رنگ

استاد که سر کلاس آمد، همه ما خستگی و بی حوصلگی اش را حس کردیم. با این که ترم شش بودیم تا به حال با این استاد کلاسی نداشتیم. خودش را معرفی کرد و شماره موبایل و ایمیلش را روی تابلو نوشت. بعد شروع کرد از روی لیست حضور و غیاب اسامی ما را یکی یکی خواند وبه چهره تک تک ما دقت کرد. لبخند تلخی زد و گفت: "معمولاً از هر بیست تا دانشجو، تنها دو نفر پسر هستند. تکلیف پسرها که مشخص است و قابل تشخیص هستند. شماها که اصلا! چرا همه تان مقنعه مشکی پوشیده اید؟".
هفته بعد با بچه ها قرار گذاشتیم که مقنعه رنگی بپوشیم. از استاد خانم خوشمان آمده بود. کسی که چون خانم بود هوای ما را داشت و معنای رنگ را می فهمید. وقتی آمد، نگاهی به ما و مقنعه هایمان انداخت و همان لبخند تلخ را زد. پرسید: "این مقنعه ها را توی همایش به شما داده اند؟". همه با هم گفتیم: "بله" و با خوشحالی رنگ صورتی کثیف آنها را با چشمانمان نوازش کردیم.
استاد گفت: "ممنونم که رنگ را عوض کردید! اما...". اندکی ساکت ماند. هنوز تلخی در صدایش بود. بعد دو عکس را به هر گروه داد و گفت: "درس امروز نشانه شناسی است. رنگ، یکی از مؤلفه های هر نشانه است. یکی از این عکس ها مربوط به خیابانهای تهران است و دیگری یک شهر اروپایی. هدف از درس امروز، تحلیل رنگ لباسهای مردم توی عکس است".
به عکسها نگاه کردیم. یکی رنگارنگ. مثل طبیعت. دیگری سیاه و سفید. شاید هم سیاه و خاکستری. یا سیاه و صورتی. یا... دقیق تر نگاه کردیم: تنها دو رنگ قابل تشخیص بود...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,رضا فرازمند ,آرمیتا مولوی ,ب-اسدی , ک جعفری ,ف. سکوت ,آریا زال ,زهرابادره , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (5/2/1394),آزاده اسلامی (5/2/1394),علیرضا لطف دوست (5/2/1394),محمود لچی نانی (5/2/1394),شهره کبودوندپور (5/2/1394),ب-اسدی (5/2/1394),زهرابادره (5/2/1394),اذرمهرصداقت (5/2/1394), ک جعفری (5/2/1394),آرمیتا مولوی (5/2/1394),زهرا توکلی (5/2/1394),فرزانه رازي (5/2/1394),سید علی الحسینی (5/2/1394),شهره کبودوندپور (5/2/1394), ناصرباران دوست (5/2/1394),احمد دولت آبادی (5/2/1394),علیرضا لطف دوست (5/2/1394),شیدا محجوب (5/2/1394),مینا لگزیان (5/2/1394),عباس پیرمرادی (5/2/1394),شیدا محجوب (5/2/1394),فاطمه مددی (5/2/1394),فرزانه رازي (5/2/1394), ناصرباران دوست (6/2/1394),سیده ساجده شهریاری (6/2/1394),عباس پیرمرادی (6/2/1394),فرزانه بارانی (6/2/1394),میثم زارع (6/2/1394),شهره کبودوندپور (6/2/1394),م.ماندگار (6/2/1394),محمود لچی نانی (6/2/1394), ناصرباران دوست (6/2/1394),شهره کبودوندپور (6/2/1394),انسیه زمانی (6/2/1394),ف. سکوت (6/2/1394),م.فرياد (7/2/1394),الهه سلیمی (8/2/1394),همایون طراح (9/2/1394),رضا فرازمند (9/2/1394),متین محمدی (11/2/1394),ف. سکوت (29/2/1394),ف. سکوت (13/3/1394),اذرمهرصداقت (15/3/1394),سارینا معالی (20/7/1394),ف. سکوت (2/7/1395),همایون به آیین (3/7/1395),

نقطه نظرات

نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 07:42

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام به ف سکوت

اصلا میدونی چیه؟، خسته نباشید!

