجه دهاتی را با هم می_آورید باید بگم که این دو رو به هم ربط داده اید لحن بی ادبانه و لهجه روستایی.
سه دیگر براتی از همه ساده تر بود توی دو خط دوبار آورده اید هنگامی که این بند به عنوان ترجیع بند بکار نرفته است پس یکی از این دو افزون است تنها نگویید که برای تاکید آورده اید!
چهار دهه هفتاد به همه گیر می دادند من شنیدم ندیدم که !
پنج درباره موهای شخصیت داستانتان کم کاری کردید چه دلیلی براش تراشیدید! و اتش زدن و خبر کردن خبرنگارا بازم یه دلیل...
از نگاه من خاطره شما هنوز کار دارد تا داستان شود اسکن چشم و بتمن و ... حالا اگه شخصیتتون توی اون دوره بوده اینا کجا بوده ؟اینجاست که یکی می ِاد اینو میگه مطالعات درزمانی

و چه سروکله ی الف بی سرو صدا پیدا میشه.
البته من داستانتان رو خوب نخوندم منم به مامور حراست گفتم چرا اتکیت نداری دوران دانشجویی برا همین زنده شد خاطراتم


خب حالا توی دیدگاهتون
کلاس داستان نویسی ربط چندانی به نویسنده شدن نداره شکسپیر. ( این که دربار ه اش چی میگن خودتون بخونید) یا توی فن داستان نویسی محسن سلیمانی ببینید که توی مدرسه داستان نویسی چنتا داستان نویس پا گرفته اند.
نویسنده داستانش محدودبه زمان و مکان و سن نمیشه، اون چیزی که اینگونه باشه در پایان میشه یه داستان ماندگار.
و اینکه خیلی از ادبیاتیا که نویسنده نیستن انگشت شماری می شوند استاد کدکنی شادوان قیصرپور و جلال
و اینکه گفتن لهجه شیرازی سخن گفتن با لهجه روستایی و بی ادبانه تفاوت از زمین تا اسمان است خب منم نگاه کردم دیدم شما از اصفهان هستید
حالا می گذاریم اصفهانی ببینم یه بار معنایی داره
با لهجه اصفهانی و بی ادبانه اش گفت
با لهجه روستایی و بی ادبانه اش گفت
از دیدگاه شما این دو یکی هستند؟ نه نیست
ادامه دارد


@میثم زارع توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 11:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
پدر و پدربزرگ من شیرازی هستند. برای همین نوشتم تا کسی مدعی نشود! ساکن اصفهانم.
نه، ناراحت نمی شوم. بار معنایی کلمات مستقل هستند. اگر دقت کنید من مثل شما ننوشته ام: لحن بی ادبانه و روستایی یا شیرازی یا شهری یا ...
بلکه نوشته ام: لحن بی ادبانه و لهجه روستایی. یعنی دو چیز مستقل: لحن و لهجه مجزا هستتد. من وارد بحث زبانشناسی و ارتباطات نمی شوم. لحن می تواند داش مشتی، کوچه بازاری، اواخواهری یا ... باشد.
لهجه هم می تواند متعلق به هر موقعیت جغرافیایی خاص باشد. از قدیم گفته اند: در مثل مناقشه نیست! در داستان هم مناقشه نیست! داستان یک تمثیل است.
دوست دارم دوستان را به (مثل افلاطون) و طنز انیمیشن (خجستگان) از سروش رضایی قابل دسترس در سایت سوری لند www.sooriland.com ارجاع دهم.
باز هم سپاس.


@ف. سکوت توسط میثم زارع Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 11:51

نمایش مشخصات میثم زارع چون شما معتقدید که داستان تمثیل هست من دیگر سخنی ندارم ! تمثیل می تواند نوعی از داستان باشد همین .پاینده باشید سپاسگزارم


@میثم زارع توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 13:10

نمایش مشخصات ف. سکوت من هم سپاسگزارم که وقت ارزشمند خود را صرف بنده کردید. @};-


@میثم زارع توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 14:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره، از راهنمایی شما در خصوص اون دو کتاب بسیار سپاسگزارم. چشم مطالعه می کنم. متشکرم. @};-
بالاخره نوشتن جلوی شما با این مدرک قطعاً کار سختی است و ایراد بسیار در آن خواهید یافت. :)


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 10:56

نمایش مشخصات میثم زارع و اینکه گویش و لهجه و لحن و زبان و زبان معیار با هم تفاوت داره

و اینکه باید بگوییم نویسنده های بزرگ الان ادبیات داستانی کشور استان پارسی هستند این برای نوشتارتون بود چون برخی نوشته ها را می شود ننوشت! وگرنه همه جای ایران سرای من است.
پاینده باشید و امیدوارم به طرف داستان نویسی حرکت کنید و از خاطره گویی بیرون بیایید.