اره، بازم بقول یکی از هم سایتی ها،...!

نه، اصرار نکن، اسمشو نمیارم، نه


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 07:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
خسته نباشید یعنی داستان بد است؟ :-/


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 08:01

نمایش مشخصات محمود لچی نانی از خودش بپرس:-/


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 09:54

سلام

قراره کسی از من چیزی بپرسه؟!!!=))


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 10:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، آره چرا اینقدر عکسهای پروفایل شما بد و منفی است! یکباره عکس "گلام" شخصیت منفی داستانهای گالیور را بگذارید که با همه چی مخالف بود و هی نفوس بد میزد و می گفت: م-ن می دونم! :D =))


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 11:02

خب واسه اینکه من می دونم=)) =)) =))


نام: آزاده اسلامی   ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 08:14

سلام
این سایت چشه؟
میخوام قلب بدم ازم کلمه رمز و ...میخاد. واسه آقای فرازمند اینطوری نبود@};-
:x
بنظر من شما و آقای فرازمند هرچقدر از بد دانشگاه بگید، بازم حق مطلبو ادا نکردیده اید. چون دانشگاه از اونم خیییییییییییییییییییلی بدتره.
همشون نه اما بعضیا(خیلیاشون) واقعااااااااا بیسوااااااادند;)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 08:14

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
این سایت چشه؟
میخوام قلب بدم ازم کلمه رمز و ...میخاد. واسه آقای فرازمند اینطوری نبود@};-
:x
بنظر من شما و آقای فرازمند هرچقدر از بد دانشگاه بگید، بازم حق مطلبو ادا نکردیده اید. چون دانشگاه از اونم خیییییییییییییییییییلی بدتره.
همشون نه اما بعضیا(خیلیاشون) واقعااااااااا بیسوااااااادند;)


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 09:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
سپاس از حضور همیشگی و دلگرم کننده شما. @};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 09:34

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

کماکان من از مخالفین سرسخت نشر خاطرات شما هستم ، اشکالی دارد ؟
راستش کماکان حیفم می آید بانویی فرهیخته چون شما مسیر خاطره را به داستان تغییر ندهد.
چند روزی است درس های داستان نویسی عباس معروفی را برای مرور خودم و دوستان جوان داستانکی ام در بخش آموزش سایت منتشر می کنم.
خوشحال خواهم شد تا در آن بخش نیز همچون این بخش به بحث و گفتگو بنشینیم.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 09:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از حضور ارزشمند شما سپاسگزارم. @};-
چشم. اون قسمت آموزش سایت را می بینم.
ولی آقای لطف دوست، این کاملاً داستان است. اصلا خاطره نیست! کاملاً تخیلی. دلم می خواست توجه را به یک چیزی جلب کنم که ظاهراً موفق نشده ام. چرا فکر کردید خاطره است؟
حالا صبر میکنم. شاید کسی در موردش گفت.


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 12:11

سلام جناب لطف دوست

با اجازه از خانم سکوت

دوست عزیز ..
خب داستان نباشد ..خاطره باشد..چه اشکالی دارد..حقیقتا نظر بنده اینست که مهم قصه گویی است به شکلی احسن با رعایت علی و معلولی دقیق..حال ساختار و قالب که مهم نیست..مهم نیست خاطره باشد یا داستان کوتاه یا رمان یا حتی گزارش و وقایع نگاری..
وقتی کسی به دنبال این قاب ها و قالبها باشد ناخواسته دیوار جلوی دیوار می سازد تا محدود شود و هر بار که بخواهد از این دیوارها عبور کند..شترق ، میخورد به آنها و گیج میافتد..
خواهشا شما هم نگویید که شکوفایی از محدودتیاست...که اگر این بود نبود چیزی که اینک هست..

بارها خاطره ای خواندم که چندیدن برابر برایم شیرین تر و رساتر از داستان بوده..

می پذیرم که خاطره بسیار بیشتر نسبت به داستان به چرت شدن تمایل دارد اما خب هر چه که این مرز باریک تر شود..شیرینی کار بیشتر...

حال یا باید از این قواعد بیخودی دست و پاگیر مثل : مرگ مولف.. رعایت قاب..نشان دادن..پایان غیر قابل پیش بینی..پایان باز( این دیگه تهشه!!) و غیره دیوار جلوی دیوار بسازیم..یا نه به این هم فکر کنیم که میتونیم از این ها بدون سرگیجه و سردرد و شکستگی هم عبور کنیم..

طبیعتا من و امثالم زیادیم که هنوز حتی به پله ی اول این پلکان دراز نرسیدیم اما خب حق اظهار نظر که داریم;) ;)

خب بیشتر از این خسته میشه :D :D

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 12:30

سلام اقای پرتو
"دوران کودکی "
نوشته ماکسیم گورکی یک خاطره و یک رمان جهانی و معروف
نوشتن اين كتاب فقط به اين خاطر نبوده كه گوركي بخواد كتاب خاطرات تنظيم كنه، بلكه گوركي در بسياري از آثارش در حال به تصوير كشيدن وضع رقت بار زندگي مردمش بوده و از اين طريق مي‌خواسته براي جامعه‌اش مفيد باشه


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 12:47

خب الان من دقیقا منظورتونو متوجه نشدم...

اگر میخواستید خلاف من نظر بدید که باید عارض بشم که دقیقا خودتون جواب خودتونو دادید...

پس گورکی به چیزی فراتر از قاب و قالب میاندیشیده ..یعنی براش مهم نبود که پیام خودشو از چه طریق برسونه...مهم رساندن پیام واضح و مشخص خودش به مردم بود... که البته مرگ مولف مشخص بودن پیامی که رد و بدل میشه رو نقض کرد و یه بی بند باری تو دریافت پیام رواج داد...ای خدا بگم چیکارت کنه بارت..بگذریم...حال تو قاب خاطره..یا هر چیز دیگر...البته نباید فراموش کنیم اونا از هر چیزی به نسبت خودشون در حد اعلی شو بلدن و استفاده میکنن.. و می دونند که چیکار میکنن..

اما اگه حرفتون همراستا با حرف منه..خب یه جوری مینوشتید بهتر بگیرم

:D آخه من یکم کند ذهنم=)) =))


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 12:53

بله بنده هم راستا با شما نوشتم


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 13:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم کبودوندپور، @};-
حالا یعنی این که نوشتم بده با خوب؟ :-/ :-/ :-/
آقا تکلیف منو معلوم کنید! (شکلک مو کندن)


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 12:30

میشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 13:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش عزیز ، سلام
من مخالفتی با خاطره نویسی ندارم ، شخصا به شدت به این مقوله علاقه دارم و خود نیز خاطره نویسی می کنم.
آنچه با خانم سکوت مدت ها است بحث میکنیم نشر خاطره به جای داستان است.
به یقین شما هم میدانی که بین داستان با خاطره فاصله بسیار است.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 13:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مجدد آقای لطف دوست و بقیه دوستان،
حتماً شنیده اید که می گویند: کلاغ اومد راه رفتن کبک را یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت!!!
1. والا به خدا این خاطره نیست! بنده سعی کردم دوربین کذایی آقای لطف دوست را بکارم روی شانه یکی از دانشجویان دختر و دید کاملاً تونلی داشته باشم. همه چیز از نگاه و چشم اون دختر گفته شده. کجای کار اشتباه کردم، نمی دونم. یحتمل دوربینم بی کیفیت بوده! :D
2. این نوشته، خاطره هیچ موجود زنده ای نیست.
3. دیدم برخی از خوانندگان سایت از داستانهای قروقاطی و بدون پایان و آغاز که منظورشان معلوم نیست یا پنهانه خوششان میاد، من هم یکی نوشتم که تریپ اونها را بگیرم. هنوز هم هیچکس منظور بنده را متوجه نشده!!! (دارم فکر میکنم دردم چیه که چیزی بنویسم که کسی نفهمه؟!! یا از ظن خودش بفهمه و یک چیزهایی تحلیل کنه که من خودم نفهمم و بگم هان! آهان! پس منظور من این بوده؟ خودم خبر نداشتم!!!)
حالا اشتباه بنده کجا بوده آقای لطف دوست؟ راهنمایی بفرمایید.:D