@میثم زارع توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 11:24

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی من وقتی بچه بودم بتمن می دیدم و کارتون مورد علاقه ام بود! :D
این داستان واقعی بود. برای یکی از دوستانم اتفاق افتاده بود و کسی تا موی یک متر و خرده ای نداشته باشه، نمی دونه چه مصیبتی است پنهان کردنش زیر مقنعه و چه خارشی دارد زیر مانتو! :D و دوستم واقعا میخواست خودسوزی کند! واقعی واقعی!


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 12:19

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم سکوت عزیز
بزار اول یه گله از شما بکنم
شرمنده شدم داستان مرا خواندید ؟
چرا این حرفو میزنید انگار که بگی شرمنده ام که بچه منو دیدید خانم سکوت یه نویسنده باید داستانهاشو مثل بچه خودش دوست داشته باشه اگر این طرز فکرو نداشته باشی نمیتونی قلم بزنی .با وجودی که قلم اقای رنجبران قوی هست اما من داستان شما رو بیشتر به عنوان داستان قبول دارم چرا ؟
داستان اغاز و پایان داره
شخصیت پردازی داره
طرح داره
ایده و انگیزه داره
و اگر اشکالاتی داره به خاطر تازه کار بودن شماست
که با نظرات دوستان و تلاش مستمر شما توی نوشتن برطرف میشه
طرح داستان شاید حرف دل بیشتر جوونهای ما بود که این نقطه عطف داستان شماست
تا حدودی از خاطره نویسی بیرون اومده بودید و این امتیاز داستان شماست
از لحاظ ویرایشی اشکال داره که مطمن باشید با نوشتن و خوندن زیاد برطرف میشه
موفق باشید
@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 13:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
راستش اینقدر از دیروز فحش و ناسزا بارم کرده اند که دیدن کامنت شما خیلی خوشحالم کرد! خدا را شکر!
خب، جلوی نویسندگان توانایی مثل (اکنون) واقعاً آدم از داستانهای پر از اشکال خودش خجالت می کشد! ولی چشم تلاشم را می کنم که بهتر بنویسم. برای این یکی داستان کبوتر آقای لطف دوست عزیز را پرینت گرفتم و بارها و بارها خواندم. شاید حداقل 50 بار! سعی ام بر این بود که از قالب خاطره بیام بیرون. ظاهراً اندکی و اندکی موفق شده ام. خدا را شکر.


نام: مجتبی یوسفوند کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 20:08

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند سلام
داستانی خواندنی و ارزشمند...
و البته حاکی از واقعیتهایی در جامعه امروز ما و بخصوص دانشگاهها و نگاه آدمها به دانشجو که متاسفانه ناهی حقیر است...
دست مریزاد@};- @};- @};-


@مجتبی یوسفوند توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 21:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
سپاس از حضور ارزشمندتان. @};-


نام: پرنیان شمسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 10:38

نمایش مشخصات پرنیان شمسی بسيار زيبا بود

لذت بردم @};- @};-


@پرنیان شمسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 11:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. خوشحالم خوشتان آمده.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 11:02

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
هنرمندانه نگاشته ايد. حتما مي دانيد كه حقير چندان ميانه اي با "هنر براي هنر" ندارم و وقتي لفظ هنرمندانه را به كار مي برم همنگاميست كه كسي از دردهاي پنهان و در گلومانده و يا به چشم نيامده دروني و بيروني و فردي يا اجتماعي انسان، اثري خلق مي كند، و اثر شما چنين بود.
راستي! آن نگهبان ديوصفت! احتمالا الآن يه جاي ديگه يه پست بالاتر و كليدي تر نداره؟!:)

دست كلاغها
كه ضامن زمستان را كشيد
سروها - فهميده و نفهميده -
رفتند زير ارابه هاي برف...
جنگ جنگ است
و پيروزي هديه ايست
كه گاه سر از خانه ي پستچي در مي آورد
و دامن تاريخ را
لكّه دار مي كند
آخر هر سال
پرستوها مي شكافند
سينه ي ستبر ابرها را
گرچه هيچ پرستويي
آموزش نظامي نديده است...

(م.فرياد-زمستان 91)



نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 12:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
سپاس که خواندید. @};-
ممنون از مزین کردن این صفحه با شعر زیبایتان.@};-
بله من دوست دارم در مورد مشکلاتی که افراد یا جامعه با آنها روبروست، بنویسم. شاید ابتدایی و ساده به نظر بیایند، ولی چیزهایی هستند که ذهن مردم را در یک مقطع زمانی یا مکانی درگیر خود کرده اند.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.