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 14:58

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

من به مواردی در این کامنت اشاره می کنم تا آنچه را که مطرح کرده ام را بسط دهم :

1- "همه ما خستگی و بی حوصلگی اش را حس کردیم" : این جمله متعلق به خبر و خاطره است ، در داستان با تعریفی که شما می کنید ما باید خستگی و بی حوصلگی را حس کنیم نه اینکه نویسنده این حس را به ما حقنه کند.
2- " چرا همه تان مقنعه مشکی پوشیده اید ؟" این جمله پیش از اینکه دیالوگ باشد ، نقل قول است و نقل قول متعلق به خاطره و خبر است . دیالوگ باید راز داشته باشد و خواننده را دچار تردید کند و در تضاد این تردیدها داستان پیش برود.
3-"هفته بعد با بچه ها قرار گذاشتیم که مقنعه رنگی بپوشیم" همه آنچه قرار است اتفاق بیافتد را برایمان تعریف کرده اید و مثل خاطره و خبر ، اطلاع رسانی کرده اید ، در داستان خواننده باید شریک روایت شود و لذت کشف ماجرا را باید به خواننده داد ، تا میانه داستان شما ، خواننده نشسته است و فقط به تعریف های شما گوش می کند بدون هیچ مشارکتی و بدون هیچ کشفی.
4- "لبخند تلخ " " صدای تلخ " نیز همانند خستگی و بی حوصلگی ذکر شده در بالا است .
5- در کجای این روایت خواننده با کشش مواجه می شود ، ما اینجا باید بخوانیم چون می خواهیم داستان بخوانیم و یاد بگیریم اما آیا اگر این داستان در نشریه ای منتشر شود می تواند با کشش درون خود خواننده را با خود همراه کند ؟

استاد کارگاه داستان نویسی برای ما همیشه وصیت می کرد :
هیچ وقت نزن توی خال همیشه بزن کنار نشانه.
این وصیت را برای پایان روایت رنگ گفتم.

ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 16:13

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علیرضا لطف دوست
با توضیحات شما، آره، موافقم، یعنی خیلی موافقم،
مخصوصا بند 3


@محمود لچی نانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 16:33

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست محمود خان لچی نانی عزیز ، سلام
از نظرات اثباتی شما سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 15:11

با شما موافقم آقای لطف دوست
راستی سلام


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 15:21

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام

در ابتدا امیدوارم اگر نقد و نظر بالا گوشه و لبه تیزی دارد خانم سکوت بر من ببخشاید که قصد من فقط مرور درس هایم است و درس پس دادن ، و من کوچکترین و نو آموزترین بین شما عزیزان هستم.
و اما شما هموند عزیز ، در این روز ها و در میان کامنت ها ذیل داستان های مختلف به طور مرتب گلایه هایی از شما میخوانم که هر چه کنکاش کردم متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاده است که شما اینچنین آشفته اید ؟ ، خوب برای من هم بگویید !!!
و سپاس از همراهی شما


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 17:59

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید آقای لطف دوست، اون موارد 1 تا 4 را اگر شما نویسنده بودید چطور می نوشتید؟ یعنی غلط های مرا چطور اصلاح می کنید؟ مثل معلم ها که خط می زنند و بالایش می نویسند.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 17:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقا، من همه درسهایم را خواندم. @};- ولی
بقیه اش زیر اون یکی کامنت شماست. :)


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 09:43

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام بر خانم سکوت عزیز
ممنون از داستان زیبا تون،
صرف نظر از تاثیر رنگها بر روحیه انسان، بالا تر از سیاهی رنگی نیست ما هم دلمون خوشه که همه همه رنگارو داریم.:D @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 10:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از حضور دلگرم کننده شما سپاسگزارم. @};-
اتفاقاً تاثيرگذاری رنگها خیلی خیلی خیلی مهمه. :) :x


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 15:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت
من اصلا کاری با داستان شما ندارم که در چه سطحیه. اما جدا به شما غبطه می خورم که هروقت داستان میذارید نمیدونم چیکار میکنید که یک ملیون کامنت میادو تمام داستانکیهای عزیز اینجا دور هم جمع میشند. خواهش میکنم رمز و سر کارتون را بهم بگید. من بیچاره چشمام سفید شد بلکه یکی برام یه جمله بنویسه.
من همین حالا زانوی ادب و شاگردی در برابر شما میزنم و خواهش میکنم رمز موفقیتتون در زمینه جذب کامنتیست را به من بیاموزید. لطفا همین حالا این کار را بکنید.
خودتون ببینید از بس کامنت نداشتم، همونجا نوی پروفایلم خوابم برده.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 15:34

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

رمز عملیات خاطره است.

شما هم فردا یک خاطره منتشر کنید ، سفره کامنت نویسان حرفه ای آنجا پهن می شود.

ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 16:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست بزرگوار
ممنونم از رمزگشایی و پیشنهاد بزرگوارانۀ شما. اما بنده ترجیح میدهم این شعار را سرلوحۀ زندگی ام قرار دهم؛
" داستان بی کامنت و باعزت به از خاطره پرکامنت با..."
تبصره؛
اصلا قصدم جسارت به داستان خانم سکوت عزیز نبود. ایشان استاد بنده هستند و نوشته های خوبشان هم داستان است. امیدوارم ایشان و خاطره نویسان از حرفم ناراحت نشوند و بهشان برنخورد چون اصلا قصدم جسارت نبود.
در ضمن:
هر وقت دوستان تشریف آوردند قدمشان سرچشم. ما جنوبی هستیم و بسی مهمان نواز


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 15:50

سلام دوستم
اولا این چه حرفیه !!
ثانیا پاتوق بعدیمون مشخص شد
خانم سکوت و آقایان لچی نانی و پرتو دفعه بعد می ریم تو کامنتدونی خانم اسلامی;)


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 16:47

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جان
آخ جوووون مهمون.
تجربه بهم ثابت کرد که همه چیز حقیقی اش بهتر از مجازیشه الا مهمان. زیرا نه رفت و شوی داره نه این بخر و اونو ببر داره و نه حرف و حدیث و چشم و همچشمی و ...(شوخی کردم)
قدمتان سر چشم. یه داستان خوب از الان بار میذارم تا حسابی دم بکشه تا شما عزیزانم تشریف بیاورید.
:x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:37

من مهمون واقعی هم دوست دارم ها
اگه دوست داشتید با هم یه قرار نمایشگاه کتاب بذاریم
همگی هم ناهار مهمون من;)


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 20:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی چرا این کامنتو ندیدم؟
موافقم شدیدا. البته با قرار نمایشگاه.
دوست دارم دوستان همسایتی را از نزدیک زیارت کنم( البته فقط یکشنبه ها توفیق خدمت رسیدن دارم)


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 22:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دوستان عزیزم
با نمایشگاه کتاب من هم موافقم لطفا فراموشم نکنید
با احترامات فائقه
دوستتون دارم @};- @};- @};- @};- :) :*


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 17:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم اسلامی عزیز، @};-
1. قضیه کامنت نویسان داستانهای من اینه که از بس من بد می نویسم و ساده می نویسم، جمیع دوستان تشریف می آورند که بنده را به راه راست هدایت کنند تا شاید یاد بگیرم!!! :D متأسفانه تا به حال که به هیچ صراطی مستقیم نشده ام! :( چون هنوز هم فکر می کنم اینها خاطره نیستند. من میگم نوشته هایم!
2. این طور میشه که بقیه داستان زیبا یا بعضی هم پیچیده می نویسند. یعنی همان داستان باعزتی که شما فرمودید و کلی قلب به دست می آورند! :) اما من کلی کامنت بدون قلب و و داستان ضعیف دارم. :(
3. ولی چون خودم بیشتر به موضوع و محتوا توجه دارم و نه قالب، موضوع نوشته های خودم را خیلی دوست دارم. چیزهای کوچکی که مردم از کنارشان می گذرند ولی نمی بینند یا می بینند اما برایشان مهم نیست.
مثال: من تنها مادر دنیا نیستم، ولی شاید از معدود مادرهایی باشم که به معنا و عمق پرسش های کودکم توجه کرده و آنها را ثبت کرده ام.
مثال دیگر: من و شما و فقط معدودی دیگر از نویسندگان سایت اصلا غلط املایی ندارند و خیلی کم غلط تایپی دارند. ولی کسی این حسن را در نوشته های ما نمی بیند.
مثال دیگر: خیلی از داستانهای سایت پاراگراف بندی مناسب ندارند. همین طور طول و دراز و تو هم تو هم نوشته می شوند که بسیار چشم آزار و مخل معنا هستند. ولی کسی به این نقیصه توجهی ندارد.
یک مثال دیگر: رعایت علائم سجاوندی است که وضعیت بسیار اسف باری در این سایت دارد.
باز هم مثال: رعایت قواعد دستور زبان که اون هم از وضعیت مناسبی برخوردار نیست.
موارد بالا را نوشتم تا یادآوری کنم که یک داستان خوب، فقط قالب نیست. موضوع و محتوا، سجاوندی، دستور زبان، فرمت و قالب بندی ظاهری، صحت املایی، در نظر گرفتن سطح خوانایی مخاطبین و خیلی چیزهای دیگر هم بر خوبی و مقبولیت یک داستان تاثير می گذارند.
@};-


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:11

خانم سکوت
بازم سلام
اولا اینجا همه مثل هم هستیم یعنی یک جمع دوستانه و یک کلاس شاگردمحور بدون معلم....
و همه چیز را همگان دانند..ثانیا ما کامنت نویسها برای کسی که جنبه بالایی دارد بیشتر کامنت می نویسیم:D
قلب و کف و سوت چه ارزشی دارد....
یعنی باید توی یه دنیای مجازی هم به تجملات اهمیت داد.
:D
گورستانهای جهان پر از آدمهایی است که گمان می کردند جهان بدون آنها نمی چرخد
درضمن شاید یه عده ای بخواهند فقط از طرف شخص خاصی کامنت دریافت کنند
مثلا کلی نظر برای کسی می نویسی و بعد می بینی که صاحب اثر در ذیل یک کامنت نوشته شما کسی هستید که من منتظر نظرش بودم!!
یعنی کامنت ما بووووق:D
خلاصه کلام اینکه ما به شما ارادت داریم
یعنی یه جورایی خونه شما راحتتریم
اجازه هست شب بمونیم؟اصفهانیم هستید با رگه هایی از شیراز و اهواز
:D :D
لحظه هایتان بهاری
تقدیم به شما نگید دست خالی اومدن@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره شهره خانم،
یک کم هم کرد هستم مثل شما. یکی از مادر بزرگهایم کردستانی بوده اند! :)
اختیار دارید! بعضی از شماها حق معلمی بر گردن ما تازه واردها دارید و تجارب خود را در اختیار ما می گذارید.
منزل هم منزل خودتان است. تشریف بیاورید. میرویم آقایون باران دوست و فرازمند و دو تای دیگر هم می بینیم. اگه گفتید کی ها؟


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:13

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره دوست عزیزم، خانم سکوت
ممنونم از پاسخ خوب و روشنگرتان. با تمام حرفهای شما موافقم. اما بیایید کمی هم در پوستین خلق بیفتیم(غیبت کنیم). اینا چرا اینطورین؟! ما کلی زجر و زحمت میکشیم و عرق ریزان روح میکنیم، بعد بعضی از همین بزرگواران یک رای الکی که فقط برای دلخوش کردن من و امثال من است نمیدهند. درحالیکه نه خرج داره نه زحمت. آدم جگرش کباب میشه وقتی میبینه روزی صدبار باید به صفحش یر بزنه اما چه بی تفاوت میگذرند از کنار احساسات آدم. واقعا که دنیای خشنی شده. برم دوباره داستان سیاه و تلخ بنویسم . همون عکس افتضاح قبلی رو بجای این بچه مامانی بذارم. بمن چه که بخوام شادی و محبت را به دیگران هدیه کنم در حالیکه اونها از دادن یک رای ناقابل هم دریغ میکنند. حالا داشته باشید، چه عکسی توی پروفایلم بذارم. قبر ترک خورده در پس زمینه سیاه در مقابلش بشه مثل یک قایق پر از اقاقیا وسط پولکهای طلایی خورشید...
خلاصه، خواهر جونم، این مردم قدر ما را نمی دونند:( :(


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:27

نمایش مشخصات ف. سکوت مهم نیست. من که خودم از خواندن داستانهایم کلی حال میکنم. شما هم همینطور. @};- دوستهای دنیای واقعی و خانواده مون هم همینطور! دیگه چه غمی داریم؟ برخی دوستان سایت هم همینطور.
تازه من مقیدم داستان همه را هم بخوانم. یک احوال پرسی که کار سختی نیست!
:) @};-
شما هم بهترین عکس برای پروفایلتان، عکس زیبای خودتان است. شک نکنید. چون با اون عکس در ذهن ماها حک شده اید. @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:28

خانم اسلامی بازم سلام
خواهر مهربانم اصلا از شما انتظار نداشتم
این کامنت شوخی بووود دیگه؟
واقعا رای براتون مهمه؟
شما مثل اسمتون آزاده هستید
اگر قرار به قلب دادنه داستانهای شما واقعا لیاقت قلب دارند خانومی
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی مجدد
دوست عزیزم شوخی بود. اما وقتی کسی بهم قلب میده خب، راستش یه کمی هم خوشم میاد( یکم از یکم بیشتر)=))
این عکس هم مال بچه مردمه از توی اینترنت برش داشتم. خداکنه والدینش نفهمن چون ممکنه ناراحت بشن. بنظرم خیلی نازه. من که هر چی نگاش میکنم سیر نمیشم.
شما هم لطف دارید به من.
از شوخی بگذریم، در دنیای حقیقیش هم قلبها مجازی و بی اعتبارند(البته نه همه) تا چه رسد دنیای مجازی. شخصا معتقدم که همه آدمها را باید دوست داشت، بسیار. اما نباید به آنها تعلق خاطر داشت، (نباید به کسی قلب داد). آزادگی از نظر من همینه نداشتن تعلق خاطر به هیچ کس (ندادن قلب به هیچکس)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی و البته به هیچ چیز(جا افتاده بود)


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:44

نمایش مشخصات ف. سکوت من که قلب برایم مهم نیست. همین که سایت را به هم می ریزم و شلوغ می کنم، کافیه!!!=)) مطمئن هستم که اگه یک روز نباشم دل خیلی ها برام تنگ میشه! :x


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام راستش داستان زائدی بود. رنگ ها هیچ هارمونی نداشتند. با محیط و دیالوگها هیچ تلرانس و تناسخی نداشتند. فقط معجونی گفتگویی گذرا. مثل زندگی عادی. ببخشید انقدر به صراحت صحبت می کنم. دست خودم نیست.


@احمد دولت آبادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 18:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید و نظر دادید. @};-
داستان این است:
1. برشی کاملاً معمولی از زندگی دانشجویان دختر.
2. همه مثل هم. سیاه مثل کلاغها.
3. رنگ را از زندگی آنها گرفته اند.
4.اما فقط این نیست. بی رنگ شده اند. چون وقتی استاد این نکته را متذکر می شود، باز همه مثل یک دسته کلاغ خودشان را رنگ میزنند. عین هم. صورتی. چون بی رنگی قدرت تصمیم و انتخاب را از اونها گرفته. هدف هم همین بوده. بی هویت کردنشان. قابل تشخیص نبودنشان. گله کردنشان...
5. در نهایت در تحلیل عکس متوجه می شوند که در کل این کشور تنها رنگی که باقی مانده، دو رنگی است... وقتی رنگ را از کسی یا چیزی بگیرید، می توانید به هر رنگی که خواستید درش بیاورید. کنترل همه چیز در دستان شماست...


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 19:17

نمایش مشخصات ف. سکوت ضمناً در یک عکس سیاه و سفید نمی توان رنگها را تشخیص داد. فقط دو رنگ به نظر می آید.


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 19:31

درود بانوی عزیز
داستان تان و با اجازه چند تا از نظرات دوستان را هم خواندم
به نظرم داستان خوبی بود می شود در داستان نویسی از خاطره بهره گرفت چرا که نه ولی صرفا نباید نقل خاطره باشد بلکه می شود با تخیل و خلاقیت داستان را بسط داد گرچه داستان کوتاهی بود ولی به درستی مفهوم رنگ را انتقال دادید گرچه من خودم کمتر با این گونه داستان ها ارتباط برقرار می کنم و در ضمن کوچکتر از انم که نقد داشته باشم ولی فکر می کنم اگر مطلب بیشتری به بطن می افزودید عالی می شد
در ضمن بانو سپاس که همیشه یاداور رعایت علایم نگارشی را به ما نویسندگان عجول و شتابزده می کنید که به سادگی به فراموشی سپرده می شوند
موفقیتتان را خواستارم.
@};- @};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 21:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مبنا خانم، ممنون که خواندید و زحمت نظر هم کشیدید.@};-
دارم به کمک دوستان جهت داستان کردن خاطره ها تلاش می کنم. ولی ظاهرا شاگرد باهوشی نیستم. :(


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 07:53

نمایش مشخصات محمود لچی نانی .
[-(

اولی، یا دومی،؟؟؟
نمیدونم کدوم رو باید بهت بدم، ! واسه همین فعلا هردو رو میزارم تا بعد


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 08:09

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، نمی دونم! فقط می دونم آرامش قشنگ تر و آبی تره!
و ...می دونم کش دادن حرفها باعث زنگار آیینه ها می شود و کم کم دیگه نمی توانیم خودمان را خوب توی آنها ببینیم...


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 08:27

نمایش مشخصات محمود لچی نانی پس بزار از اول شروع کنیم

سلام، و بقول یکی از دوستان هم سایتی: خسته نباشید،

اسمش رو نمی گم، اصرار نکن


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 08:28

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
واقعا چه چیزی باعث شد نظر من رو به حالت عدم نمایش در بیاورید؟ از چی ترسیدین شما؟
به من هم توضیح بدین.


@عباس پیرمرادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 08:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای پیرمرادی،
برایتان کامنت خصوصی داده بودم. ندیدید؟ @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 06:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
گشودن دري براي تفكر، هنر شماست و اين چيز كمي نيست@};-
...كوچه تنها، باغ عريان
رنگها كمرنگ و بيجان
دستها در حسرت رؤياي آتش
خاك در چنگ زمستان...
فصل احساس بهار و برگ نيست
چاره اي جز مرگ نيست...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:26

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید و داستانم را با شعر زیبای خودتان مزین نمودید. @};-

"رنگها کمرنگ و بیجان..."
حتی کمرنگ هم نیستند...رنگ را از آنها گرفته اند... وقتی کسی هیچ رنگی نداشته باشد، به هر رنگی در می آید... حتی به دو رنگی...


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 16:56

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
زیبابود
واثر گذار

همه رنگایت رادوست دارم

سرخی لبهایت را

عنابی گونه هایت را

آخرایی تنت را

ولی بامن -بامن یکرنگ باش

مثل دریا

قسمتی از شعر یکرنگی رضا فرازمند در سایت شعرنو

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 18:40

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید و نوشته ناچیز مرا با شعر زیبایتان مزین فرمودید. @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.